| چون گزافی نگفت ازو مازار | گفت چیزی که بردهای بازار | |
| باز بر دست خویشتن ده و داد | مکن، ارنه زرت رود بر باد | |
| زر بزور اینچنین ز دست مده | خنجر خویشتن بمست مده | |
| باش با کم ز خود برادر و دوست | بیش را مغز دان و خود را پوست | |
| خانهی بینماز ویرانست | گر چه آرامگاه شیرانست | |
| خانه از طاعتست و خیر آباد | خیر اگر نیست نام خانه مباد | |
| مسجد از خانه ساز و طاعت کن | نان ده و خانه پر جماعت کن | |
| قدم دوستان به خانه در آر | دشمنان را مجوی نیز آزار | |
| آنکه از دشمنان نسازد دوست | فلک از دوستان دشمن اوست | |
| غرض آنست ازین جماعت شهر | که به مسکین رسد نوازش و بهر | |
| ورنه هر طاعتی نهفته بهست | خیر با دیگران نگفته بهست | |
| خیر باید ز مرد زاینده | تا بود نام و خانه پاینده | |
| بر مکش خانه جز به دین و به داد | ورنه بر آب مینهی بنیاد |