| ای نوبهار! سرو نبیند همی تذرو | ای آفتاب! نور نیابد همی سها | |
| تا دولت است و نعمت با بخت تو بهم | از لهو و از نشاط زمانی مشو جدا | |
| از ساقی یی چو ماه سما جام باده خواه | بر لحن و نغمهی صنمی چون مه سما | |
| زان شادی و طرب که دو رخسار او گل است | بر حسن او بهشت زمان میکند ثنا | |
| اندر بر و کنار وی آن سرو لعبتی | اندر بهار بزم چو بلبل زند نوا | |
| نالان شود به زاری، چون دست نازکش | در چشم گرد او زند انگشت گردنا | |
| تا طبعها مراتب دارند مختلف | آب است بر زمین و اثیرست برهوا، | |
| بادت چهار طبع به قوت چهار طبع | کرده به ذات اصلی در کالبد بقا | |
| همچون هوا هوای تو بر هر شرف محیط | همچون اثیر اثیر بزرگیت با سنا | |
| همچون زمین زمین مراد تو اصل بر | چون آب، آب دولت تو، مایهی صفا |