| تا به پایان بری سخن، باری | که در آن روز گفتهای: آری | |
| تا تو این عهد را وفا نکنی | روی در قبلهی صفا نکنی | |
| ایزد «اوفوا بعهد کم» فرمود | آدمی عهد را وفا ننمود | |
| از کلام ار وفا پژوه کسست | « کلبهم باسط ذراع» بسست | |
| کلب کو در ره وفا زد گام | خرقه پوشد ز پوست در بلعام | |
| به وفا سگ چو ز اسب شد ممتاز | گشت در روی او بلند آواز | |
| بیهنر خود سگی بدان تا سه | چون شود با همای همکاسه؟ | |
| پارسایان، که با وفا جفتند | از زن پارساش به گفتند |