به گستهم و طوس آمد این آگهی

چو از پیش دستان برون شد سپاه خبر شد به اغریرث نیک خواه
همه بستگان را به ساری بماند بزد نای رویین و لشکر براند
چو گشواد فرخ به ساری رسید پدید آمد آن بندها را کلید
یکی اسپ مر هر یکی را بساخت ز ساری سوی زابلستان بتاخت
چو آمد به دستان سام آگهی که برگشت گشواد با فرهی
یکی گنج ویژه به درویش داد سراینده را جامه‌ی خویش داد
چو گشواد نزدیک زابل رسید پذیره شدش زال زر چون سزید
بران بستگان زار بگریست دیر کجا مانده بودند در چنگ شیر
پس از نامور نوذر شهریار به سر خاک بر کرد و بگریست زار
به شهر اندر آوردشان ارجمند بیاراست ایوانهای بلند
چنان هم که هنگام نوذر بدند که با تاج و با تخت و افسر بدند
بیاراست دستان همه دستگاه شد از خواسته بی‌نیاز آن سپاه