| به سختی غیر این نتوان ستودش | که تاب تیشه فرهاد بودش | |
| وگر جویی نشان از من کنونش | بود شهرت به کوه بیستونش | |
| اشارت رفت از آن ماه پریزاد | که آن کوه افکند از تیشه فرهاد | |
| مگر کوه وجود کوهکن بود | که او را کوه کندن امر فرمود | |
| که یعنی خویش را از پا درانداز | وزان پس با جمالم عشق میباز | |
| اگر خواهی به وصلم آشنایی | مرا جا در درون جان نمایی | |
| ترا کوهی شدهست این وهم و پندار | مرا خواهی ز راه این کوه بردار | |
| نیم دد تا به کوهم باشد آرام | که در کوه است مأوای دد ودام | |
| مگر باشد به ندرت کوه قافی | کز او سیمرغ را باشد مطافی | |
| وزان پس گفت کز صنعت نمایی | چنان خواهم که بازو بر گشایی | |
| به ضرب تیشه بگشایی ز کهسار | نشیمن گاه را جایی سزاورا | |
| برون آری به تدبیر و به فرهنگ | رواق و منظر و ایوانی از سنگ | |
| به نوک تیشه از صنعت نگاری | تمنای دل شیرین برآری | |
| هر آن صنعت که با خشت و گل آید | ترا از سنگ باید حاصل آید | |
| نمایی در مقرنس هندسی را | فزایی صنعت اقلیدسی را | |
| چنان تمثالها بنمایی از سنگ | که باشد غیرت مانی و ارژنگ | |
| اگر چه دانم این کاریست دشوار | نباشد چون تویی را درخور این کار | |
| ولی در خیل ما حرفی سرایند | که مردان را به سختی آزمایند |