| ما را شدهاست دین و آیین همه عشق | بستر همه محنتست و بالین همه عشق | |
| سبحان الله رخی و چندین همه حسن | انالله دلی و چندین همه عشق |
□
| خلقان همه بر درگهت ای خالق پاک | هستند پی قطرهی آبی غمناک | |
| سقای سحاب را بفرما از لطف | تا آب زند بر سر این مشتی خاک |
□
| دامان غنای عشق پاک آمد پاک | زآلودگی نیاز با مشتی خاک | |
| چون جلوه گر و نظارگی جمله خود اوست | گر ما و تو در میان نباشیم چه باک |
□
| گر فضل کنی ندارم از عالم باک | ور عدل کنی شوم به یک باره هلاک | |
| روزی صدبار گویم ای صانع پاک | مشتی خاکم چه آید از مشتی خاک |
□
| یا من بک حاجتی و روحی بیدیک | عن غیرک اعرضت و اقبلت علیک | |
| مالی عمل صالح استظهر به | الجات علیک واثقا خذ بیدیک |
□
| بر چهره ندارم زمسلمانی رنگ | بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ | |
| آن رو سیهم که باشد از بودن من | دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ |
□
| تا شیر بدم شکار من بود پلنگ | پیروز شدم به هرچه کردم آهنگ | |
| تا عشق ترا به بر درآوردم تنگ | از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ |
□
| در عشق تو ای نگار پر کینه و جنگ | گشتیم سرا پای جهان با دل تنگ | |
| شد دست زکار و ماند پا از رفتار | این بس که به سر زدیم و آن بس که به سنگ |
□
| دستی که زدی به ناز در زلف تو چنگ | چشمی که زدیدنت زدل بردی زنگ | |
| آن چشم ببست بی توام دیده به خون | و آن دست بکوفت بی توام سینه به سنگ |
□
| پرسید کسی منزل آن مهر گسل | گفتم که: دل منست او را منزل | |
| گفتا که: دلت کجاست؟ گفتم: بر او | پرسید که: او کجاست؟ گفتم: در دل |