| مشو عاشق، که جانت را بسوزد | غم عشق استخوانت را بسوزد | |
| تو آتش میزنی در خرمن خویش | ندانی این و آنت را بسوزد | |
| مخور خوبان آتش خوی را غم | که روزی خان ومانت را بسوزد | |
| ز دیده اشک خون چندین مباران | که ترسم دیدگانت را بسوزد | |
| چه سود آنگاه پنهان کردن عشق | که پیدا و نهانت را بسوزد؟ | |
| ز لعلم چاشنی جستی به بوسه | نترسیدی دهانت را بسوزد؟ | |
| مبر نام من، ار نه با رخ خویش | بگویم تا: زبانت را بسوزد | |
| اگر هجرم وجودت را بکاهد | وگر مهرم روانت را بسوزد |