چو یک پاس بگذشت از تیره شب

بدو گفت تا چند گویی چنین که بر تو مبادا به داد آفرین
همه اختر بد به جان تو باد بریده به خنجر میان تو باد
به خاک اندر افگنده پر خون تنت زمین بستر و گرد پیراهنت
ز گفتار او تیر شد نامدار برآشفت با تنگدل گرگسار
یکی تیغ هندی بزد بر سرش ز تارک به دو نیم شد تا برش
به دریا فگندش هم‌اندر زمان خور ماهیان شد تن بدگمان
وزان جایگه باره را بر نشست به تندی میان یلی را ببست
به بالا برآمد به دژ بنگرید یکی ساده دژ آهنین باره دید
سه فرسنگ بالا و پهنا چهل بجای ندید اندر او آب و گل
به پهنای دیوار او بر سوار برفتی برابر بروبر چهار
چو اسفندیار آن شگفتی بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
چنین گفت کاین را نشاید ستد بد آمد به روی من از راه بد
دریغ این همه رنج و پیکار ما پشیمانی آمد همه کار ما
به گرد بیابان همه بنگرید دو ترک اندران دشت پوینده دید
همی رفت پیش اندرون چار سگ سگانی که گیرند آهو به تگ
ز بالا فرود آمد اسفندیار به چنگ اندرون نیزه‌ی کارزار
بپرسید و گفت این دژ نامدار چه جایت و چندست بر وی سوار
ز ارجاسپ چندی سخن راندند همه دفتر دژ برو خواندند
که بالا و پهنای دژ را ببین دری سوی ایران دگر سوی چین
بدو اندرون تیغ‌زن سی‌هزار سواران گردنکش و نامدار