وز انجا بیامد به پرده‌سرای

چو دیدش فرو ریخت دینار و گفت که با شهریاران خرد باد جفت
یکی مردم ای شاه بازارگان پدر ترک و مادر ز آزادگان
ز توران به خرم به ایران برم وگر سوی دشت دلیران برم
یکی کاروانی شتر با منست ز پوشیدنی جامه‌های نشست
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی فروشنده‌ام هم خریدار جوی
به بیرون دژ کاله بگذاشتم جهان در پناه تو پنداشتم
اگر شاه بیند که این کاروان به دروازه‌ی دژ کشد ساروان
به بخت تو از هر بد ایمن شوم بدین سایه‌ی مهر تو بغنوم
چنین داد پاسخ که دل شاددار ز هر بد تن خویش آزاد دار
نیازاردت کس به توران زمین همان گر گرایی به ماچین و چین
بفرمود پس تا سرای فراخ به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ
به رویین دژاندر مر او را دهند همه بارش از دشت بر سر نهند
بسازد بران کلبه بازارگاه همی داردش ایمن اندر پناه
برفتند و صندوقها را به پشت کشیدند و ماهار اشتر به مشت
یکی مرد بخرد بپرسید و گفت که صندوق را چیست اندر نهفت
کشنده بدو گفت ما هوش خویش نهادیم ناچار بر دوش خویش
یکی کلبه برساخت اسفندیار بیاراست همچون گل اندر بهار
ز هر سو فراوان خریدار خاست بران کلبه بر تیز بازار خاست
ببود آن شب و بامداد پگاه ز ایوان دوان شد به نزدیک شاه
ز دینار وز مشک و دیبا سه تخت همی برد پیش اندرون نیکبخت