در شفقت بر زیر دستان

نسبت هر دو با پدر چو یکیست این دویی دیدن از برای شکیست
به ز فرزند بد غلامی نیک که بر آرد ز خواجه نامی نیک
خواجه شاید که کم خلاص شود بنده ممکن بود که خاص شود
گر به قسمت سخن تمام شود ای بسا خواجه کو غلام شود
آن که مفلوج شد بدان زشتی گر غلام تو بود چون هشتی؟
اگر این بنده را تو گنجوری مرگ ازو باز دار و رنجوری
آب چشم غلام خویش مبر محضر بد به نام خویش مبر
نتوان زد به مذهب مالک غوطه در لجه‌ی چنین هالک
بمرنج از غلام خواجه فروش چون نکردی به خواجه‌ی خود گوش
تا ازین بندگیت باشد ننگ هیچ از آن خواجگی نگیری رنگ
گرت این بندگی تمام شود چرخ و انجم ترا غلام شود
تو که جز خواجگی ندانی کرد این غلامی کجا توانی کرد؟
گر حیاتی و بینشی داری حیوان را ز خود نیزاری
چه نگه میکنی که گاو و خرند؟ این نگه کن که چون تو جانورند
بی‌زبان را چنان مزن بر سر ز زبانی بترس و از آذر
آنکه این اعتبار کرد او را نه بکشت و نه بار کرد او را
گر نه با کردگار در جنگی بار این عاجزان مکن سنگی
از برون گر زبان خموش کنند نرهی از درون که جوش کنند