دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان و مزد دندان او کردن و به زبان چربش نواختن

زنجیر خودت نهد چو بر دوش از گردن من مکن فراموش
روزی اگر آن بت پری چهر دستی به سر تو ساید از مهر
آگه کنیش ز مهر جانم وین قصه بگویی از زبانم
کای آهوی ناوک افگن مست یک تیر تو و ز آهوان شست
آن کز پی صید تو زند گام خود را فگند به حلقه‌ی دام
هرکز پی تو شود کمان گیر بر سینه‌ی خویشتن زند تیر
چشم سیهت که بی نظیرست آهوی سیاه شیر گیرست
تو شیر کشی، بهر شکاری مردم، ز سگان کیست، باری؟
بگذار که چون سگان نهانی باشم به درت به پاسبانی
در خانه گرم نمی‌گذاری، باری زدرم مران به خواری
زینسان شغبی بکار می‌کرد دیوانگی آشکار می‌کرد
او بر سر این فسانه‌ی درد و انبوه بگرد او زن و مرد
پرسید یکیش از ان میانه: کای کرده ز عافیت کرانه
این سگ، سگ کیست اندرین گرد وین غم، غم کیست با چنین درد
خون، بهر که می‌خوری بدینسان؟ وز بهر که می‌کنی چنین جان؟
سگ را چه خبر که کام تو چیست؟ یا نیک و بد پیام تو چیست؟
او را چو ز عقل نیست تمکین، تعظیم ویت چراست چندین؟
دیوانه به درد پاسخش داد: کای از غم من دل تو آزاد
طعنم چه زنی به سگ پرستی، من نیز سگم ز روی هستی
ور نیز به پای سگ زنم بوس زان پای خورم، نه زین لب، افسوس