| عطاش را نخواهم و لقاش را | که شومتر لقایش از عطای او | |
| لقای او پلید چون عطای وی | عطای وی کریه چون لقای او |
□
| کجاست روزگار صلح و ایمنی؟ | شکفته مرز و باغ دلگشای او | |
| کجاست عهد راستی و مردمی؟ | فروغ عشق و تابش ضیای او | |
| کجاست عهد راستی و مردمی؟ | فروغ عشق و تابش ضیای او | |
| کجاست دور یاری و برابری؟ | حیات جاودانی و صفای او | |
| فنای جنگ خواهم از خدا که شد | بقای خلق بسته در فنای او | |
| زهی کبوتر سپید آشتی! | که دل برد سرود جانفزای او | |
| رسید وقت آنکه جغد جنگ را | جدا کنند سر به پیش پای او |
□
| بهار طبع من شکفته شد چو من | مدیح صلح گفتم و ثنای او | |
| بر این چکامه آفرین کند کسی | که پارسی شناسد و بهای او | |
| شد اقتدا به اوستاد دامغان | « فغان از این غراب بین و وای او» |