قسمت هفدهم

به وقتی که اقبال دادت خدای

قسم بر آیه‌ی نصر من الله

خطر گرفت اگرچه حقیر و بی‌خطرست

چه دشت است اینکه خونخوارش زمینه

شب و روز ضایع به خمر و خمار

نهان از آشنایان و غریبان

تا آتش ما جای دگر گردد دود

من نیستم فرزند تو سیرم ز مکر و پند تو

وگر کنی سر تسلیم بر زمین دارد

یا گفتن دلستانش بشنیدندی

ور عدل کنی شوم به یک باره هلاک

کاندر ابروت خفته بد مست و خراب

یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟

بختم به خلاف دشمنان پیروزست

یا خار و خس زمانه را جاروبی

بی تو زحل و زهره به حوت و حمل آید

چه زاهد که بر خود کند کار سخت

عشقت که ز خلق می‌نهفتم

او را چو خوشست غریبی و شب رفتن

تا خصم من از جان تو برنارد گرد

وز طبع گیا خشکی و سردی خیزد

من هر چه دیده‌ام ز دل و دیده دیده‌ام

یک چند به استادی خود شاد شدیم

شخصی که جمال روزگارست تویی

گشادی قفل گنج از روم و از زنگ

کاندر همه عالم چه به ای سام نریمان

که تو اهل وفاش پنداری

از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل

کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت

مهره‌ات شود از ششدر ایام برون

چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب

باری ز خودم خلاص دادن داند

ظل چترش به آفتاب رساد

چنان در خود کشم چوگان زلفت

عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا

هرچ آن تو طمع داری کاید ز کواکب

دعای خیر تو گویم گرم نواخت کنی

تا بیدل و بیقرار گردیدندی

هر صید مرادی که بود در عالم

ابروی تو محراب و بسوزد به عذاب

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا

گهرت بد بد با سوی گهر گشتی

بگسست از من بند تو حب گزین اوصیا

که خایند از بهرت انگشت دست

طاقم ز فراق و صبر و آرام

زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد

گفتم که نبایدت غم جانم خورد

تا یک نفست آمدن از کام برون

پر مشغله و میان تهی همچو دهل

از شغب خردما لاله به هوش آمده‌ست

چرخی که به ذات کامگارست تویی

به نیشی از مگس نحل برنشاید گشت

او داد جوابش که در این عالم فانی

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

بده! تا نشینم ز هر جفت، طاق

هر کس سخنی از سر سودا گفتند

در جمله مرا به کام دشمن کردی

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان

گرچه ار روزگار زاده است او

جهانبانی و تخت کیخسروی

از وصل تو هر که بود در جمله جهان

گویی محمود بود بیش ز مسعود؟

غوک و مار و راسو

دوستی کز سر غرض شد دوست

زر کو زر کی زر از کجا مفلس و زر

فر خدایی همه آلای او

طبیبی که پیوسته بیمار ماند

نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست

بهر مرزی نیارم پا نهادن

ای یار دلبرای هلا خیز و و می بیار

از مرگ دوای درد خود می‌طلبم

تا مانده‌ام ار پیش توام بنشاند

واندم که روان گشت ز شادی میگفت

ما همه سربسر آبستن خورشید و مهیم

چون یکی خاشاک افگنده به کوی

به زهد و ورع کوش و صدق و صفا

که دست از دامنت من بر ندارم

چون به لشکرگه او آینه‌ی پیل زنند

مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل

هر غلامیش را ز سلطانان

تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود

سپهبد بکوه هماون کشید

ای جان جهان هیچ نیاوردی یاد

در باده‌ی سرخ پیچ و در روی سپید

مگر بوم و بر سنگین دلان است

دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر

خواهی که به بارگاه شاهی برسی

جسمی دارم چو جان مجنون همه درد

گویند سخن ز وصل و هجران آخر

حسن عمل از من چه توقع داری؟

بی درد و الم توقع درمان نیست

پانزدهم سروستان

شادند جهانیان به نوروز و بعید

نیش نهنگ دارد، دل را همی خساید

قد فاتنی الصبوح فادرک

فارغ دل آن کسی که مانند حباب

ای شب تو برون میای از کتم عدم

آنرا غم جان ز بیم سر نیست

هر یکی از عرش آمین گو رئوس قدسیان

اکنون که نمودی و ربودی دل ما

سوگند بسر می‌نبرم لیک خوش است

زیر خاک اندرونت باید خفت

گفتا: می نوش، کاندرین عالم پست

هر وصف زعینی که بود قابل آن

این مردم شهر ما اگر مردانند

هر یک از جانبیش می‌جویند

ماناست به اشگ محتشم کز تف دل

روزی صدبار گویم ای صانع پاک

گر غیرت نخوت نه در ایام بدی

اگرچه چنگ نوازان لطیف دست بوند

دی پیر مغان گرفت تعلیم از او

بگرفت دلم ازین خسیسان یا رب

یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت

آن خال که بر گوشه‌ی چشمست ترا

گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی

آگاه نه از منزل امید و هراس

ای آینه‌ای که قابل خیر وشری

رحم کن بر ما سیه بختان، که با آن سرکشی

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

چون تیر منافق نه سفید و نه سیاه

او شاهد حضرتست و حق نیک غیور

جز روی او که در عرق شرم غوطه زد

در صومعه و مدرسه از راه مجاز

جزعت به نظر زبان دل می‌بندد

صد بره برای بندگان قربان کرد

در وصال از حسرت سرشار من دارد خبر

چون دوست به مرگ من به هر حال خوش است

وینک ز بلای بخل تو ده سالست

انگشت گزان درآمدم از در تو

این عجبتر که: می نداند او

من قبل فوات الاعتباق

سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس

من نیز به مرگ خود به هر حال خوشم

با عیب قدیم و ظلم و جهلی که مراست

هر یکی در عرش تحسین خوان نفوس انبیا

لعلت به شکر طوطی جان می‌گیرد

ما چند به آب گرم قانع باشیم

گر چه اکنونت خواب بر دیباست

از کوی طلب پای برون هیچ منه

غماز چو آفتاب و نمام چو ماه

مبو کز مو بتر سوز دلی بی

مصطفی از حرم، کلیم از طور

و امروز، دو صد مسله مفتی آموخت

تا نشخور شیر می‌کند فرزندت

انگشت زنان برون شدم از بر تو

ندهم، که ناگوارد، کایدون نه خردخاید

جز مست کسی ز خویشتن باز نرست

این مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا

اگر کشته شوم الحکم لله

نوریست که بر مردمکش جای کنم

می‌جوشد و از درون برون می‌ریزد

آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است

سوگند به نام دوست خوردن ای جان

شمع در شبها به دست آرد دل پروانه را

بیمار نگر دوانگر درد نگر

زیر به بانگ آمده‌ست بم به خروش آمده‌ست

مگر صحرای عشق نازنینه

کو مذهب این امام دارد

ای بیخبران چه جای خوابست مرا

فتراک پرست رخش اقبال تو باد

هر فرعونی موسی عمران بودی

هر که رادر پای گل، از دست جام افتد به خاک

که دست از جان خود شستن به دریا می‌برد ما را

همچنان مادر خود بارآور گشتی

شادی روان مصطفی را صلوات

ز لشکر بسی گرد شد ناپدید

بی جرم و گنه امید بخشایش نیست

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

زان عکس ترا چه غم که تو بیخبری

فدای دست قلم باد دست چنگ نواز

گوش خاران را نیاز آید بدوی

ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

یک بنده‌ی حق به حق مسلمان نشود

یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است

آن را که تو را هیچ فراموش نکرد

نی‌نی مسعود هست بیش ز محمود

عید من و نوروز من امروز توئی

لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر

نشاید به بالین بیمار خواند

می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار

چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد

شعر از شعر و خنب را از خن

هر چشم که بسته گشت از آن میدانم

هست بر آن قالب و بالای او

خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز

وگر خلاف کنی بر خلاف خواهم گفت

دل کو دل کی دل از کجا عاشق و دل

شاه افریقیه را جامه فرونیل زنند

این مستان را چرا گرو نستانند

هم در سر میخانه سرانداز شود

وان ذره جهان شد که دو عالم بگرفت

ما توانیم که از خلق زمان دور جهیم

دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند

گرت بر زمین آید انگشت پای

آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست

بر قدر قبول عین گشتست عیان

کزو غافل بود گوی گریبان

مقامی بزرگست کوچک مدار

ویحک همه از حکم قضای ازل آید

ناچار ترا دلبر ما باید بود

بر گریه‌ی عاشقان نخندیدندی

از آنکه سابقه‌ی فضل انگبین دارد

در کوی تو کشته به که از روی تو فرد

مشتی خاکم چه آید از مشتی خاک

آن شب که تو در کنار باشی روزست

از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست

هر مست که او بخسبد اندر محراب

حشری نشری قیامتی آشوبی

زآن روز که با غم تو جفتم

ولیکن میفزای بر مصطفی

شمسی که زنجم یادگارست تویی

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

ای یک شبه همچو شمع و یک روزه چو گل

کز خوردن سبزه، روی زردی خیزد

گفتار حکیمان به و کردار ندیمان

هان و هان تاش دوست نشماری

روزگارش به کینه می‌شکند

ز آنروی که هست کس نمیداند گفت

بر داشت نصیبی و من خسته امید

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

دهم جفت و طاق جهان را طلاق

مرغ تو پریده باشد از دام برون

با سگ نکنند آنچه تو با من کردی

از غصه که بی تو مانده‌ام برهاند

پهلوان جهان خطاب رساد

در کیسه‌ی نقد نیست جز جان

ابری برسد روزی و جانش به تن آید

کسی کو ندانست راز جهان

که گر پای طفلی برآید به سنگ

خاصه سلطان الرسل با اولیای خاص خویش

نسترن مشکبوی مشکفروش آمده‌ست

بیا مطرب و، تاب ده گوش عود!

خواجه گوید که دوست دار توام

آبگینه ز سنگ می زاید

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

ولیکن هر گناهی را جزاییست

از اندازه بیرون سپیدی مخواه

روزی که به دیوان مثلا دیرتر آیی

دختری بودی، بر بام و به در گشتی

آهنگ دراز شب ز من پرس

وحی نصرت ز آسمان ظفر

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان

در کاخ گودرز کشوادگان

همچو سلیمان که بیش بود ز داوود

با کسان بودنت چه سود کند؟

صورت او و رخ زیبای او

اصل این کل و جز و یک کلمه است

با من چنان بزی که همی‌زیستی تو پار

تویی، که جور و بخیلی به تو گرفت نشیب

چون رسولانش ده گام به تعجیل زنند

حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست

نتوانیم که از ماه و ستاره برهیم

مادر می را بکرد باید قربان

ترسی که در اسباب وزارت خلل آید

آن ماهی تفسیده که در آب سراب است

گناه عشق را جور رقیبان

خواه توراة از خوان و خواه زبور

کز فرقت تو دمی نخفتم

تا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی

جهان آفرین را چه داند نهان

که به گور اندرون شدن تنهاست

بستان قدحی، بیار ساقی

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

سیما شاه اسد سیما علی‌المرتضی

تهی شد ز گردان و آزادگان

به گوش حریفان رسان این سرود!

وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

لیک سنگ آبگینه می‌شکند

پیش مردم شمع در بر می‌کشد پروانه را

سیمش در گردنست، مشکش در آستین

بچه‌ی او را گرفت و کرد به زندان

بیشتر از زال بود رستم بن زال

چنانکه داد و سخاوت به تو گرفت فراز

این ناز بیکرانت تو برگیر از میان

خدای از تو پرسد به روز شمار

هست چنان ماه دو پنج و چهار

پاسخش ده که دوست چون داری

ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی

که مذموم باشد، چه جای سیاه

قیصر از تخت فرو گردد و خاقان از گاه

به شه مصطفی رکاب رساد

که رندان آزاده را در نکاح

گر قهقهه‌اش نیست مخوان مرغ به کویش

گفته‌ست سنایی که ترا با همه تعظیم

تا عزیزم مرا عزیز کنی

بر هر مژه قطره‌ای چو الماس

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

کم اصبر قد صبرت حتی

از ملایک به قدر لشکر مور

بعد از آن از اهل بیت آن شه ایوان دین

ستاره بر ایشان بنالد همی

بچه‌ی او را ازو گرفت ندانی

حاصل شهر عاشقان شهریست

یار تو زیر خاک مور و مگس

نباشد بجز دختر رز، مباح

آن کبک که آرامگهش جای عقاب است

روحی بلغت الی التراق

گرد بر گرد آن هزاران سور

زهره‌ی زهرا لقب بنت‌النبی خیرالنسا

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

ای بس که به دیوان وزارت بدل آید

چشم بگشا، ببین: کنون پیداست

دارم که به گریه سنگ سفتم

چون شد خوار خوار انگاری

ببالینشان خون بپالد همی

نجده‌ی شاه کامیاب رساد

تاش نکویی نخست و زو نکشی جان

دردا! که به خیره عمر بگذشت

دشمنانی که آب و جاهش راست

پس حسن پرورده کلفت قتیل زهر قهر

ازیشان جهان پر ز خاک است و خون

گر کشته شوم عجب مدارید

یا بلندم کنی گه پستی

آن که زلفین و گیسویت پیراست

پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک

باش تا نقد او شود پیدا

جز که نباشد حلال دور بکردن

من خود ز حیات در شگفتم

یا عزیزم کنی گه خواری

نابوده میان ما تلاقی

باش تا کار او رسد به ظهور

پس حسین آزرده گر بت شهید کربلا

نامه‌ی عمرشان به آب رساد

گر چه دینار یا درمش بهاست

تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است

بلند اختر طوس گشته نگون

بچه‌ی کوچک ز شیر مادر و پستان

فاستعذب مسمعی حدیثا

با من این دوستی به شرطی کن

باز با سجاد و باقر صادق و کاظم که هست

بفرمود تا رستم پیلتن

تقدیر درین میانم انداخت

زین دو رنگین کبوتر شب و روز

چون ترا دید زردگونه شده

وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می

گرچه در پیش چشم و ما مفلس

تا نخورد شیر هفت مه به تمامی

چندانکه کناره می‌گرفتم

کاخر آن شرط را بجای آری

مذتاب بذکر کم مذاق

دست در دستگاه و ما مهجور

مقتدایان را ز چار ارکان بر این چار اقتدا

به عدو نامه‌ی عذاب رساد

سرد گردد دلش، نه نابیناست

وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است

خرامد بدرگاه با انجمن

از سر اردی بهشت تا بن آبان

من زان توام، تو هم مرا باش

کان خطائی که حق ز من بیند

پس نقی و عسکری بین آن مهی کز شش جهت

برفتند ز ایران همه بخردان

دی بر سر کوی دوست لختی

شاه را سوره‌ی فتوح رسید

آن گه شاید ز روی دین و ره داد

کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند

یار نزدیک‌تر ز تست به تو

خوش باش به عشق اتفاقی

خمخانه و خمها که پر از باده‌ی ناب است

می‌کنند از نورشان خلق جهان کسب ضیا

بچه به زندان تنگ و مادر قربان

خاک قدمش به دیده رفتم

گر تو بینی ز من نیازاری

تو ز نزدیک او چرایی دور؟

خصم را آیت عقاب رساد

جهاندیده و نامور موبدان

اشتاق الی لقاک، فانظر

ور شود خصم من زبردستی

قصه کوته آن درود و آن دعا بادا تمام

تاکنون اوحدی اگر می‌پخت

نه خوارترم ز خاک بگذار

همه ساله به دستش از می و جام

سر نامداران زبان برگشاد

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

چون بسپاری به حبس بچه‌ی او را

لی وجهک نظرةالا لاق

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

بر تو با تسلیم مستثنای مهدی والسلام

ز پیکار لشکر بسی کرد یاد

تا در قدم عزیزش افتم

زیر پای بلام مگذاری

هفت شباروز خیره ماند و حیران

آفتاب هوا نقاب رساد

آرزوی بهشت و حور و قصور

بگذار که بر در تو باشد

ز آتش تیغ او به اهرمنان

زانگه که برفتی از کنارم

باز چو آید به هوش و حال ببیند

رفتنی رفت، بعد ازین تو مرا

برستم چنین گفت کای سرفراز

صبر از دل ریش گفت رفتم

تف قاروره‌ی شهاب رساد

کمتر سگک درت عراقی

گر گنه گار داری، ار معذور

بترسم که این دولت دیریاز

جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان

استوطن بابکم عسی ان

ز آسمان کان کبود کیمختی است

می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت

همی برگراید بسوی نشیب

گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز

من و آن دلبر خراباتی

بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم

تیغ برانش را قراب رساد

یحطی نظرا بکم حداق

زیر زبر، هم چنان زانده جوشان

فی طریق الهوی کمایاتی

دلم شد ز کردار او پرنهیب

در میکده می‌کشم سبویی

هر کجا باد موکبش بگذشت

بنشینم و صبر پیش گیرم

زر بر آتش کجا بخواهی پالود

توی پروارننده‌ی تاج و تخت

باشد که بیابم از تو بویی

همه نیلوفر از سراب رساد

دنباله‌ی کار خویش گیرم

جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان

فروغ از تو گیرد جهاندار بخت

از پی امن حصن دولت او

باز به کردار اشتری که بود مست

دل چرخ در نوک شمشیر تست

نقب ایام بر خراب رساد

کفک بر آرد ز خشم و زاید شیطان

سپهر و زمان و زمین زیر تست

وز پی جان ربودن خصمش

مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد

تو کندی دل و مغز دیو سپید

ملک الموت را شتاب رساد

تا بشود تیر گیش و گردد رخشان

زمانه بمهر تو دارد امید

این دعا رفت و ساق عرش گرفت

آخر کارام گیرد و نچخد تیز

زمین گرد رخش ترا چاکرست

نه فلک ز اتفاق عرش گرفت

درش کند استوار مرد نگهبان

زمان بر تو چون مهربان مادرست

چون بنشیند تمام و صافی گردد

ز تیغ تو خورشید بریان شود

گونه‌ی یاقوت سرخ گیرد و مرجان

ز گرز تو ناهید گریان شود

چند ازو سرخ چون عقیق یمانی

ز نیروی پیکان کلک تو شیر

چند ازو لعل چون نگین بدخشان

بروز بلا گردد از جنگ سیر

ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ

تو تا برنهادی بمردی کلاه

بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان

نکرد ایچ دشمن بایران نگاه

هم به خم اندر همی گدازد چونین

کنون گیو و گودرز و طوس و سران

تا به گه نوبهار و نیمه‌ی نیسان

فراوان ازین مرز کنداوران

آن گه اگر نیم شب درش بگشایی

همه دل پر از خون و دیده پرآب

چشمه‌ی خورشید را ببینی تابان

گریزان ز ترکان افراسیاب

ور به بلور اندرون ببینی گویی:

فراوان ز گودرزیان کشته مرد

گوهر سرخست به کف موسی عمران

شده خاک بستر بدشت نبرد

زفت شود رادمرد و سست دلاور

هرانکس کزیشان بجان رسته‌اند

گر بچشد زوی و روی زرد گلستان

بکوه هماون همه خسته‌اند

و آن که به شادی یکی قدح بخورد زوی

همه سر نهاده سوی آسمان

رنج نبیند ازان فراز و نه احزان

سوی کردگار مکان و زمان

انده ده ساله را بطنجه رماند

که ایدر بباید گو پیلتن

شادی نو را زری بیارد و عمان

بنیروی یزدان و فرمان من

بامی چونین که سالخورده بود چند

شب تیره کین نامه بر خواندم

جامه بکرده فراز پنجه خلقان

بسی از جگر خون برافشاندم

مجلس باید بساخته، ملکانه

نگفتم سه روز این سخن را بکس

از گل و از یاسمین و خیری الوان

مگر پیش دادار فریاد رس

نعمت فردوس گستریده ز هر سو

کنون کار ز اندازه اندر گذشت

ساخته کاریکه کس نسازد چونان

دلم زین سخن پر ز تیمار گشت

جامه‌ی زرین و فرش‌های نو آیین

امید سپاه و سپهبد بتست

شهره ریاحین و تخت‌های فراوان

که روشن روان بادی و تن درست

بربط عیسی و لون‌های فوادی

سرت سبز باد و دلت شادمان

چنگ مدک نیرو نای چابک جابان

تن زال دور از بد بدگمان

یک صف میران و بلعمی بنشسته

ز من هرچ باید فزونی بخواه

یک صف حران و پیر صالح دهقان

ز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاه

خسرو بر تخت پیشگاه نشسته

برو با دلی شاد و رایی درست

شاه ملوک جهان، امیر خراسان

نشاید گرفت این چنین کار سست

ترک هزاران به پای پیش صف اندر

بپاسخ چنین گفت رستم بشاه

هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان

که بی تو مبادا نگین و کلاه

هر یک بر سر بساک مورد نهاده

که با فر و برزی و بارای و داد

روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان

ندارد چو تو شاه گردون بیاد

باده دهنده بتی بدیع ز خوبان

شنیدست خسرو که تا کیقباد

بچه‌ی خاتون ترک و بچه‌ی خاقان

کلاه بزرگی بسر بر نهاد

چونش بگردد نبیذ چند به شادی

بایران بکین من کمر بسته‌ام

شاه جهان شادمان و خرم و خندان

برام یک روز ننشسته‌ام

از کف ترکی سیاه چشم پریروی

بیابان و تاریکی و دیو و شیر

قامت چون سرو و زلفکانش چوگان

چه جادو چه از اژدهای دلیر

زان می خوشبوی ساغری بستاند

همان رزم توران و مازندران

یاد کند روی شهریار سجستان

شب تیره و گرزهای گران

خود بخورد نوش و اولیاش همیدون

هم از تشنگی هم ز راه دراز

گوید هر یک چو می بگیرد شادان:

گزیدن در رنج بر جای ناز

شادی بو جعفر احمد بن محمد

چنین درد و سختی بسی دیده‌ام

آن مه آزادگان و مفخر ایران

که روزی ز شادی نپرسیده‌ام

آن ملک عدل و آفتاب زمانه

تو شاه نو آیین و من چون رهی

زنده بدو داد و روشنایی گیهان

میان بسته‌ام چون تو فرمان دهی

آنکه نبود از نژاد آدم چون او

شوم با سپاهی کمر بر میان

نیز نباشد، اگر نگویی بهتان

بگردانم این بد ز ایرانیان

حجت یکتا خدای و سایه‌ی او بست

ازان کشتگان شاه بی‌درد باد

طاعت او کرده واجب آیت فرقان

رخ بدسگالان او زرد باد

خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند

ز گودرزیان خود جگر خسته‌ام

وین ملک از آفتاب گوهر ساسان

کمر بر میان سوگ را بسته‌ام

فربد و یافت ملک تیره و تاری

چو بشنید کیخسرو آواز اوی

عدن بدو گشت تیر گیتی ویران

برخ برنهاد از دو دیده دو جوی

گر تو فصیحی همه مناقب او گوی

بدو گفت بی‌تو نخواهم زمان

ور تو دبیری همه مدایح او خوان

نه اورنگ و تاج و نه گرز و کمان

ور تو حکیمی و راه حکمت جویی

فلک زیر خم کمند تو باد

سیرت او گیر و خوب مذهب او دان

سر تاجداران به بند تو باد

آن که بدو بنگری به حکمت گویی:

ز دینار و گنج و ز تاج و گهر

اینک سقراط و هم فلاطن یونان

کلاه و کمان و کمند و کمر

گر بگشاید ز فان به علم و به حکمت

بیاورد گنجور خسرو کلید

گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان

سر بدره‌های درم بردید

مرد ادب را خرد فزاید و حکمت

همه شاه ایران به رستم سپرد

مرد خرد را ادب فزاید و ایمان

چنین گفت کای نامدار گرد

ور تو بخواهی فرشته ای که ببینی

جهان گنج و گنجور شمشیر تست

اینک اویست آشکارا رضوان

سر سروران جهان زیر تست

خوب نگه کن بدان لطافت و آنروی

تو با گرزداران زاولستان

تا تو ببینی برین که گفتم برهان

دلیران و شیران کابلستان

پاکی اخلاق او و پاک نژادی

همی رو بکردار باد دمان

با نیت نیک و با مکارم احسان

مجوی و مفرمای جستن زمان

ور سخن او رسد به گوش تو یک راه

ز گردان شمشیر زن سی هزار

سعد شود مر ترا نحوست کیوان

ز لشکر گزین از در کارزار

ورش به صد اندرون نشسته ببینی

فریبرز کاوس را ده سپاه

جزم بگویی که: زنده گشت سلیمان

که او پیش رو باشد و کینه خواه

سام سواری، که تا ستاره بتابد

تهمتن زمین را ببوسید و گفت

اسب نبیند چنو سوار به میدان

که با من عنان و رکیبست جفت

باز به روز نبرد و کین و حمیت

سران را سر اندر شتاب آوریم

گرش ببینی میان مغفر و خفتان

مبادا که آرام و خواب آوریم

خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه

سپه را درم دادن آغاز کرد

ورچه بود مست و تیز گشته و غران

بدشت آمد و رزم را ساز کرد

ورش بدیدی سفندیار گه رزم

فریبرز را گفت برکش پگاه

پیش سنانش جهان دویدی و لرزان

سپاه اندرآور به پیش سپاه

گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی

نباید که روز و شبان بغنوی

کوه سیامست که کس نبیند جنبان

مگر نزد طوس سپهبد شوی

دشمن ار اژدهاست، پیش سنانش

بگویی که در جنگ تندی مکن

گردد چون موم پیش آتش سوزان

فریب زمان جوی و کندی مکن

ور به نبرد آیدش ستاره‌ی بهرام

من اینک بکردار باد دمان

توشه‌ی شمشیر او شود به گروگان

بیایم نجویم بره بر زمان

باز بدان گه که می به دست بگیرد

چو گرگین میلاد کار آزمای

ابر بهاری چنو نبارد باران

سپه را زند بر بد و نیک رای

ابر بهاری جز آب تیره نبارد

چو خورشید تابنده بنمود چهر

او همه دیبا به تخت و زر به انبان

بسان بتی با دلی پر زمهر

با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد

بر آمد خروشیدن کرنای

خوار نماید حدیث و قصه‌ی توفان

تهمتن بیاورد لشکر زجای

لاجرم از جود و از سخاوت اویست

پر اندیشه جان جهاندار شاه

نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان

دو فرسنگ با او بیامد براه

شاعر زی او رود فقیر و تهی دست

دو منزل همی کرد رستم یکی

با زر بسیار بازگردد و حملان

نیاسود روز و شبان اندکی

مرد سخن را ازو نواختن و بر مرد ادب را ازو وظیفه‌ی دیوان
باز به هنگام داد و عدل بر خلق نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان
داد بباید ضعیف همچو قوی زوی جور نبینی به نزد او و نه عدوان
نعمت او گستریده بر همه گیتی آنچه کس از نعمتش نبینی عریان
بسته‌ی گیتی ازو بیابد راحت خسته‌ی گیتی ازو بیابد درمان
با رسن عفو آن مبارک خسرو حلقه‌ی تنگست هر چه دشت و بیابان
پوزش بپذیرد و گناه ببخشد خشم نراند، به عفو کوشد و غفران
آن مبک نیمروز و خسرو پیروز دولت او یوز و دشمن آهوی نالان
عمروبن اللیث زنده گشت بدو باز با حشم خویش و آن زمانه‌ی ایشان
رستم را نام اگر چه سخت بزرگست زنده بدویست نام رستم دستان
رود کیا، برنورد مدح همه خلق مدحت او گوی و مهر دولت بستان
ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی ورچه کنی تیزفهم خویش به سوهان
گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر آن که بگفتی چنان که گفتن نتوان
اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود لفظ همه خوب و هم به معنی آسان
جز به سزاوار میر گفت ندانم ورچه جریرم به شعر و طایی و حسان
مدح امیری که مدح زوست جهان را زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان
سخت شکوهم که عجز من بنماید ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان
برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی ورچه بود چیره بر مدایح شاهان
مدح همه خلق را کرانه پدیدست مدحت او را کرانه نی و نه پایان
نیست شگفتی که رودکی به چنین جای خیره شود بیروان و ماند حیران
ورنه مرا بو عمر دلاور کردی وان گه دستوری گزیده‌ی عدنان
زهره کجا بودمی به مدح امیری؟ کز پی او آفرید گیتی یزدان
ورم ضعیفی و بی بدیم نبودی وان گه نبود از امیر مشرق فرمان
خود بدویدی بسان پیک مرتب خدمت او را گرفته چامه به دندان
مدح رسولست، عذر من برساند تا بشناسد درست میر سخندان
عذر رهی خویش و ناتوانی و پیری کو به تن خویش ازین نیامد مهمان
دولت میرم همیشه باد برافزون دولت اعدای او همیشه به نقصان
سرش رسیده به ماه بر، به بلندی و آن معادی بزیر ماهی پنهان
طلعت تابنده‌تر ز طلعت خورشید نعمت پاینده‌تر ز جودی و ثهلان

تا دست ارادت به تو داده‌ست دلم

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا

یکی بزم خرم بیاراستند

شبی داغ دل پر ز تیمار طوس

نی چاره‌ی آنکه با تو باشم همراز

راست بر گوی که در تو شده‌ام عاجز

ساقی، قدحی، که نیم مستیم

کدام روز که صد بت نمی‌تراشد دل ؟

گر مجلس انس را به کار آمدمی

شاها چو کمان قدر به فرمان تو باد

خویش بیگانه گردد از پی دیش

پیمانه بده، که مرد پیمانه منم

آن روی ترش نیست چنینش فعل است

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای

اندی که امیر ما باز آید پیروز

مگریز ز من که من خریدار توام

میخانه که پرورده‌ام از لای خم او

تا منزل آدمی سرای دنیاست

مدتی من به کار خود بودم

نایی ببرید از نیستان استاد

باش! که آن پادشه هنوز جوانست

گفتم: دل من، گفت که: خون کرده‌ی ماست

ماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتیم

بی‌جهد به عالم معانی نرسی

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم

این حوض که در دیده هر نکته رسی

خال تو به هر حال پسندیده‌ی ماست

هر لحظه همی خوانمش از راه بعید

چون تو بگیری شراب مرغ سماعت کند

باز آی و دلم ز هجر پردرد نگر

هان! تشنه جگر، مجوی زین باغ ثمر

تو شاه دل منی و شاهی میکن

ملکی کو ملکان را سر مایه شکند

آن رشته که قوت روانست مرا

هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد

اسرار حقیقت نشود حل به سال

روز هر روزی، خورشید بیاید بر ما

چون گل ز ساده لوحی، در خواب ناز بودیم

کم نشد از گریه اندوهی که در دل داشتم

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی

تا زین سپس همی گه و بی‌گاه خوش زییم

افسوس که کس با خبر از دردم نیست

امروز به هر حالی بغداد بخاراست

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد

مهتر آزاده‌ی مهتر منش

ادب را نگهدار کز هیچ رای

از هجر شکوه با در و دیوار می‌کنم

چندانکه به کار خود فرو می‌بینم

به تماشای میوه راضی شو

ز دریا کسی دید غواص کور

همی بایدت رفت و راه دورست

گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست

یک روز ز بند عالم آزاد نیم

چو بر دانا گشادی حیله را در

هان! صائم نواله‌ی این سفله میزبان

در کوی خیال خود چه میپوئی تو

توان نان خورد اگر دندان نباشد

بیرون ز تن و جان و روان درویش است

چون سپرم نه میان بزم به نوروز

بیا جانا دل پردرد مو بین

صبح کرم و وفا فرو شد

آن کس که از آب و گل نگاری دارد

دو دولت است که یکبار آرزو دارم:

دلی همچون دل نالان مو نه

نخواهی کز بزرگان جور بینی

کجا بی جای ته ای بر همه شاه

آن که را دانم که: اویم دشمنست

تا در چشمم نشسته بودی در تاب

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

باری بگذر که در فراقت

گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال

کسی را که سر حقیقت عیان شد

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت

هزار بوسه دهد بت‌پرست بر سنگی

با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه

چون حمله دهی نیک سوارا که تویی

بخت ار به مراد با توام بنشاند

گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری

روی تو که شمع لاله زو درگیرد

از خلد برین یاد کنم روی تو بینم

عنکبوت ضعیف نتواند

آن شب که تو در کنار مایی روزست

در منزل دل غم تو می‌آید و بس

منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد

بیداد براین تنگدل آخر بس کن

خیرالوری بعد النبی نورالهدی فی المنصب

دل باز چو بر دام غم عشق آویخت

از گفته‌ی بد گوی تو چون هر عاقل

مرکب از بهر راحتی باشد

روزگاریست که کان گهرند

ای تیغ تو آب روشن و آتش ناب

جفاست از تو جواب سال خاقانی

دشنام تو سر به سر شنیدم

بیا ساقیا! در ده آن جام عدل!

با می به کنار جوی می‌باید بود

فکری که بر آن طبع روان میگذرد

نادان همه جا با همه کس آمیزد

یا من بک حاجتی و روحی بیدیک

چو بر دستان سروستان گذشتی

اگرچه خرد یکی شاخک گیاه بود

از ترکستان که بود آرنده‌ی تو

اول که مرا عشق نگارم بربود

آن دوست که هست عشق او دشمن جان

عهدی به سر زبان خود بربستی

در سینه‌ی گرمم نفس سرد نگر

از ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا

دامان طرب ز کف نهاده‌ست دلم

مصیبت آن بود که نان نباشد

کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست

بادا سر من خاک ته پای خم او

سرشک سرخ و روی زرد مو بین

وز غصه کناره‌جوی می‌باید بود

اشک وداع شبنم، بیدار کرد ما را

برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

می‌گوید و میخورد در اینش فعل است

ای که دستت نمی‌رسد بر شاخ

آرامش جان ناتوانست مرا

چون گوی فلک در خم چوگان تو باد

غمی همچون غم هجران مو نه

عن غیرک اعرضت و اقبلت علیک

می و رود و رامشگران خواستند

به کدامین ره بیرون شده‌ای زین دز

با نه سوراخ و آدمش نام نهاد

عزیز من به خردان برببخشای

آگاه ز حال چهره‌ی زردم نیست

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

که مو آیم بدانجا از همه راه

بر باد همی دهد غمش خرمن جان

خواهی آن روز مزد کمتر دیش

لاله سلامت کند، ژاله وداعت کند

نی نیز به درباختن حشمت و مال

که رود چون درندگان به شکار

از جام جهان نماسبق برده بسی

لشکر چین و چگل را به طلایه شکند

در من بنگر که نور دیدار توام

صد خانه پر از بتان یکی نشکستی

مخمور صبوحی الستیم

نیمرسیده یکی هزبر دمانست

کو سوره‌ی یوسف است و قرآن مجید

بنده از اسب خویش در رنجست

نقشم به مراد خویش بنگاشته‌ای

خویشتن برفکند بر تن ما و سر ما

زنده به حیات جاودانی نرسی

همسایه‌ی من ز ناله‌ی من نغنود

گفتم: جگرم، گفت که: آزرده‌ی ماست

دانی به هیچ حال زبون کسی نییم

هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد

همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد

چو غوک مارکش در سر کنی سر

کز خردش جانست از جان تنش

نوشت بادا ظلم سپاهی میکن

گو رو دیگر بیار ماننده‌ی تو

که گوهر برون آرد از آب شور

از روز و شب جهان نبودم آگاه

ور طعنه‌ی عشقت شنوم ننگی نیست

امکان مقاومت ندیدم

خدا را نداند کسی جز خدای

گل پرده ز روی با تو چون درگیرد

بی‌دیده‌گی خویش نکو می‌بینم

که تو بدو نگری زاد سر و غاتفرست

نی زهره‌ی آنکه بی‌تو پردازم راز

در سکنه‌ی جان غم تو می‌باید و بس

هردم بدر تو بنده وار آمدمی

چون غرقه به هر چه دید دست آویزد

برتر ز زمین و آسمان درویش است

صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت

وین دیده به خون دل چه میشوئی تو

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

روزی به وصال او قراری دارد

زلف تو چو حال دل غم دیده‌ی ماست

زیرا که بهر غمیم فریادرسی

صبا سالی به سروستان نگشتی

که فیروزی آمد سرانجام عدل

خوشا حضور بر همن که یک صنم دارد

شرحش ز معانی و بیان میگذرد

گردون ز توام برات دولت راند

سال را ز تو تا کی جواب باشد سرد

با خود و روزگار خود بودم

خون شد دل ریش از اشتیاقت

یک دمزدن از وجود خود شاد نیم

شمس الندی فی‌المغرب بدرالدجی فی الموکب

دور طرب به نشاه‌ی دیگر گذاشتیم

که ضر و نفع محالست ازو نشان دادن

خاقانی ازین دو جنس کم جوی

چون بوسه دهی ظریف یارا که تویی

در دام زمانه مرغ این دانه منم

باشد که بلای عشق گردد سپری

آبی چو خماهن، آتشی چون سیماب

مجاز صفات وی از وی نهان شد

بیدستانیست این ریاض بدو در

و آن روز که با تو می‌رود نوروزست

ای ظالم ده رنگ دل آخر بس کن

پیوسته همی بریختی در خوشاب

بخواب اندر آمد گه زخم کوس

وز فتنه‌ی دین یاد کنم موی تو بینم

هر که آمد گرهی چند برین کار افزود

در کوشش خصم تو چو هر بی‌حاصل

پاک نتوان کرد با دامان تر آیینه را

در عهد وفا نگر که چون آید مرد

مرگ از پس دیدنش روا باشد و شاید

اندرین وقت همه بی‌سنگان

کجا میر خراسانست، پیروزی آنجاست

به سغده دار یکسر شغل راها

چون داغ دیده‌ای که کند گفتگو به خاک

درمه بهمن بتاز و جان عدو سوز

تو در کنار من و شرم از میان رفته

وز روان پاک بدخواه منست

زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان

از جویبار ساقی کوثر گذشته است

شناسنده حرف دانند گی

هر چند که سرخ روست اطراف شفق

آنکس که بر این چرخ برینش فعل است

چنان دید روشن روانش بخواب

اگر ماهی آرد به خشکی شتاب

حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه

تا همچو خلیل آتش اندر نشوی

یک جبهه گشاده ندیدیم در جهان

بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن

گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند

ای نی تو از این لب آمدی در فریاد

آن خال که بر چاه زنخدان داری

از صومعه پا برون نهادیم

آن سینه پر داغ که خصمت دارد

بر کف داری شراب و جامی که مپرس

ساقی، تو بده باده ومطرب تو بزن رود

ای دوست برای دوستیها که مراست

رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان

تا دیده و دل خون نشود پنجه سال

صورتی چند نقش می‌بستم

کارم به مراد خود چو نگذاشته‌ای

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

از فرق سرت تا به قدم حق دارد

پنداشت همی حاسد: کو باز نیاید

آیینه‌ی صد صورت گوناگونست

راست گویند زنان را نگوارد عز

گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید

زان باده که عقل میبرد جامی ده

گفتم که: بریز خون من، گفت برو

از سمن و مشک و بید، باغ شراعت کند

در کار من آ که رونق کار توام

بیهوده همان، که باغبانت به قفاست

خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود

این رمه‌ی گوسفند سخت کلانست

گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش

غافل به ماندگان نظر از رفتگان کند

در گوشه‌ی بی‌مو نسیم تنها بین

کرده ظفرمسکن در مسکنش

با زحمت چشم خود چه خواهم کردن

باز تو بی رنج باش وجان تو خرم

موش آهن خوار و باز کودک بر

تا روز با سماع بتانیم و با مییم

با وصل خوشت میزنم و میگیرم

هم به هر گه دوستی جویمش من

گر آفت تصدیع نبودی و ملال

چون شب آید برود خورشید از محضر ما

کارم ز تو البته نمیگردد ساز

لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح

کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان

گر مرا نیز دسترس بودی

مقصود خدا نبود بس خلق جهان

بنمود چو چشم بد فروبست این راه

ره یافته در زلف دل آویز کجت

این دسته که بر گردن او می‌بینی

ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد

تا صبح جمال فتنه‌زای تو دمید

همه جا جای ته مو کور باطن

اگر طاقت نداری صدمت پیل

غم مهجوری و درد صبوری

برخیز و به عزم گلستان موزه بخواه

اگر دریا اگر ابر بهاران

پای طلب از کرم فرو بند

بگشای دهن که پاسخ تلخ

بس برنامد که دامن اندر دندان

نشان آن بود بر وجود حقیقت

رزق او را پری و بالی داد

تو بت ز سنگ نه‌ای بل ز سنگ سخت‌تری

شاگردی روزگار کردم بسیار

در صلح شکر بوسه شکارا که تویی

گوشت قطعا بر استخوانش نیست

چندانکه نگه می‌کنم ای رشک پری

از هیبت آن آب تن آتش تاب

ان لم تصدق ناصبی وانظر الی افق السما

ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست

دی رفت و به انتظار فردا منشین

از خیره کشیت سنگ بر من بگریست

و اکنون که برون شدن به رستم ز عذاب

با مثل تو کرده به مدارا

خالی نکنم تا ننهندم در گل

پروانه‌ی بخت را به دیوان وصال

از عهده‌ی عهد اگر برون آید مرد

با مردم زشت نام همراه مباش

بی‌بنان گشته همه بیداران

این مدت عمر ما چو گل ده روز است

شعر تو چرا نازک و شیرین نبود

شانزدهم سرو سهی

جواب سرد فرستی شفای دل ندهد

تو پنداری به یک شهادت رستی

بکش بازوی مکنت از جور دور!

مالی عمل صالح استظهر به

واکنون کم شد ناله چو دردم بفزود

من در طلبش دربدر و کوی به کوی

هر آن دلی که نهفتست زیر هفت زمین

چنین کرد ازین تخته خوانندگی

شهمات همی شوند رخ زرد ترا

این نیست عجب که در زمینش فعل است

بارگه کردمی و صفه و کاخ

به جان کندن افتد چو مردم در آب

صندوقه تیرهای پران تو باد

همه برجان غم پرورد مو بین

خندان لب و تازه‌روی می‌باید بود

آیینه‌ی بدین گونه ندیدست کسی

در سرش مغز، چوخایسک که خایه شکند

آن لب را بین که این لبت را دم داد

چرا باید که بر موران نهی پای؟

در زاویه‌ی بی‌کسیم فرد نگر

آن خشت که بوده ست به بالای خم او

حریف دیده‌ی گریان مو نه

الجات علیک واثقا خذ بیدیک

سالی که نکوست، از بهارش پیداست

پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

گفت آنکه ترا دید کس را ندوید

راست خواهی چو اسب شطرنجست

در میکده معتکف نشستیم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

غلط گفتم غلط استغفرالله

آتش چو همه گرفت کم گردد دود

پیوند چو با رشته‌ی جانست مرا

بر نیاید کس با مکر زنان هرگز

کاندر سر او غرور بازان باشد

تا به دامش دراوفتد ناچار

می‌رویم از آن‌سان که توام کاشته‌ای

وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند

بیزار مشو ز من که بازار توام

که تو بدو نگری همتش ز عرش برست

دریاب که تا درنگری گردم نیست

بسته وفا دامن در دامنش

از قال کسی را نبود راه به حال

دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد

کازاد کسی بود که پرورده‌ی ماست

داند هر آنکه داند ما را، که ما کییم

اکنون که جهان به چشم او می‌بینم

او در دل و کرده دست در گردن جان

وصلی که در او فراق را رنگی نیست

یک تنه تنها بدین حظیره شبانست

ای بیخبر از خویش چه میجوئی تو

کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد

کار من بیچاره حدیثی است دراز

ماهتاب آید و درخسبد در بستر ما

هر روز برت هزار بار آمدمی

فردات کند خمار کاکنون مستی

مقصود خدا از این جهان درویش است

شبهای فراق تو مرا روز سیاه

چون خضر به آب زندگانی نرسی

تا وقت بود جواب ما را

کو چون تو غریب شهریاری دارد

گویی که ز شب غم تو می‌زاید و بس

آن را بده و تو هر چه خواهی میکن

در کار جهان هنوز استاد نیم

القصه به راه کج فتاده‌ست دلم

تا چادر غنچه باز در سر گیرد

جز آنکه ببخشیش باکرام کسی

دست از صفت وفا فرو شوی

شفا چگونه دهد چون گلاب باشد سرد؟

از دست غم آخر به تک پای گریخت

که چندان بقا نیست در دور جور

دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

آخر نه بدان لب ودهان میگذرد

گرچه هم در دیار خود بودم

که بر دهان تو بوسی نمی‌توان دادن

مرفق چه دهم تا ز منت نستاند

که نام وی از نیستی بی نشان شد

پوشیده بود، روی به هر در گذاشتیم

گویی شکرست در مذاقت

رفت آتشی از آتش و آبی از آب

در جنگ قوی ستیزه گارا که تویی

گو: خلق بدانند که: دیوانه منم

بار دومین از اولین خوبتری

ای خیره‌کش سنگ‌دل آخر بس کن

چون دیده ز خس برست کم ریزد آب

تا می خورم امروز، که وقت طرب ماست

دریاب که حاصل حیات امروزست

تر می‌دارش که مردم دیده‌ی ماست

سودای تو از دماغ و مهر تو ز دل

باز آمد، تا هر شفکی ژاژ نخاید

بیسران مانده همه سرهنگان

که رخشنده شمعی برآمد ز آب

از هر چه گمان بری فزون آید مرد

چون خاک نشسته گیر و چون باد گذر

گر صد هزار خلق رود پیش ازو به خاک

بانی و با رود و با نبیذ فنا روز

هم سخن به آهستگی گویمش من

دست از کباب دار، که زهرست توامان

در کشته‌ی خویشتن نگه کن

و آدمی را که دست تنگ بود

کسی کو چنین شد که من وصف کردم

بر شمع رخشان یکی تخت عاج

همه خردان بزرگ‌اندیشان

شو تعزیت کرم همی‌دار

از جور تو خرقه‌ها دریدیم

می هست ودرم هست و بت لاله رخان هست

مکن آتش و بار خود را فزون

آن روز که از عمل بیفتی

که چون بیرون آمد فلاتون ز آب

به دیار کسان شدم ناگاه

بیا مطربا! پرده‌ای معتدل

در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح

با کام خشک و با جگر تفته درگذر

همچو خورشید کجا لشکر سایه شکند

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان

بر هوا رفتی چون عیسی بی‌معجز

شاخ گل مشکبوی زیر ذراعت کند

گرگ بر اطراف این حظیره روانست

خلق ندانم به سخن گفتنش

وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما

آن مهتری که ما به جهان کهتر وییم

که آرام جان بخشد و انس دل،

گرچه هم در دیار خود بودم

روزی اگر افتد اتفاقت

خاکی به کف آرم مگر از جای خم او

یقین دان که او پادشاه جهان شد

غم نیست وگر هست نصیب دل اعداست

همه پستان دراز آهنگان

لشکر دشمن به زین شکند شاهنشاه

وز دست تو توبه‌ها شکستیم

سیاوش بران تخت با فر و تاج

تن خاکی از موج توفان خراب

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

که خاکی نگنجد به آب اندرون

ایدون که در سراسر این سبز گلستان

تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار

رو مرثیه‌ی وفا همی گوی

یا چو قارون به زمین، وین نبود جایز

نتواند نهاد پای فراخ

عنبرهای لطیف، گوهرهای گزین

با گوش تو آید آنچه گفتی

گرگ بود بر لب حظیره علی حال

میر بزرگوارست و اقبال او همان

نکند هیچ کس این بی‌ادبان را ادبی

در همه گیتی ز صغار و کبار

جز جان گروی دگر نداریم

لبان پر ز خنده زبان چرب‌گوی

نبودش سر یاری مردمان

سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید

سکندر به پاسخ زبان بر گشاد

کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار

بزن! تا ز آشفته‌حالی رهیم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

تو خنده زنان چو شمع و خلقی

به در هر حصار می‌گشتم

ملک شد زمین و زمان را پس آنگه

همه بیدستان در وقت دهش

بپذیر، که نیک تنگ دستیم

پروانه صفت در احتراقت

روان شد سوی کوه چون بی گمان

چو عیسی که او ساکن آسمان شد

ز درج دهن کان گوهر گشاد

باز گاه ستدن با چنگان

بنت العنب آن بکر طرب زای خم او

ز تشویق بی‌اعتدالی رهیم

زیبق چو آب بر جهد از ناف آبدان

کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

نه که من در حصار خود بودم

سوی طوس کردی چو خورشید روی

ما را برهان ز ما، که تا ما

توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید

که اقبال چون گشت هم پشت من

سالها یار، یار می‌گفتم

زهر بوم برداشت آهنگ خویش

که ایرانیان را هم ایدر بدار

ما خود ز کدام خیل باشیم

روان گشت فرمان او چون سنایی

از چنین مردم نیکو سیرت

آبی که زند موج ز دریای خم او

تا خیمه زنیم در وثاقت؟

خود به تحقیق یار خود بودم

مر او را که گفت او چنین شو چنان شد

که پیروزگر باشی از کارزار

گوی بردند همه با رنگان

با خویشتنیم بت پرستیم

چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش

کلید جهان داد در مشت من

ما اخترت صبابتی ولکن

ما هرچه که داشتیم پیوند

خلیل از سر نیستی کرد دعوی

دهان را ز اشام و خور بند کرد

آنکه یک ماجره دارد در شیر

بسی پی فشردم به جویندگی

در زردی خورشید قیامت به خود آییم

گفتم: او را شکار کردم، لیک

بگو در زیان هیچ غمگین مشو

از بهر تو آن همه گسستیم

ما را که صبوحی‌ست ز صهبای خم او

به شاخ گیا سینه خرسند کرد

چون بدیدم شکار خود بودم

که شویم لب از چشمه زندگی

که ایدر یکی گلستانست نو

عینی نظرت و ما اطاقت

که سوزنده آتش برو بوستان شد

بیم از آن نیست به خانه لنگان

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

بس دیده که شد در انتظارت

یک شبم یار در کنار کشید

چو «ارنی» ست از نفس بر طور سینا

بزیر گل اندر همی می‌خوریم

کودکان با خر و با اسب شدند

بر درگه لطف تو فتادیم

نیایش‌گر پرده راز گشت

سرانجام من چون ببایست مرد

دریا و نمی‌رسد به ساقت

در رحمت تو امید بستیم

قدمگاه او جمله آب روان شد

زمانه بدان آبخور ره نبرد

ما پیاده همه لنگان لنگان

به راز اندران پرده دم ساز گشت

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

روز شد، در کنار خود بودم

چه دانیم کین باده تا کی خوریم

گر نیک و بدیم، ور بد و نیک

غم دل با کسی نخواهم گفت

چنان گشت کوشنده در بندگی

ز خواب اندر آمد شده شاد دل

به روزی توان باده زین طاس خورد

تو مست شراب و خواب و ما را

نبینی که هر کو ز خود گشت فانی

فاخره دارد شیرینی و بس

هم آن توایم، هر چه هستیم

بیخوابی کشت در تیاقت

که شد سرفراز از سرافکندگی

قرین قضا گشت و صاحبقران شد

که اسکندرش جست، الیاس خورد

تیز بر سبلت سبز آرنگان

چون غم و غمگسار خود بودم

ز درد و غمان گشته آزاد دل

در ده قدحی، که از عراقی

اوحدی پیش من حجاب نشد

ز شب زنده داری دلش زنده شد

بگودرز گفت ای جهان پهلوان

گرم جاودان کردی ایزد برات

نه قدرت با تو بودنم هست

هم از نیستی بد که با خاک مشتی

هر کرا نیست سر موزه فراخ

الا به شراب وا نرستیم

نه طاقت آنکه در فراقت

چراغش خورشید رخشنده شد

محمد به جنگ سپاه گران شد

نماندی لبم تشنه ز آب حیات

چون من و تو بود از دلتنگان

زانکه خود پرده‌دار خود بودم

یکی خواب دیدم بروشن روان

در میکده می‌کشم سبویی

گفتم: این اختیار نیست مرا

برآمد میان همه خاص و عام

نگه کن که رستم چو باد دمان

چو بر مرگ من بود تقدیر غیب

بنشینم و صبر پیش گیرم

چو در نیستی زد دم چند عیسی

هر که با شرم و حفاظست کنون

باشد که بیابم از تو بویی

دنباله‌ی کار خویش گیرم

فلاتون حکیم الهیش نام

تن بی‌روان از دمش با روان شد

ز محرومی آب حیوان چه عیب

هست در خدمتشان چون گنگان

چون که در اختیار خود بودم

بیاید بر ما زمان تا زمان

ز نامش که در شهر و کشور رسید

من و آن دلبر خراباتی

چو مردم ندارد گریز از هلاک

بفرمود تا برکشیدند نای

بسا کس که در نیستی کسب کردند

از سر همت و پاک اصلی خویش

حکایت به گوش سکندر رسید

گمانها یقین شد یقینها گمان شد

چه در قعر دریا چه بر روی خاک

ننگ می‌دارم از این بی‌ننگان

فی طریق الهوی کمایاتی

بجنبید بر کوه لشکر ز جای

هوس داشت اسکندر کاردان

ببستند گردان ایران میان

نیابم ازین پند بیهوده تنگ

کسی کو ز حل رموزست عاجز

در خشو گادن اگر اقبالست

برافراختند اختر کاویان

بیان سنایی ورا ترجمان شد

به دیدار آن مرد بسیار دان

در ره و مذهب با فرهنگان

که از موج دریا نترسد نهنگ

کار بس یوسف در گر دارد

فرستاد پنهان بلیناس را

بیاورد زان روی پیران سپاه

چو دانندگان را یقین گشت حال

شد از گرد خورشید تابان سیاه

که از کان برون آرد الماس را

تیز در ریش سحاق سنگان

که در مغز شه محکم است این خیال

از آواز گردان و باران تیر

به فرمان فرمانروای جهان

زند از ضمیر خردمند خویش

همی چشم خورشید شد خیره خیر

نفس بر مزاج خداوند خویش

روان گشت دانا چو کار آگهان

دو لشکر بروی اندر آورده روی

ز اندیشه دادش فلاتون جواب

سکندر چو بشنید گفتارشان

ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی

که ذره ندارد سر آفتاب

نوازشگ ری کرد بسیارشان

چنین گفت هومان بپیران که جنگ

من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر

به بخشش در گنج را باز کرد

همی جست باید چه جویی درنگ

ز غوغای عالم شدم گوشه‌گیر

زر افشاند و بخشیدن آغاز کرد

نه لشکر بدشت شکار اندرند

فرستاده کوشش فراوان نمود

به فرمان فرمانده روزگار

که اسپان ما زیر بار اندرند

ارسطوی دانا در آمد به کار

نیوشند را رای رفتن نبود

بدو گفت پیران که تندی مکن

بلیناس چون دید کان هوشمند

به فرمود کاسباب کشتی کنند

نه روز شتابست و گاه سخن

نشیننده راز و بهشتی کنند

کند وقت خود را بخود ارجمند

سه تن دوش با خوار مایه سپاه

که آمد چو بیرون فلاتون ز آب؟

هنرپیشگان پیشه برداشتند

برفتند بیگاه زین رزمگاه

بشر باز شد در حین خاک رفت

نمودند هرچ از هنر داشتند

چو شیران جنگی و ما چون رمه

شنیده سخن یک به یک باز گفت

کشیدند کشتی به دریا کنار

که از کوهسار اندر آید دمه

چو شه رغبت دیدنش پیش داشت

به سال کم و بیش پیش از هزار

همه دشت پر جوی خون یافتیم

اساسی که بر آب داند ستاد

دل اندر پی رغبت خویش داشت

سر نامداران نگون یافتیم

سبک بارگی جست و بر داشت راه

شتابنده کوهی ز آسیب باد

یکی کوه دارند خارا و خشک

به برج عطارد روان شد چو ماه

چو شد جمله اسباب کشتی تمام

همی خار بویند اسپان چو مشک

نه بود از بزرگان به دنبال کس

شتابنده شد شاه دریا خرام

بمان تا بران سنگ پیچان شوند

ز آب از نمایان دریا پژوه

جز از هوشمندان تنی چند و بس

چو بیچاره گردند بیجان شوند

سر کوهکن سوی کهسار کرد

طلب کرد هشیاری از هر گروه

گشاده نباید که دارید راه

به کوه آمد و سر سوی غار کرد

به فرمود تا پیشوایان تخت

دو رویه پس و پیش این رزمگاه

چو در غار شد کرد مرکب رها

ز صحرا به دریا کشیدند رخت

چو بی‌رنج دشمن بچنگ آیدت

به غار اندرون رفت چون اژدها

چهل ساله ترتیب راه دراز

چو بشتابیش کار تنگ آیدت

نگه کرد در کنج آن تنگ نای

که باشد بدان آدمی را نیاز

چرا جست باید همی کارزار

ز حیوان و از مردم و از گیا

فرشته وشی دید مردم نمای

طلایه برین دشت بس صد سوار

اگر شیر و مرغ است اگر کیمیا

لگیمی در آورده در گرد دوش

بباشیم تا دشمن از آب و نان

خزیده چو روباه پشمینه پوش

خبر کش بسی مرغ کردون گرای

شود تنگ و زنهار خواهد بجان

کسی گنجش اندر سفالینه خم

سبق بر ده ز اندیشه‌ی تیز پای

مگر خاک‌گر سنگ خارا خورند

کلید زبان در دهان کرده گم

کزیشان همه سه عقاب سیاه

چو روزی سرآید خورند و مرند

مبرا شده دل ز غم خوردنش

که روزی شتابنده یک ماهه راه

سوی خیمه رفتند زان رزمگاه

رگ اندر تنش رو نما از صفا

سه سال تمام آنچه پرداختند

طلایه بیامد به پیش سپاه

نماینده چون رسته در کهربا

سه ماهش به کشتی در انداختند

گشادند گردان سراسر کمر

ز تاب درون در افشان او

کسی را که دید از تردد خلاص

بخوان و بخوردن نهادند سر

حکایت کنان روی رخشان او

به همراهی خویشتن کرد خاص

بلشکر گه آمد سپهدار طوس

گراینده را سوی دریای شور

چو سیمای شه دید برخاست زود

پر از خون دل و روی چون سندروس

به رسم بزرگان تواضع نمود

به رغبت روان کرد بر راه دور

بگودرز گفت این سخن تیره گشت

به فارغ دلی زان بهشتی سواد

پس آنگه گفت از دل عذرخواه

سر بخت ایرانیان خیره گشت

دعای سزاوار تعظیم شاه

توکل کنان پا به کشتی نهاد

همه گرد بر گرد ما لشکرست

بپرسید کاقبال شاه جهان

چپ و راستش خضر و الیاس هم

خور بارگی خارگر خاورست

برین سو چرا رنجه شد ناگهان

پس و پیش ارسطو بلیناس هم

سپه را خورش بس فراوان نماند

جهاندار فرمود کز دیر باز

فلاطون و دانندگان دگر

جز از گرز و شمشیر درمان نماند

به همراهی خاص بسته کمر

به دیدار تو بود ما را نیاز

بشبگیر شمشیرها برکشیم

کنونم که آن آرزو دست دادش

بجنبید کشتی از آسیب موج

همه دامن کوه لشکر کشیم

سر گنج پنهان بباید گشاد

بر امد سر باد بانها به اوج

اگر اختر نیک یاری دهد

چو رفتند زانگونه با رود و جام

چو دانست دانای دریا قیاس

بریشان مرا کامگاری دهد

که آمد خریدار گوهر شناس

به دریا درون پنج ساله تمام

ور ایدون کجا داور آسمان

به همان نوزیش بگرفت دست

به جایی رسیدند لرزان چو بید

بشمشیر بر ما سرآرد زمان

نشاندش به تعظیم و خود هم نشست

که باز آمدن را نباشد امید

ز بخش جهان‌آفرین بیش و کم

سخن راز هر پرده ساز کرد

چو هر کس دران حال بی چارگی

نباشد مپیمای بر خیره دم

ز راز نهان پرده را باز کرد

به حیرت فرو ماند یک بارگی

مرا مرگ خوشتر بنام بلند

بهر باز پرسی که شه می‌نمود

کسانی کز ایزد خبر داشتند

ازین زیستن با هراس و گزند

نیایش کنان دست برداشتند

حکیمش به اندیشه ره می‌نمود

برین برنهادند یکسر سخن

نخستش بپرسید کای گنج راز

چو دادند قفل دعا را کلید

که سالار نیک اختر افگند بن

ازین گوشه گیری چه داری نیاز

کلید در چاره آمد پدید

چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ

برون آی ازین غار چون اژدها

شبانگه که برقع برافگنده ماه

بدرید پیراهن مشک رنگ

وگر غار گنج است هم کن رها

بپوشید گیتی حریر سیاه

به پیران فرستاده آمد ز شاه

که در گوشه‌ی خلوتش ناگهان

به دستوری خویش دستت دهم

که آمد ز هر جای بی‌مر سپاه

سروشی پدیدار گشت از نهان

به همدستی خود نشستت دهر

سپاهی که دریای چین را ز گرد

ارسطو که جز رای والاش نیست

جوانی به کردار سرو بلند

کند چون بیابان بروز نبرد

تو همتاش باشی که همتاش نیست

رخ فرخ و پیکر ارجمند

نخستین سپهدار خاقان چین

فلاتون چو بشنید گفتار شاه

فرشته ولیکن به شکل آدمی

که تختش همی برنتابد زمین

فرو شد به کار خود از کار شاه

نه مردم ولی صورت مردمی

تنش زور دارد چو صد نره شیر

برون داد پاسخ به شرمندگی

جمالی که نتوان نظر کرد دور

سر ژنده پیل اندر آرد بزیر

که ای تو از آفاق را زندگی

ز سیمای پاکش همی ریخت نور

یکی مهتر از ماورالنهر بر

نماند آن شکوفه به گلزار من

برو تازگی کرد شه را سلام

که بگذارد از چرخ گردنده سر

که آید بدان بو خریدار من

شهش داد پاسخ به عذر تمام

ببالا چو سرو و بدیدار ماه

چه جنبانی آن خل بن را به زور

بدو گفت کای سر به سر نور پاک

جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه

که شد خار او تیر و خرماش گور

تنت دور ز آلایش آب و خاک

سر سرافرازان و کاموس نام

چو شاخ تهی را کنی سنگسار

فرشته که گویند ما ناتویی

برآرد ز گودرز و از طوس نام

ز بالا همان سنگ بارد نه بار

که مردم نباشد بدین نیکویی

ز مرز سپیجاب تا دشت روم

نگویم به دستوریم شاد کن

وگر مردمی چون درون آمدی؟

سپاهی که بود اندر آباد بوم

که دستوریم بخش و آزاد کن

که مردم ندیدت که چون آمدی؟

فرستادم اینک سوی کارزار

سروش خجسته سخن در گرفت

برآرند از طوس و خسرو دمار

ز راز نهان پرده را بر گرفت

چو بشنید پیران بتوران سپاه

گر آسایشی خواهی از روزگار

چنین گفت کای سرفرازان شاه

جمال عزیزان غنیمت شمار

بدین مژده‌ی شاه پیر و جوان

دل از روی هم صحبتان شاد کن

همه شاد باشید و روشن‌روان

به نقل و به می مجلس آباد کن

بباید کنون دل ز تیمار شست

به جمعیت دوستان روی نه

بایران نمانم بر و بوم و رست

پراکندگی را به یک سوی نه

سر از رزم و از رنج و کین خواستن

به دوری مکوش ار چه بدخوست یار

برآسود وز لشکر آراستن

که دوری خود افتد سرانجام کار

بایران و توران و بر خشک و آب

چو لابد جدائیست از بعد زیست

نبینند جز کام افراسیاب

به عمدا جدا زیستن ابر چیست

ز لشکر بر پهلوان پیش رو

گذشت آنکه با هم نشستیم و خاست

بمژده بیامد همی نو بنو

کنون رفته را باز جستن خطاست

بگفتند کای نامور پهلوان

بزرگان پس رفته نشتافتند

همیشه بزی شاد و روشن‌روان

که بسیار جستند و کم یافتند

بدیدار شاهان دلت شاددار

نه بعد از شدن باز گردد زمان

روانت ز اندیشه آزاد دار

نه تیری که بیرون پرید از کمان

ز کشمیر تا برتر از رود شهد

کجا بودی ای مرغ فرخنده پی

درفش و سپاهست و پیلان و مهد

چه داری خبر زان حریفان می؟

نخست اندر آیم ز خاقان چین

به شادی کجا می‌گذارند گام

که تاجش سپهرست و تختش زمین

سفر تا چه جایست و منزل کدام؟

چو منشور جنگی که با تیغ اوی

کجا روز راحت فزون می‌کنند؟

بخاک اندر آید سر جنگجوی

شب آسایش خواب چون میکنند؟

دلاور چو کاموس شمشیرزن

به عیش و طرب هم عنان که‌اند؟

که چشمش ندیدست هرگز شکن

به ریحان و می مهمان که‌اند؟

همه کارهای شگرف آورد

کدام آب دیده است در جویشان

چو خشم آورد باد و برف آورد

دل ما چگونه است پهلوی‌شان

چو خشنود باشد بهار آردت

فغان زان حریفان صحبت گسل

گل و سنبل جویبار آردت

که یک ره ز ما بر گرفتند دل

ز سقلاب چون کندر شیر مرد چو پیروز کانی سپهر نبرد
چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند هوا پردرفش و زمین پر پرند
چغانی چو فرطوس لشکر فروز گهار گهانی گو گردسوز
شمیران شگنی و گردوی وهر پراگنده بر نیزه و تیغ زهر
تو اکنون سرافراز و رامش پذیر کزین مژده بر نا شود مرد پیر
ز لشکر توی پهلو و پیش رو همیشه بزی شاد و فرمانت نو
دل و جان پیران پر از خنده گشت تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت
بهومان چنین گفت پیران که من پذیره شوم پیش این انجمن
که ایشان ز راه دراز آمدند پراندیشه و رزمساز آمدند
ازین آمدن بی‌نیازند سخت خداوند تاج‌اند و زیبای تخت
ندارند سر کم ز افراسیاب که با تخت و گنج‌اند و با جاه و آب
شوم تا ببینم که چند و چیند سپهبد کدامند و گردان کیند
کنم آفرین پیش خاقان چین وگر پیش تختش ببوسم زمین
ببینم سرافراز کاموس را برابر کنم شنگل و طوس را
چو باز آیم ایدر ببندم میان برآرم دم و دود از ایرانیان
اگر خود ندارند پایاب جنگ بریشان کنم روز تاریک و تنگ
هرانکس که هستند زیشان سران کنم پای و گردن ببندگران
فرستم بنزدیک افراسیاب نه آرام جویم بدین بر نه خواب
ز لشکر هر آنکس که آید بدست سرانشان ببرم بشمشیر پست
بسوزم دهم خاک ایشان بباد نگیریم زان بوم و بر نیز یاد
سه بهره ازان پس برانم سپاه کنم روز بر شاه ایران سیاه
یکی بهره زیشان فرستم ببلخ بایرانیان بر کنم روز تلخ
دگر بهره بر سوی کابلستان بکابل کشم خاک زابلستان
سوم بهره بر سوی ایران برم ز ترکان بزرگان و شیران برم
زن و کودک خرد و پیر و جوان نمانم که باشد تنی با روان
بر و بوم ایران نمانم بجای که مه دست بادا ازیشان مه پای
کنون تا کنم کارها را بسیچ شما جنگ ایشان مجویید هیچ
بفگت این و دل پر ز کینه برفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت
بلکشر چنین گفت هومان گرد که دلرا ز کینه نباید سترد
دو روز این یکی رنج بر تن نهید دو دیده بکوه هماون نهید
نباید که ایشان شبی بی‌درنگ گریزان برانند ازین جای تنگ
کنون کوه و رود و در و دشت و راه جهانی شود پردرفش سپاه

کسی ملامتم از عشق روی او می‌کرد

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

دی بدان رسته‌ی صرافان من بر در تیم

دوست به کاروان «کن فیکون»

آوخ که چو روزگار برگشت

چه کندمالک مختار که فرمان ندهد

با دل گفتم: چگونه‌ای، داد جواب

چو پیران بنزدیک لشکر رسید

هر روز به شیوه‌ای و لطفی دگری

روزی فلکم بخت بد ار باز آرد

عاشق دین‌دار باید تا که درد دین کشد

تا کی ستم سپهر جافی بینم؟

گویند هوای فصل آزار خوشست

چه سود از دزدی آنگه توبه کردن

خواهد که شاعران جهان بی صله همی

از ما سراغ منزل آسودگی مجو

آن شیر یزدان روز جنگ آتش به روز نام و ننگ

این کوزه که آبخواره مزدوری است

با چهره‌ی آن نگار خندان ای گل

ای دوست، کنون که بوی گل حامی ماست

خود ماه بود چنین منور که تویی

امید عافیت آنگه بود موافق عقل

رو گرد سراپرده‌ی اسرار مگرد

نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن

بگذار که تا می خورم و مست شوم

بس کور دل است این فلک بی‌سر و بن

بگفتا که گر پرسی از من صواب

هر کسی تخمی به خاک افشاند و ما دیوانگان

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم

طمع خام که سودی بکنم

گفتار نکو دارم و کردارم نیست

محراب صبح گوشه‌ی ابرو بلند کرد

ز بوی زلف تو مفتونم ای گل

خاقانی را ز بس که بوسید آن لب

ای لطف تو دستگیر هر بی‌سر و پای

هر باد، که از سوی بخارا به من آید

درها همه بسته‌اند الا در تو

فریاد پیرزن که برآید ز سوز دل

حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست

چون کشته ببینی‌ام، دو لب گشته فراز

کسیکه ره بفریادم برد نی

این گل ز بر همنفسی می‌آید

ماییم که بی‌مایی ما مایه‌ی ماست

زمانه ، پندی آزادوار داد مرا

جانم بر آن قوم که جانند ایشان

پدرم بنده‌ی قدیم تو بود

المنة لله که از سعی جمیل

شاهی، که به روز رزم از رادی

من آن مسکین تذروبی پرستم

زلفت سیهست مشک را کان گشتی

دارم ز غم فراق یاری که مپرس

در زهد من نهفته بود رغبت شراب

اندر ره حق چو چست و چالاک شوی

هر کس که درست قول و پیمان باشد

پرسیدم ازو واسطه‌ی هجران را

کار چون بسته شود بگشایدا

آن سایه‌ی تو جایگه و خانه‌ی ما است

چندانکه به کوی سلمه تارست و پود

نخل ما را ثمری نیست بجز گرد ملال

دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح

گر من مستم ز روی بدکرداری

دانی چه بود کمال انسان

تن خنگ بید، ارچه باشد سپید

سر بر تن من نیست ز آشفته دماغی

بانگ مستی ز آسمان می‌آید

بر چهره ندارم زمسلمانی رنگ

از بزرگی که هستی، ای خشنوک

همی برآیم با آن که برنیاید خلق

بیخود باشی هزار رحمت بینی

و گر سرو سهی را ساز دادی

حیل بگذار و مشنو از حیل ساز

ندیده تنبل اوی و بدیده مندل اوی

هر لقمه‌ی خوش که بر دهان میگردد

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی

من بحر تمامم و یکی قطره نیم

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست

یا رب ز قناعتم توانگر گردان

هین وقت صبوحست میان شب و روز

پادشاهی که به رومش در صاحب خبران

سرهای درختان گل تر میچینند

غم جمله نصیب چرخ خم بایستی

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست

صید افکنی مراد آیین تو باد

این عشق کمالست و کمالست و کمال

از بهر هلال عید آن مه ناگاه

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد

تاک رز گفتا: از من چه همی‌پرسی

آن زلف که بر گوشه‌ی غلطاق نهاد

ای دل تو برو به نزد جانان می‌باش

بیا ساقیا! آن بلورینه‌جام

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید

خاقانی را مپرس کز غم

گر دست غم تو دامن من گیرد

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان

ای سغبه‌ی آنانکه نمی‌جویندت

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

باد عبیر افکند در قدح و جام تو

پور سپاهدار خراسان، محمدست

بچگان ما ماننده‌ی شمس و قمرند

گرگ یکایک توان گرفت، شبان را

همتهای ملکی بینمش

که از روشنی دارد آیینه نام،

وین دور مخالف منافی بینم؟

ایام چگونه می‌گذارد

آن باغ و بهار و آن تماشای مرا

صد داغ جفا بر دل عشاق نهاد

چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد

که خیره چند شتابی به خون خود خوردن

عیوق شکارگاه شاهین تو باد

آفاق ازو بر کفر تنگ از حلمش آمخته درنگ

آمد از شهر لامکان بیرون

از من دل و صبر و یار برگشت

پیش او صف سماطین زده زرین کمران

یا مهر بود چنین سمنبر که تویی

زرین نهد او به تیر در پیکان

چندانکه نگه می‌کنمت خوبتری

کز عهده‌ی شکر می ساقی به درآید

پسری دیدم تابنده‌تر از در یتیم

زاهد بودن موجب بدنامی ماست

بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوشست

کافری کافر، ز ایزد نه همی‌ترسی

من بر سر آتش و تو سر بر سر آب

دانه زنجیر در دامان صحرا کاشتیم

سرمه‌ی تسلیم را در چشم روشن بین کشد

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

باشند پیش خوانش دایم مدیح خوان

در و دشت از سم اسپان ندید

بیرون نبری زیره به کرمان ای گل

جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد

ساقی مهل نماز صراحی قضا شود

سروشم ز یزدان موکل بر آب

زانکه همصورت و همسیرت هر دو پدرند

چون مست شوم به عشق پا بست شوم

چون غنچه‌ی نشکفته نسیم سحری را

که موش آهن خورد کودک برد باز

فرخنده بخت و فرخ روی و مویدست

وان زلف تو بند دل دیوانه‌ی ما است

زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست

احسان تو پایمرد هر شاه و گدای

ابر گهر گسترد در قدم و گام تو

نور فلکی باز بر افلاک شوی

با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید

به تری و نرمی نباشد چو بید

صبر همی‌باید این فلان و فلان را

میجوشد و صافش همه جان میگردد

چون نغمه‌های تر که بود در رباب خشک

خود طفل خودیم و عشق ما دایه‌ی ماست

سیرتهای ملکی بینمش

تا ره نبرد غریب الا بر تو

و برنیایم با روز گار خورده گریز

چاکرت بر کتف نهد دفنوک

بر بام دوید و هر طرف کرد نگاه

مستی ز فلک نعره‌زنان می‌آید

از جان تهی این قالب فرسوده به آز

روز سیهی و شام تاری که مپرس

ساعت ساعت منتظر جان می‌باش

ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری

زان دم که سبوی میم از دوش فتاده

وز سعی و طواف، هرچه کردست نکوست

کمتر غم جان بود که در من گیرد

وین نفس خیالست خیالست و خیال

وز پس هر غم طرب افزایدا

طعمه‌ی خاک شود هر که فشاند ما را

شهری و دهی ز دور می‌بویندت

با خود باشی هزار زحمت بینی

دگر نماید ودیگر بود به سان سراب

این منزل فیض‌بخش بی‌مثل و عدیل

که نتوانی کمند انداخت بر کاخ

وز بهر مقام آشیانی دارد

چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است

گفتا سببی هست بگویم آن را

شادی به دلم از او بسی می‌آید

چون گل بجز از لطف ندانند ایشان

چه کند بنده که سر بر خط فرمان ننهد

از گفت نکوی بی عمل عارم نیست

یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست

و اندر دل خود کان گهر می‌بینند

که نبض را به طبیعت شناس بنمایی

احول نیم و چو احولان غره نیم

از بس که بجستی تو همه آن گشتی

ور در هجری دوزخ با داغ اینست

او را چه غم از شحنه و سلطان باشد

ز رنگ روی تو دلخونم ای گل

بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ

غیر از مه وخورشید چراغی مفروز

کیفر برد ز حمله‌ی مردان کارزار

من آن سوزنده شمع بی‌سرستم

یا با غم من صبر بهم بایستی

کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست

سود، سرمایه به یک بار ببرد

خبر بر سرو آزادم برد نی

چندانکه درخت میوه دارست و مرود

اینک کمر خدمت تو بربندیم

عمر در بندگی به سر بردست

وز نور یقین دلم منور گردان

با دشمن و دوست لطف و احسان

فردا که نیامده ست فریاد مکن

سهی سروش به خون خط باز دادی

از این دل گم بوده خبر باز آرد

از دیده شاهست و دل دستوری است

زان کم نگرد به صورت آرای سخن

دور از لب تو گرفت تبخال از تب

از دوری مهر دل فروزی است مرا

چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا

من عاشق زعشقت بیقرارم

بلند از میوه گو کوتاه کن دست

شد ساخته همچو خانه‌ی ابراهیم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است

برنامده و گذشته بنیاد مکن

من لولیکم، گدای بی‌برگ و نوای

تابناکند ازیرا که دو علوی گهرند

نه کار آخرت کردم نه دنیا

بپرس هر چه ندانی که ذل پرسیدن

من چشم توام اگر نبینی چه عجب

هر سر که نه در پای سمند تو بود

از نعره‌ی او جان جهان می‌شورد

هجران بشود آتشم از دل ببرد

فی‌الجمله عروس غیب همسایه‌ی ماست

به حق کرسی و حق آیت‌الکرسی

همه خوبان عالم جمع گردند

بنده‌زاده که در وجود آمد

تقصیر وی آن است که آرد دگری

آن ساقی باقی که پی جرعه کش او

زان آتش آب گونه یک شعله برآر

هر کاسه می که بر کف مخموری است

دشوار بود کردن و گفتن آسان

آزاد طبع و پاک نهاد و ممجدست

پابست شوم به کلی از دست شوم

خر دعا کرد که بارش ببردند

چو در سختی افتاد کار شما

رای کرده‌ست که شمشیر زند چون پدران

خورشید و مه و فلک از آن میگردد

آری لبت آتش است خندان ز طرب

زن و نقاش چادر سوز

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان

عرش است نشیمن تو شرمت ناید

همت هزار بار از ان سخت‌تر زند

چون بر سر پایند که با بی‌برگی

یار سمنبر دهد بوسه بر اندام تو

ای در کرم و عزت و نورافشانی

خاقانی اگر ممیزی عرضه مکن

عشق است قدیم در جهان پوشیده

هر که همی‌خواهد از نخست جهان را

همچون فرعون ریش را شانه مکن

غمخواری دوستان خدا را

نی طالب کس بود نه مطلوب کسی

دولتهای فلکی بینمش

هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست

پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش

جان باید داد و دل بشکرانه‌ی جان

جهان پر سراپرده و خیمه بود

تو غره به طاعتی و طاعت داری

وان خبث که در طبیعت ثعبانست

این عشق جلالست و جلالست و جلال

چه فضل میرابوالفضل بر همه ملکان؟

گویم به زبان حال و هر یک ذره

یا مایه‌ی غم چو عمر کم بایستی

بسیار گریستیم و هجران خندید

عور گشت از لباس بیچونی

وامی که ازین دو رنگ برداشت

هفدهم نوشین باده

بر چهره‌ی او چو طاق ابرویش دید

تا کشته‌ی او ازان کفن سازد

بده! تا علی‌رغم هر خودنما

چندانکه ستاره است بر چرخ کبود

ازو بپرس که دارد اسیر بر فتراک

برخیز و روان در لب صافی بنگر

زین سیه چشمی جادو صنمی طرفه چو ماه

آن رو سیهم که باشد از بودن من

برگشتن ما ضرورتی بود

به روز نیک کسان، گفت: تاتو غم نخوری

بیهوده تن خویش مرنجان ای گل

روزی من سوخته‌ی سرگردان

گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش

فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش

با قناعت صلح جوید محرم حرمت شود

هرکس که بدید گفت سبحان‌الله

ابریشم زیر وناله‌ی زار خوشست

بر هر زن و هر مرد، کجا بروزد آن باد

ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب

ای تن تو بیا ندیم هجران می‌باش

آسوده خاک تیره‌رنگ المرتجی والمرتضی

بر بالینم نشین و می‌گوی بناز:

گفتی که برو نکوتری گیر از من

نوبت چو به ما رسید توسن گشتی

الحق بزرگوار خردمند مهتریست

از دوستی تو برنگردانم روی

مردی باید زهر دو عالم شده فرد

اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا

ز من مپرس که دارم کمند در گردن

ای آن و از آن بتر که می‌گویندت

بی‌نظیری که نظیریش نه در هفت اقلیم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

بستانم و ترسم دل قاضی ببری

خورشید برآمدست و می‌جوید ماه

هان چاک مزن بر به گریبان ای گل

بچگان آن بنسبتر که ازین باب گرند

وآن شوخ به اختیار برگشت

جان می‌کن و خون می‌خور و خندان می‌باش

برگ بی‌برگی به فرق زهره و پروین کشد

خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید

ای بیخبران اینهمه با یار خوشست

گر روی زمین به جمله دشمن گیرد

الله الله ازین نکوتر که تویی

که شود سهل به شمشیر گران شغل گران

کورا کسی مدیح برد خاصه رایگان

باز پوشید کسوت چه و چون

افتاده چنین که بینیم مست و خراب

بر بسته به جای طبل برزین تو باد

کو درد به جای آب و نان داند خورد

چه فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز؟

روزی که مگوی و روزگاری که مپرس

نیکو خصال و نیکخویست و موحدست

هر یک چو قراضه‌ایم و کانند ایشان

تا سرو روان در لب صافی بینم

از تمشیت غلام شاه اسمعیل

وندر فکند باز به زندان گرانشان

اما نه چو شمع که پروانه‌ی ما است

بسا کسا! که به روز تو آرزومندست

لولی گدای را عطایی فرمای

که نخسبیده شبی در بر من نفسی

خورشید و مه و ستاره‌ها چاکر تو

بی‌باده‌ی خام بودن از خامی ماست

من جان توام کسی نبیند جان را

مرغ روایت کند شعری بر نام تو

کان جان جهان از آن جهان می‌آید

گویی: مگر آن باد همی از ختن آید

وین طرفه که همسایه‌ی ما سایه‌ی ماست

مدت برج فلکی بینمش

چون سایه مقیم خطه‌ی خاک شوی

زده سرخ و زرد و بنفش و کبود

آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست

دل بنهد کارهای صعب و گران را

در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز

تا خسته‌ی او ازان کند درمان

قربان سازد، به جای خود، در ره دوست

که کوته خود ندارد دست بر شاخ

این آن سر پل نیست که می‌پنداری

کای من تو بکشته و پشیمان شده باز

به من داد غیب اختیار شما

کز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید

تا هرچه نهان بود عیان میگردد

دلیل راه تو باشد به عز دانایی

گر شانه کنی سزای سبلت بینی

یا عمر به اندازه‌ی غم بایستی

نومید نگردند و ز پا می‌شینند

سیل بگرفت و خر و بار ببرد

فریاد همی کند که من ذره نیم

دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ

پوشیده برهنه میکند لاغ اینست

ضربت، که شیر شرزه و شمشیر آبدار

تو چون لیلی و من مجنونم ای گل

بی منت مخلوق میسر گردان

آنرا که تمنای چنین مأوائیست

هم به روی تو دیده بر کردست

یکی خشکیده نخل بی‌برستم

از ما به بر دوست سلامست و درود

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

دلداری دشمنان مدارا

کسیکه یادت از یادم برد نی

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

وقت است که او بگرید و ما خندیم

او را به از ان نیست که پنهان باشد

ار مست شوم نیست شوم، هست شوم

از آتش اگر آبله خیزد چه عجب

امروز وصالست و وصالست و وصال

از عارض مستی و لب مستوری است

مه خوبی روی خویش بر طاق نهاد

وصل آید و آبم به جگر باز آرد

نماید خرد عیب ما را به ما

آن یوسف تازه را بر این گرگ کهن

از کیسه‌ی عمر می‌گذارد

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

بیا مطربا! در نوا موشکاف!

خدمت دیگری نخواهد کرد

جوجو ستد آنچه دادش ایام

چهره و رنگ و رخ و عادت آبا سپرند

پرورده بدم به روزگارش

ز دیبای چینی و از پرنیان

با دلم گفتم ای کاشکی این میر بتان

آن درد که در میکده او به سفالی ست

مدحش چرا کنم که بیالایدم خرد

نی نی، ز ختن باد چنو خوش نوزد هیچ

دیده‌ی یعقوب را دیدار یوسف توتیاست

آنکس که او به حق سزاوار سوددست

میندیش ازین پس ز دریای ژرف

گر بر آمد بصورت لیلی

بامدادی که زمین بوسه دهندش پسران

زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی

بویا چون مشک زکی بینمش

خوبان نعره زنند بر دهن و کام تو

هر که بجنباند این درخت کلان را

وز آن مو که بشکافتی، پرده باف!

گه در آمد بدیده‌ی مجنون

خرمن خرمن همی سپارد

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

که دادت قضا دستگاه شگرفت

کرا زبان نه به بندست پای دربندست

خو کرد و چو روزگار برگشت

گاه جوانمردی و گاه وقار

هجوش چرا کنم که بفرسایدم زبان

درفشی ز هر پرده‌ای در میان

کندی بر من بیچاره دل خویش رحیم

لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید

سینه‌ی فرهاد باید تا غم شیرین کشد

کان باد همی از بد معشوق من آید

تهمت آلوده نگردند به دیگر سببی

که مرا نعمت تو پروردست

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

جز وی کسی ندانم امروز در جهان

چهل و اند ملک بینی با خیل و سپاه

از بر او مرغکان زنند پر و بال

که نه اویستی جنی و نه خود انسی

در لبشان سلسبیل در کفشان یاسمین

غم نیز چه بودی ار برفتی

فروماند و زان کارش آمد شگفت

باشد دروغ مدح در آن خر فراخ کون

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

رفتم و چشمگکی کردم و شد بر سر کار

هر شب نگرانم به یمن تا: تو برآیی

جعفر طیار باید تا به علیین پرد

خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش

که تا پرده بر چشم خود گستریم

گاه مشهور شد بیت نور

نی در بن ناخنش زد اندوه

درین پرده کاندیشه‌ی کار تست

چو خودبین حریفان به خود بنگریم

درون رو که یزدان نگهدار تست

تا نیشکر طرب نگارد

آن روز که غمگسار برگشت

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

باشد دریغ هجو از آن خام قلتبان

زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

حیدر کرار باید تا ز دشمن کین کشد

آن کس که سدش بنده زرین کمر آید

کودکک جلد بد و زیرک و دانا و فهیم

گاه مذکور شد بسورت نون

بسی با دل اندیشه اندر گرفت

منت همره و ایزدت رهنمای

در کوچه میخانه‌ی او گر فکنی راه

رحمت کن اگر شکسته‌ای را

چون بب و زمین او بودست

گفتم او را ز کجایی و بگو نام تو چیست

که تا این بهشتست یا رزمگاه

هر خسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسد

کوشم که: بپوشم، صنما، نام تو از خلق

چون دل نبود طرب که جوید؟

بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید

چون ناخن نیست سر چه خارد

سپهر برینست گر تاج و گاه

که بنماید و بازت آرد به جای

تا نام تو کم در دهن انجمن آید

صبر از دل بیقرار برگشت

ریشه و بیخهای گوناگون

گفت از بلخم و نامست مرا قلب کریم

مرد چون صدیق باید تا سم تنین کشد

خوناب جگر خورد چه سود است

عذرش بنه ار به زیر سنگی

گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند

گفتم: ای جان پدر آیی مهمان پدر؟

با هر که سخن گویم، اگر خواهم وگر نی

نور بو یوسف نداری کی رسی در چاه علم

پیش کافور و زنجبیل نهاد

به فرمود فرمانده روم و زنگ

بیامد بنزدیک خاقان چین

که در جنبش کشتی آید درنگ

آن وقت که آواز خروس سحر آید

چون غصه‌ی دل نمی‌گوارد

عسل و تین و روغن زیتون

سر کوفته‌ای چو مار برگشت

پیاده ببوسید روی زمین

گفت: چون نایم و رفتیم همی تا سوی تیم

اول سخنم نام تو اندر دهن آید

بایزید فقر باید فاقه‌ی ماتین کشد

گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت

زین بحر عمیق جان به در برد

چو خاقان بدیدش به بر درگرفت

هر دو در حجره شدیم آنگه و در کرده فراز

می‌سرشت این چهار جسم بهم

از سعادتها سنایی در سرخس افگند رخت

فگندند هر سوی لنگر در آب

با این همه از سرشک بر رخ

فرو شد سر بادبانها به خواب

لله الحمد، می‌نگارد

مستی که شبانگاه از آنجا به درآید

آنکس که هم از کنار برگشت

بماند از بر و یال پیران شگفت

خوب شد آنهمه دشوار و شدم کار سلیم

مدتی، تا تمام شد معجون

شکر این از شور بختی محنت غزنین کشد

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

من ساکن خاک پاک عشقم

بپرسید بسیار و بنواختش

دست شادی و طرب کردن و می خوردن برد

دردها را دوانهاد، دوا

برگ بی‌برگی نداری گرد آن درگه مگرد

سکندر بر آهنگ کاری که داشت

نتوانم ازین دیار برگشت

برو ریخت از دل شماری که داشت

چشم هر نامحرمی کی بار نقش چین کشد

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

او چنان میر و منش راست بمانند ندیم

بر خویش نزدیک بنشاختش

زهرها را ازو نبشت افسون

به دستور دانا که در کار بود

بدو گفت بخ بخ که با پهلوان

بیچارگیست چاره‌ی عشق

اوحدی شربتی از آن بچشید

چون بشد مست و ز باده سر او گشت گران

چند ازین دعوی بی‌معنی بی‌برهان تو

وصیت نمود آنچه ناچار بود

دانی چه کنم چو یار برگشت؟

نشینم چنین شاد و روشن‌روان

کرد وسواس مرا در دل شیطان رجیم

گشت دیوانه «والجنون فنون»

مدعی فردا به محشر رخت زی سجین کشد

بپرسید زان پس کز ایران سپاه

بنشینم و صبر پیش گیرم

پر دویدم بهر دری زین پیش

گفتم او را که: سه بوسه دهی ای جان پدر

که ما را هوسهای ناسودمند

دنباله‌ی کار خویش گیرم

ز راه سلامت چو یک سو فگند

گفت: خواهی شش بگشای در کیسه‌ی سیم

که دارد نگین و درفش و کلاه

بر من این در چو بازگشت اکنون

سزد گر شما را ز من فتنه جوی

کدامست جنگی و گردان کیند

ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست

من و آن دلبر خراباتی

کردم آن ده درم خویش بدان مه تسلیم

نشسته برین کوه سر بر چیند

ز بهر سلامت بتابید روی

فی طریق الهوی کمایاتی

چو من زیر دریا کنم جای خویش

چنین داد پاسخ بدو پهلوان

بند شلوارش بگشاده نگه کردم من

که بیدار دل باش و روشن‌روان

جفته‌ای دیدم آراسته با هر چه نعیم

به کام نهنگان نهم پای خویش

سینه بر خاک نهاد آن بت باریک میان

به امید جان بخش گیتی پناه

درود جهان آفرین بر تو باد

مرا تا به صد روز بینند راه

که کردی بپرسش دل بنده شاد

تا به ماهی برسید از بر سیمینش نسیم

ببخت تو شادانم و تن درست

شکم و نافش چون قافله پرتو و پنیر

گر آیم برون زین ره پر هراس

و آن سرین گاهش همچون شکم ماهی شیم

شناسم حق مردم حق شناس

روانم همی خاک پای تو جست

وگر باشد آسیبی از روزگار

از ایرانیان هرچ پرسید شاه

گنبدی از بر چون نقره برآورده سفید

نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه

کرده آن نقره‌ی سیمینش به الماس دو نیم

قضا را به یک چون من صد هزار

پاره‌ای بردم از این روغن ابلیس به کار

شما جانب خانه گردید باز

بی‌اندازه پیکار جستند و جنگ

من و قعر دریا و راه دراز

ندارند از جنگ جز خاره سنگ

الف خویش نهان کردم در حلقه‌ی میم

چو بی‌کام و بی‌نام و بی‌تن شدند

او به زیر من چون کبک که در چنگل باز

چو شه را دل آسود زان بسته عهد

من بر آن گنبد او راست چو بر طور کلیم

برایین مهدی درآمد به مهد

گریزان بکوه هماون شدند

بیاورد آن شیشه را بعد از ان

سپهدار طوس است مردی دلیر

نشست اندران شاه عالی مکان

بهامون نترسد ز پیکار شیر

چو شیشه معلق شد اندر طناب

بزرگان چو گودرز کشوادگان

برآبش نهادند همچون حباب

چو گیو و چو رهام ز آزادگان

شکنج رسن‌ها گشادند باز

ببخت سرافراز خاقان چین

اجل را سپردند رشته دراز

سپهبد نبیند سپه را جزین

سکندر به مهد اندرون ترسناک

بدو گفت خاقان که نزدیک من

چه باشد به دریا یکی مشت خاک

بباش و بیاور یکی انجمن

سروشش بپرسید کای نیک بخت

یک امروز با کام دل می خوریم

چه بودت رها کردن تاج و تخت

غم روز ناآمده نشمریم

جهاندار گفت ای مبارک نفس

بیاراست خیمه چو باغ بهار

نماند خرد چون دراید هوس

بهشتست گفتی برنگ و نگار

نیوشنده‌ی آسمانی سرشت شد از تازه روی چو باغ بهشت
گشاد ابرو از روی خورشید وش به پاسخ دل شاه را کرد خوش
که دل را فراهم کن ای سرفراز که بردارد این رنجها را دراز
کنون باز کن دیده‌ی پیش بین تمنای اندیشه‌ی خویش بین
بگفت این و برداشت بانگ بلند که زلزال در قعر دریا فگند
میانجی دران معرض عمرگاه چو شکل دگر دید سیمای شاه
بخندید در پرده‌ی کردش سوال که چون دیدی این پرده پر خیال؟
بخاطر هنوز این تمنا کنی کزین گونه لختی تماشا کنی
شه ار چه بدل داشت بیش از قیاس هراسی که بودست جای هراس
هم از عاجزی پشت را خم نکرد ز نیروی دل ذره‌یی کم نکرد
بدو گفت کای بر نهان پرده‌دار درین پرده دیگر چه داری بیار
به پاسخ سروش پسندیده گفت که دانسته را بر تو نتوان گفت
چنین روشنم گشت ز الهام غیب کت از نقد هستی نهی گشت جیب
سبک شو که جای گرانیت نیست زمانی فزون زندگانیست نیست
تو با آنکه دیدی عجبها بسی من از تو ندیدم عجبتر کسی
وگر باشدت زین عجبتر نیاز یکی دنده بر بند و بگشای بار
ملک گوش بر گفت همدم نهاد بفرمان او دیده بر هم نهاد
چو بگشاد چشم و چش و راست دید همان دید چشمش که می خواست دید
چو دیده شگفته بهاری بر آب برون جست از برج چون آفتاب
چو الیاس و خضر آگهی یافتند سوی مونس خویش بشتافتند
کشیدند قارو ره را بر زیر نه قار و ره بان کان یاقوت و زر
متاعی که در درج گنجینه بود مصور خیالی در آیینه بود
چنان یوسفی گشت یعقوب رنگ برامد چو یوسف ز زندان تنگ
گرامی تنش باز مانده ز زور نمک وار بگداخته ز آب شور
سکندر که گیتی خداوند بود به هم صحبتان دیر پیوند بود
چو هنگام رفتن فراز آمدش به دیدار خویشان نیاز آمدش
ازان مژده‌ی خوش که دادش سروش سرشکش ز شادی برامد به جوش
به فرمان فرمانروای جهان روان گشت کشتی ز جای چنان
دوم روز کز چرخ در گشت روز نگون گشت خورشید گیتی فروز
شتابنده کشتی بهرسو قطار که پیدا شد از دور دریا کنار
فرومانده بیننده‌ی رهگرای به حیرت دران کار حیرت فزای
که راهی بران دوری دیر باز چگونه برین زودی آیند باز
همه کس دری از تعجب گشاد مگر پاک دینان پاک اعتقاد
چو دیدند صحرا نشینان ز دور درفشان درفش سکندر ز دور
ز هر جانبی آدمی خیل خیل شتابنده شده سوی دریا چو سیل
ز انبوه خلقی ز هر بوم و مرز کرانه چو دریا درامد به لرز
سکندر چو بر شط دریا رسید خروش سپه بر ثریا رسید
چو آسوده گشتند لختی ز جوش در امد به سرهای شوریده هوش
جهاندار منزل به خرگاه جست ز صحرا سوی بارگه راه جست
به فرمود کز خاصگان سرای به جز خاصگان کس نماند به جای
چنین گفت با پیشوایان کار که ما را دگر گونه شد روزگار
نگون می شود کوکب تابناک فرو می‌رود آفتابم به خاک
مرا در سه تدبیر یاری کنید درین هر سه کار استواری کنید
نخستین وصیت درین داوری به فرزند خود بایدم یاوری
که در قصر من اوست رخشنده باغ هم از گوهر من فروزد چراغ
دوم آنکه بر عزم صحرای راز چو در مهد عصمت کنم پا دراز
دراندم که غلطم به صندوق پست ز صندوق بیرون کنندم دو دست
که تا چون به خانه گرایم ز راه کند هر که بیند به حیرت نگاه
که چون من ولایت ستانی شگرفت ز نطع زمین تا به دریای ژرف
ز چندین زر و گوهر بی شمار نهی دست رفتم سرانجام کار
سوم آنکه چون نوبت آن شود که تن در دل خاک مهمان شود
در اسکندریه که جای من است بنا کرده رسم و رای من است
گرایندم از تخت زر در مغاک ودیعت سپارند خاکی به خاک
دو سه روز در زندگی داشت بهر همی زد نفس با بزرگان دهر
چو با استواران قوی کرد عهد ز ایوان خاکی برون برد مهد
نهان گشت خورشیدش اندر نقاب فرو ریخت چشمش به زندان خواب
جریده کشایان تاریخ ساز به چندین نمط بسته‌اند این طراز
چو کردم بهر نامه‌ی باز جست چنان بود نزدیک بعضی درست
که رخشنده خورشید گیتی خرام برامد ز روم و فرو شد به شام
گروهی دگر کرده‌اند اتفاق که در حد بابل شد از خویش طاق

ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی

چو نقش حیله بر چادر نشانی

ای عمر عزیز داده بر باد ز جهل

اگر دانشی داری ای نیک رای

چند گویی که مهر ازو بردار

تو مردمک چشم من مهجوری

گر سنایی دم زند آتش درین عالم زند

مهجور تو را شب خیالی که مپرس

هر دل که به عاشقی زبون نیست

آن شاه که خاک پای او تاج سر است

آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد

ای بی تو چو هم دم به من خسته نموده

خیزم بروم چو صبر نامحتملست

جانهاست همه جانوران را جز جان

همچون قمر سلطان شب عصیان درو عصیان رب

اگر غفلت نهان در سنگ خارا می‌کند ما را

چو شعر حکیمانه گفتم ترا

تنها بمرو که رهزنان بسیارند

گفتی که کیت بینم ای در خوشاب

هرگز المی چو فرقت جانان نیست

روشن‌تر از آفتاب و ماهی گویی

اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی

ای دیده اگر کور نی گور ببین

پیری بدر آمد ز خرابات فنای

تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم

هر موی زلف او یکی جان دارد

شنیدم که بیوه‌زنی دردمند

در میکده دوش، زاهدی دیدم مست

چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب

دل در تو گمان بد بر دور از تو

خاقانی ازین چرخ سیه کاسه‌ی دون

آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟

از لعل تو کام دل و جان نتوان خواست

این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل

وقتی دل دوستان به جنگ آزارند

ای دوست دوا فرست بیماران را

یاد کن: زیرت اندرون تن شوی

من بر سر کویت آستین گردانم

این کهنه رباط را که عالم نام است

کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار

می‌بیاور، که توبه بشکستم

گر دف نبود نیشکر او دف ماست

خداوندان نعمت را کرم هست

از تو خالی نگارخانه‌ی جم

بر دانه‌ی ناپخته دویدیم چو آدم

بیرون نگری صورت انسان بینی

طوطی دم دینار نشان است آن لب

سرهای درختان گل رعنا چیدند

می‌شوم چون تهی از باده، به سر می‌غلتم

گر نقل و کباب و باده‌ی ناب خوری

چو نوشین باده را در پرده بستی

آن کس که ز دل دم اناالحق میزد

گر نه بدبختمی، مراکه فگند؟

بهار آیو به صحرا و در و دشت

معشوقه ز لب آب حیات انگیزد

بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ی ماست

می‌شود خون خوردن من ظاهر از رخسار یار

مکن کاری که پا بر سنگت آیو

شد غلامی به جوی کاب آرد

یاری خواهی ز یار با یار بساز

این گردباد نیست که بالا گرفته است

به هر شام و سحر گریم بکوئی

از چرخ به هر گونه همی‌دار امید

چون مار ز افسون کسی می‌پیچم

در جستن آن نگار پر کینه و جنگ

بیا ساقیا! تا کی این بخردی؟

نگین ختم رسالت پیمبر عربی

خاقانیا ز عارضه‌ی درد دل منال

عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس است

درویش که می خورد به میری برسد

یا رب زدو کون بی‌نیازم گردان

این جهان پاک خواب کردارست

در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر

به آب روی خود در منتهای عمر می‌لرزم

ای ترک جان نکرده و جانانت آرزوست

فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید

سگ بر آن آدمی شرف دارد

خمارآلوده‌ی یوسف به پیراهن نمی‌سازد

گر آنچه بگفته‌ای به پایان نبری

بار کژ مردم به کنگرش اندرا

هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد

دریغ! مدحت چون درو آبدار غزل

رفتم به کلیسیای ترسا و یهود

ای باد سحر خبر بده مر ما را

زلفت سیمست و مشک را کان گشتی

همتش از چرخ همی‌بگذرد

تا شیر بدم شکار من بود پلنگ

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

همواره چو بخت خود جوانی بادت

رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم

با من به سخن درآمد امروز پگاه

شاها در جهان عرصه‌ی در گاه تو باد

خاک قدم تو تاج خورشید ارزد

چون ملک با ملکان مجلس می‌کرده بود

ای ماه رکاب خسرو گردون رخش

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان

نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی

عاقبت کار نیک باید فردا

نصرست باب میر که فخر انامه بود

کز ناله هیچ درد نشان بهی ندید

فاشش نتوان گفت و نهان نتوان خواست

ور روبهکی خورد به شیری برسد

در ره دیدی آن دل آتش‌پا را

بنه بر کفم مایه‌ی بیخودی!

همچو خم بر سر پا زور شرابم دارد

سرمست هوی و پای‌بند هوسی

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

علمش رهایش را سبب بنده‌ش عجم همچون عرب

برخیز که راه جست و جویی گیریم

خویشتن را به صبر ده تسکین

بخشیدنش همه زر، سیم و جامه بود

شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد

ما کار خود از روز ازل خام گرفتیم

دست خوش روزگار دون نیست

آفاق پراز خیمه و خرگاه تو باد

این جهان بی‌وفا چون ذره‌ای بر هم زند

یا مده می، که از غمش مستم

جان در قدمش کنم که آرام دلست

تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم

تو جود کریمانه با من بکن

ز پیش چشم من بردار این مینای خالی را

دریاب مرا و خویشتن را دریاب

رایش در غیب همی‌بنگرد

وز بی‌خبری کار اجل داشته سهل

دل طوس و گودرز شد پر شتاب

پدرام‌تر از مسند و گاهی گویی

پیش او بیست هزاران بت نوبرده بود

بدان نقاش چادر سوز مانی

از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود

جوانی هم بهاری بود و بگذشت

پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

رنجور تو را روز ملالی که مپرس

به یکی جاف جاف زود غرس

یک جان داری و خصم جان بسیارند

عاقبت کار، نیک باشد حقا

کفیده شود سنگ تیمار خوار

تو برو خوار خوابنیده، ستان

جهان با این فراخی تنگت آیو

که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی

جوانمردست درد عشق، پیدا می‌کند ما را

بر نمی‌خیزد گل ابری ازین دریای خشک

گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است

چون دولت خویش کامرانی بادت

فرش دیبا فگنده بر بجکم

که چابکیش نیاید همی به لفظ پدید

که جاری سازم از هر دیده جوئی

آن لاغری که دارمش از پی راه

آیینه که بینم این تن غم فرسود

آن شناسد که دلش بیدارست

هرچند که راهیست ز دل جانب دل

وی ملک‌ستان سکندر گیتی‌بخش

در گوش دلم گفت که: ای شیفته رای

گشتیم سراپای جهان با دل تنگ

زان با همه نزدیکیت از من دوری

یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد

دردی بتر از واقعه‌ی هجران نیست

جامه‌ی خانه بتبک فاخته گون آب

سودت سوداست با خریدار بساز

همی گفت و رخ بر زمین می‌نهاد

مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟

به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده

نانهاست همه نان طلبان را جز نان

وز گردش روزگار می‌لرز چو بید

روزی ده جن و انس و هم یاران را

از خود رمیده‌ای است که صحرا گرفته است

آخر نه شراب عاشقی در کف ماست

چندانکه نه جای آشتی بگذارند

تسبیح به گردن و صراحی در دست

چون ازو سودست مر شادی ترا

تو پنداری که من ترا میخوانم

گر شیر شوی زدست ما جان نبری

یکی گرد اندیشه خود گرای

ولیکن صبر به بر بینوایی

ما را چو سر زلف پریشان دارد

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

وانچ از من بیچاره عزیز است توئی

شفیع روز قیامت محمد مختار

آن یعقوبان یوسف خود را دیدند

از بسکه بجستی تو همه آن گشتی

میدان که به خواب در، همی آب خوری

آب جوی آمد و غلام ببرد

امروز بر این رسن معلق میزد

دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود

این نیز ز ضعف خود برد دور از تو

کوته نظر مباش که در سنگ گوهرست

دانستن او نه درخور پایه‌ی ماست

وز افسر فقر سرفرازم گردان

خلقی عجب از روم و خراسان بینی

خمار باده نوشین شکستی

چون طره‌ی جعد یار پیچاپیچم

پیروز شدم به هرچه کردم آهنگ

کو دل دوستان بیازارد

وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

در وهم نیاید که چرا می‌بخشد

چونی تو در این گلخن خاکسترگون

و آرامگه ابلق صبح و شام است

غماز و دو روی از پی آن است آن لب

پس آتش تب چرا ازو نگریزد

گر پیر خورد جوانی از سر گیرد

دیدی دل پرآتش و پرسودا را

چنان فارغم کن ز ملک و ملک!

هیجدهم رامش جان

بیمار روزگار هم از اهل روزگار

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

نگه کن درین چرخ دولاب گرد

شاهان و سران و سروران زیر گلند

هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی

روی نهاده‌ست کار شاه به بالا

طبیب نادان که دارو را با زهر آمیخت

هر آن کدخدا را که بر بیوه‌زن

اینک رخ زرد من گوا گفت برو

این خیمه‌ی بی ستون که چرخش خوانند

ز چشم بد، خدا آن چشم میگون را نگه دارد!

زنهار میالای در آن لب نامم

چون برخیزی ز خواب باشی تشنه

تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنم

ما تشنه لبان وادی حرمانیم

اگر بیگانگان تشریف بخشند

از بهر وصال ماه از شب مگریز

هیبت او چنگل شیران درد

گفتی هاتف چه حال داری بی من

بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است

چندانکه به خود می‌نگرم هیچ نیم

از میر ممنینش منشور و نامه بود

آمد به نظر خیالی اما آن نیز

اگر نه واسطه‌ی موی و روی او بودی

خصم جان را جان و جهان میخوانی

چون سپه را به سوی دشت برون برده بود

گر می‌طلبی بقای جاوید مباش

از چشم و دلی چو دیگ گرمابه کنون

نی نی رو رو که من ترا میدانم

چون در نگرد باز به زندانی و زندان

گر ترک وداع کرده‌ام معذورم

دام هر بار ماهی آوردی

آخر نه قباد صف‌شکن در صف ماست

جبرئیل آمد روح همه تقدیسی

از تو خبرم نیست که با ما چونی

آن را که لب دم مسیحا خیزد

فرمود که ارجعی رجوع آن باشد

که امروز ترکان چرا خامش‌اند

گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:

کیمخت نافه را که حقیرست و شوخگن

ایام زمستان چو سیه پوشیدند

اساس طبع ثنایست، بل قوی‌تر ازان

تلخی بدهان هر دل صفرائی

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

دانی که مرا غم فراوان از چیست

پرسش کردی به یک زبانم شب دوش

سر قبر جوانان لاله رویه

این سخن را حقیقتی باید

وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد

مه نو می‌نماید گوشه‌ی ابرو، تو هم ساقی

چو فردا نامه خوانان نامه خونند

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

در معرفتش همین قدر دانم

در سایه‌ی زهد سرد بودن تا چند؟

مو آن بی طالعم در باغ عالم

بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد

در چشم تو نیستم تو در چشم منی

می‌شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید

نی نی غلطم تو جان شیرین منی

با یاد وصال تو به بتخانه شدم

والله که ندانم این چه پیچاپیچست

نی، که من جز به می نخواهم داد

کهربا را بگوی تا نبرد

تا عشق ترا به بر درآوردم تنگ

آدمی شکل‌ست لیکن رسم آدم دور ازو

شد دست ز کار و رفت پا از رفتار

ترسم که به یاران عزیزت نرسی

در راه طلب محرم رازم گردان

گفتم: مستی، مرو، سر جنگ آورد

او مرا پیش شیر بپسندد

جز دیده‌ی شوخ عاشقان را

ای آتش تا سرد بدی سوختیم

اندر خلاف او ندب وندر رضای او بقا

جعد مویانت جعد کنده همی

و اقرار کنم برابر دشمن و دوست

ای مایه‌ی زندگانی از نعمت تو

آراسته از لطف الاهی گویی

نیکی او به جایگاه بدست

ازیرا که بر ما پس مرگ ما

در ملک خدای ملک چون بلخ تو نیست

کایام چنان بود که شبها گذرد

گفتا که طمع نیست مرا باری جو

اسباب دوصد ساله سگالنده ز پیش

شکر ایزد را که از تو نومید شدم

چه کند کاه پاره‌ای مسکین؟

و آن عذر کنون به صد زبان نتوان خواست

از هوای معرفت او لاف کی ز آدم زند

این شربت آب زندگانی بادت

کز دست و زبان خویشتن در قفسی

ز آلت سخن آمد همی همه مانیذ

نایافته از زمانه یک ساعت مهل

برگرد و به بنده بخش ویرانه‌ی وخش

بر چهره دوان سرشک خون نیست

بعد ازین گر به جان رسد دستم

تا خود به کجا رسید خواهی گویی

چندان که ببویم ای مسلمانان کاه

کانکس که مرا بکشت از من بحلست

این بس که به سر زدم و آن بس که به سنگ

چون گل بدرید جامه و رنگ آورد

وین نومیدی هزار امید ارزد

نماند همی جز سخا و سخن

وقتست که آفتاب رویی گیریم

کز دور خیال هم نبینیم به خواب

کز آتش بسوخت صد خارا را

که سر در نیارم به چرخ فلک

چو گردون بر سر چنگ آر آن جام هلالی را

روی بهی ندید که جز روبهی ندید

همه جا قصه‌ی درد تو روایت نکنم

ور زانکه جوان خورد به پیری برسد

برای بداند، ار ز می بیهش‌اند

بی‌باده‌ی روشن اندرین تیره‌سرای

دیده‌ی ما روشنست و کار هویدا

زان با منی وز چشم من مستوری

جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود

تو جان منی وداع جان آسان نیست

قایم به ستون خیمه‌ی جاه تو باد

وز بهر گل و گلاب با خار بساز

من نتاوم برو نشسته مگس

باری، دل من ز عشق تو خون گشته است

دولت او سعد ابد پرورد

دمی که گلرخان آیند به گلگشت

ببریده برون تو پستان

از میکده هم به سوی حق راهی هست

خورشید خاص بود و سزاوار عامه بود

رخ را چه گلست کار او همچو زر است

شادی او به جای تیمارست

در گوشه‌ای افتاده به حالی که مپرس

تا به خونشان نشود معصفری پیرهنم

تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو

ترحم نباشد زنش بیوه باد

چون نیک نمود جز خیال تو نبود

گرد لشکر صد و شش میل سراپرده بود

گولان چو تو در این جهان بسیارند

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

که در هر گردشی مست تماشا می‌کند ما را

کردم آبستن، چون مریم بر عیسی

که گل کارم بجایش خار روئی

هنوز از دوستان خوشتر گدایی

بر کشت امید ما بده باران را

صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

تو مردم دیدای و من مردم گل

از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ

که چون هر زمان می برد آب مرد

خدای خلق نگفتی قسم به لیل و نهار

سودت ندهد آب که در خواب خوری

ای وای از آنروز که سوزان گشتی

آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند

تا معانی به دل فرود آید

بالجمله ز من هر آنچه چیز است توئی

تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود

زانست که او ناز فراوان دارد

ماهی این بار رفت و دام ببرد

آن را بدل و عوض برود جز جانان

زان ره که نه سوی تست بازم گردان

آخر نه سلیمان نهان آصف ماست

قیمت بدان کنند که پر مشک اذفرست

خود رسم منست کاستین جنبانم

و آنگه نشسته صحبت مردانت آرزوست

بر خود ز غمت هزار گون دق میزد

ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد

بنگر به درون که بجز انسان بینی

روهای چو مه در دهن مور بین

ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

کلوده‌ی لب‌های کسان است آن لب

خود بر تو شکر حسد برد دور از تو

قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است

این میدانم که چون نپیچم هیچم

کتش ز درون داری و آب از بیرون

آخر به چه زهره تب در او آویزد

کوته نظری به خلوتم گفت

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

این جهان چون ذره‌ای در چشم او آید همی

آدمی با تو دست در مطعوم

چه دلها کز آسیب غم کرد خورد

بختش هر روز همی‌آورد

بیا مطربا! کز غم افسرده‌ام

اگر مستمندند گر شادمان

ایزد کرده‌ست وعده با ملک ما

پیر فرتوت گشته بودم سخت

از بهر آنکه مال ده و شادکامه بود

درجهان می مرا چنان سازد

تا فراوان نشود تجربت جان و تنم

گرچه نامردمست، مهر و وفاش

چون سواران سپه را به هم آورده بود

چه نشینی بدین جهان هموار؟

بچه‌ای دارم در ناف چو برجیسی

گل بیند چندان و سمن بیند چندان

ز پژمردگی گوییا مرده‌ام

سگ ز بیرون آستان محروم

سودا مکن آخرت جنون نیست

خویش را شهره‌ی هر شهر و ولایت نکنم

او نبیند ذره‌ای و چشم را بر هم زند

که ندانم که در جهان هستم

چه سرها که در خاک خواری سپرد

کش برساند به هر مراد دل امسال

نشود هیچ ازین دلم یرگس

قافله‌ی نعمت را بر قطار

شدم در گمان از بد بدگمان

بودند خلق زو به همه وقت شادمان

دولت او مرا بکرد جوان

کاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست آبی

که همه کار اونه هموارست

بیست فرسنگ زمین بیش بود لشکرگاه

چندانکه به گلزار ندیده‌ست و سمن‌زار

با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی

کسی این ماجرا زو نپرسید باز

اگرشان به پیکار یار آمدست

چنان گرم کن در سماعم دماغ!

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهیل است

گفتم ز تو کی برآید این دود

گیردی آب جوی رز پندام

کم زنی داند ز صد گونه نیارد کم زدن

حیف باشد که سگ وفا دارد

خلوتی داشتم به جستن او

دانش او نه خوب و چهرش خوب

کت آتش غم در اندرون نیست؟

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

مهر گردون بشکند گر زیر و بالا کم زند

چون بجست او مرا،برون جستم

کزین ره نوشتن چه داری نیاز

و آدمی دشمنی روا دارد

که بخشد ز دور سپهرم فراغ

چون بود بسته بنک راه ز خس

چنان دان که بد روزگار آمدست

زشت کردار و خوب دیدارست

عاقل داند که ناله‌ی زار

تو ایرانیان را همه کشته گیر

گر ز درویشی نخواهد سیم و زر نبود عجب

به یکی کردم از دو عالم روی

چه شکل است کاین دور ظلمات و نور

وگر زنده از رزم برگشته گیر

ز گردندگی نیست یک لحظه دور

دیده از دیگران فرو بستم

از سوزش سینه‌ای برون نیست

دست در زلفین سیمین ساعدان محکم زند

رواقی برآورد از خاک و آب

تسلیم قضا شود کزین قید

مگر رستم آید بدین رزمگاه

بوی یوسف دارد اندر جیب و اسرارش نهان

در کف پای آن یکی خاکم

کس را به خلاص رهنمون نیست

وگرنه بد آید بما زین سپاه

هست دریای محبت موج چون قلزم زند

بر سر کوی آن یکی پستم

چو شد ساخته باز گردد خراب

ستودان نیابیم یک تن نه گور

یکی باز کن پرده زین خاک زرد

ببریدم دل از تعلق غیر

صبر ار نکنم چه چاره سازم؟

زر زند بی‌مهر سلطان بر مراد خویشتن

که دیبای چینی بینی اندر نورد

آرام دل از یکی فزون نیست

بکوبندمان سر بنعل ستور

دار قلابان برد بر گنبد اعظم زند

زان بریدن به دوست پیوستم

گر بکشد و گر معاف دارد

بدو گفت گیو ای سپهدار شاه

عیسی مریم چو ناپیدا شد اندر کان کون

ز اوحدی دل به رنج بود و چو دل

هر آن لاله و گل که در گلشنی است

چه بودت که اندیشه کردی تباه

بناگوش و رخسار سیمین تنی است

اوحدی شد، ز اوحدی رستم

در قبضه‌ی او چو من زبون نیست

لاف چشم خویشتن از زاده‌ی مریم زند

بسا دیده کز سرمه آزاد گشت

دانی به چه ماند آب چشمم؟

از اندیشه‌ی ما سخن دیگرست

در سنایی و هم خاطر کی رسد زیرا که او

تا به اکنون ز پند گویان بود

سیماب، که یکدمش سکون نیست

ترا کردگار جهان یاورست

در نوردد عالم و آواز بر آدم زند

بند بر پای و حلق در شستم

که ناگه ز خاک سیه باد گشت

بسی تخم نیکی پراگنده‌ایم

بسا در که گم شد درین خاک پست

بعد از این، چون به حکم گستاخی

در دهر وفا نبود هرگز

جهان آفرین را پرستنده‌ایم

یا بود و به بخت ما کنون نیست

در خرابات عشق بنشستم

که از خاک جز خاک نامد بدست

و دیگر ببخت جهاندار شاه

بسا تن که او بار صندل نبرد

من و آن دلبر خراباتی

جان برخی روی یار کردم

خداوند شمشیر و تخت و کلاه

گفتم مگرش وفاست چون نیست

فی طریق الهی کمایاتی

که در زیر انبار گل شد چو مرد

ندارد جهان آفرین دست یاز

بنایی کسی از گل براری بر آب

بنشینم و صبر پیش گیرم

بسی بر نیامد که گردد خراب

دنباله‌ی کار خویش گیرم

که آید ببدخواه ما را نیاز

چو در کیسه مردم این نقد خاص

چو رستم بیاید بدین رزمگاه

ز تاراج دزدان ندارد خلاص

بدیها سرآید همه بر سپاه

بیا تا کنیم آن چنان رخت پیچ

نباشد ز یزدان کسی ناامید

که جز نام نیکو بدانیم هیچ

وگر شب شود روی روز سپید

به معشوق یک شب چه باشیم شاد

بیک روز کز ما نجستند جنگ

که مهمان غیری شود بامداد

مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ

مکن میل این خاک چون ناکسان

نبستند بر ما در آسمان

که پیوند او نیست جز با خسان

بپایان رسد هر بد بدگمان

مباش از نوای فلک نا شکیب

اگر بخشش کردگار بلند

که چشمش چو هندوست آهو فریب

چنانست کاید بمابر گزند به پرهیز و اندیشه‌ی نابکار
نه برگردد از ما بد روزگار یکی کنده سازیم پیش سپاه
چنانچون بود رسم و آیین و راه همه جنگ را تیغها برکشیم
دو روز دگر ار کشند ار کشیم ببینیم تا چیست آغازشان
برهنه شود بی‌گمان رازشان از ایران بیاید همان آگهی
درخشان شود شاخ سرو سهی

دارم ز جدایی غزالی که مپرس

این یکد و سه روز نوبت عمر گذشت

شنیدم که لقمان دانش پژوه

ما پرتو عکس نور مشکات توییم

هر تازه گلی که زیب این گلزار است

گفتم که برآید آبی از چاه امید

من بنده‌ی قرآنم اگر جان دارم

سپهدار گودرز بر تیغ کوه

به ماه مصر ز یک پیرهن مضایقه کرد

گر من به وفای عشق آن حور نسب

آن شب که ترا به خواب بینم پیداست

گر به دست آوریم دامن دوست

گردون که به امر کن فکان چاکرتست

طبیبی را حکایت کرد پیری

ای آتش بخت سوی گردون رفتی

ز درد خویش ندارم خبر، همین دانم

عشقی نبود چو عشق لولی و گدای

برخیز و مخور غم جهان گذران

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد

با روی تو آفتاب صافی تیره است

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست

من هرگز آب چاه ندیدم چنین مداد

پیش آی خیال او که شوری داری

نفسی چند که در غم گذراندن ستم است

در دام غمت دلم زبون افتاده است

ای دوست به ماتم چه نشینی چندین

یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

تسبیح ملک را و صفا رضوان را

چو کردی رامش جان را روانه

جز باده‌ی لعل لامکان یاد مکن

به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند

درخش، ارنخندد به وقت بهار

زلف تو بنفشه ار غلامی فرمود

پر از عیسی است این جهان مالامال

تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟

من چنین زار ازان جماش شدم

کسی گفت عزت به مال اندرست

گرنه حذر از غیرت مردان کنمی

جان محال است که در جسم بود فارغبال

ز دانا تن سلامت بهر گردد

ایام شباب است شراب اولیتر

هستی اثری ز نرگس مست تو بود

کسی را که باشد بدل مهر حیدر

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو

هاونا گفتم از چه می‌نالی

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد

غم پوشش برونم را گرفته است

اگر شاهین بچرخ هشتمینه

ای شیر خدا امیر حیدر فتحی

گر شرم همی از آن و این باید داشت

در جام لاله و قدح گل غریب بود

غم عالم نصیب جان ما بی

غم نه بر دل که گر نهی بر کوه

آن کس که مرا به صدق اقرار کند

یخچه می‌بارید از ابر سیاه

سمن زلفا بری چون لاله دیری

هر جا که روی دو گاو کارند و خری

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت

بیگانگی ز حد رفت، ساقی می صفاده

چون می‌دانی که از نکوئی دورم

بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاند

در عشق تو خفته همچو ابروی توام

گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی

بر آن گلیم سیاهم حسد همی آید

ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود

عالی حسامش سر درو خورشید درین را نور وضو

به خیره برشمرد سیر خورده گرسنه را

ای پیش تو لعبتان چینی حبشی

رنج مردم ز پیشی و بیشیست

جایی که نمودی آن رخ روح‌افزای

آفریده مردمان مر رنج را

در پای تو هرکه سر نینداخت

در عشق تو ای نگار پر کینه و جنگ

بس دل که غم سود و زیان تو خورد

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها

آن ماه که گفتی ملک رحمانست

یا رب ز کمال لطف خاصم گردان

آنکس که ز عابدی در ایام شراب

مملکت خانیان همه بستاند

هر که چون کاغذ و قلم باشد

ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت

من ترک شراب ناب نتوانم کرد

جرم است سراپای من خاک نهاد

بیا ساقیا! می روان‌تر بده!

بر من در محنت و بلا باز مخواه

آسمان داند که گاه نظم و نثر

اندر عجم نبود به مردی کسی چون نصر

رای تو که صلح روز ملک انگیزد

تا گل خودروی بود خوبروی

هر تیر جفا که داری اندر ترکش

گر همی فرعون قوم سحره پیش آرد

اگر ایدونکه به کشتن نمرند این پسران

گوید که شما را به چسان حال بکشتم

اگرت باید، این بچه بزایم من

که آمد ز بس زندگانی به ستوه

پروانه‌ی شمع صفت و ذات توییم

ز نرگس ناز در دنباله دیری

از نطع دلم ببرده‌ای بازیها

علاج از دست نادان زهر گردد

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

گر بگریزم ز نیکوان معذورم

لیکن بودم به عفو او خاطر شاد

در جان و دل اندوه و ملالی که مپرس

همه او را شویم و خود همه اوست

کند فریاد مرگ اندر کمینه

بر در ما چین خلیفتی بنشاند

همچو آتش میان داش شدم

که هر چه جز دل خود می‌خورم زیان دارد

چون روز شود چو روز دل پرغوغاست

تا شکن زلف بود مشکبوی

چه چشمداشت دگر از وطن بود ما را؟

با لعل لبت شراب صافی تیره است

بدور ما فراغت کیمیا بی

بگذشتش از سهیل سر برج و کاخ و قصر

همانا نگرید چنین ابر زار

همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم

کی گنجد در جهان قماش دجال

رسن و رشته‌ی جنبیده به مار انگارد

ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

برآمد برفت از میان گروه

آنرا بنگر از این و آن یاد مکن

آن خورشید و قمر باشند این جانوران

افگنده کلاه از سر و نعلین از پای

تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

هر کان دارد منت آن بکشد

اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

فرمانده از آنست که فرمانبر توست

خیال نان درونم را گرفته است

بر دیده‌ی من نشین که نوری داری

وین نقاب از تن و رویش بگشایم من

دریاب، که خسته بی‌سکون افتاده است

که زندگانی من صرف خورد و خواب شود

تابد به تو اینچنین مه جان‌افروز

انگیخته دولت جهان دل شادت

دوزخ بد را بهشت مر نیکان را

خواب آشفته بود مردم زندانی را

من خاک در محمد مختارم

درد من دل داده‌ی جان باز مخواه

گر بینی، گل و گر بچینی، خار است

شود سرخ رو در دو گیتی به آور

مستان ترا ترانه‌ای بس باشد

در حادثه‌ای چو رنگ قهر آمیزد

آن کار که دوش گفته‌ام آن کنمی

در دور عارض تو به مصرف رسید رنگ

آب رخ نیستی هم از هست تو بود

چون سر ز وفا نمی‌کشم گردن‌کش

وی آب حیات سوی جیحون رفتی

چون ستاره بر زمین از آسمان

پس عیب کسان زیر زمین باید داشت

افسوس که دلو نیز در چاه افتاد

تا با تو چرا رود به گرمابه فرو

تاخلق جهان را بفگندی به خلالوش

چون لعبتگان مرا به بازار کند

با سبز خطان باده‌ی ناب اولیتر

مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت

ما را ز خویش بستان، خود را دمی به ما ده

سبک باش و جان گران‌تر بده!

که می‌گردد سرم چون آسیایی

بر زمین چون من مبرز کس ندید

چنان که درد کسان بر دگر کسی خوارست

خمخانه‌ی خود خراب نتوانم کرد

وی قلعه گشای در خیبر فتحی

که هست در بر سیمین چون صنوبر او

بیش کرده جان رنج آهنج را

بدخواه او مملوک شو سر حقایق زو شنو

که دنیا و دین را درم یاورست

کس چون تو صنوبر نخرامد به کشی

خواهی تو بمرو باش خواهی بهری

نشنید کس از زبان او نام شراب

بر یک ورق نویس که بر هفت بگذرد

از روی تو پرده بر نینداخت

واقف بحقایق خواصم گردان

بس شاه که یاد پاسبان تو خورد

وز چه فریاد می‌کنی هموار

این بار اگرش نگه کنی شیطانست

پنداشت رسد به منزل وصل تو زود

زخمم چه زنی نه مرد بازوی توام

هر یک به مراد خویشتن ملکی راند

بنمای دلی را که نبردی از جای

گشتیم سرا پای جهان با دل تنگ

دو زبان و دو روی گاه سخن

کوه گردد ز بار غصه ستوه

راحت و ایمنی ز درویشیست

ز رامش جان فدا کردی زمانه

چون آب بجویبار و چون باد بدشت

در دام دگر بتان نیفتم چه عجب

بنشین و دمی به شادمانی گذران

کز ماتم تو شدیم با مرگ قرین

زین روی بنفشه حلقه درگوش نمود

دران عمر کز نه صد افزونش بود

روزی بینی مرا تو بر خوان فلک

آن در سر زلف تو چرا آویزد

نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی

گوئی چه بود درد تو دردی که مگوی

ای وای اگر عفو نباشد ، ای وای

آن پیل که دوش خواب هندستان دید

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

در سایه محال نیست خورشید که تو

بالله و بالله و بالله که غلط پندارد

گر جان داری از این جهان یاد مکن

نی نی ورق چه باشد و کیمخت گوسفند

پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدای

فرمانبرش بدند همه سیدان عصر

او همچو عصا کش است و من نابینا

حاشا که چو گنجشک بوم دانه طلب

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

تا بت کشمیر بود جعد موی

ور رشک نبودی همه هشیاران را

گفت خاموش چون شوم سعدی

شاید که بپرسی و دلم شاد کنی

مرز خراسان به مرز روم رساند

هرجان که چو کارد با تو در بند زر است

در طبع جهان اگر وفایی بودی

دیبا جم را و قیصر و خاقان را

زان کجا نیست مه روشن و خورشید مران

در طالع خود ز زهره سوری داری

چه مردی کند زور بازوی جاه؟

از دور نظر کن و مرو پیش که شمع

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم

در تاریکیست آب حیوان تو مخسب

زین ماتم کاندرونی ای شمع زمین

کبوتر مطوقه و رهانیدن کبوتران از دام

ور نبایدت به زادن نگرایم من

با تو گفتم که بیدلم من بیدل

نوزدهم ناز نوروز یا ساز نوروز

شورابه‌ی تلخ تیره دل کی گنجد

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

گر نقل کند جز این کس از گفتارم

در باغ بنفشه را شرف زان افزود

ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی

چو پوست روبه ببینی به خان واتگران

از آن رو سه بمهرم بر نیاری

از جمله بماند و دور گیتی به تو داد

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا

هستیم ولی بی‌رخ چون خورشیدت

اگر صد سال در دنیا بمانی

عالم همه سر به سر رباطیست خراب

گفتم که مگر دست کسی در تو رسد

فغان که آینه رخسار من نمی‌داند

رسد آخر بدرمان درد هرکس

جان شیرین که رنج کش باشد

بیزارم از آن کار و نیم بازاری

تاریکی آب صافی از سیل نبود

مه نور از آن گرفت کز شب نرمید

شد دست زکار و ماند پا از رفتار

گلیم بین که در آن بر، چه عیش می‌راند

ایا سر و بن، در تک و پوی آنم

آن اوصیا را پیشرو قاضی دیوان انبیا

گامی دو سه رفت و راه را دریا دید

گر روی بگردانی و گر سر بکشی

آنکه او را در آب می‌جویی

نان تو خورد سگی که روبه گیرست

از عقل جفا کار دل افگار شدم

در تو نرسید و پی غلط کرد

ز فکر جامه ونان چون برآیم ؟

در خشم شدی که گفتمت ترک منی؟

درهای امید بر رخم بسته شده

رویی که چو آتش به زمستان خوش بود

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

ز آنروز بیندیش که بی‌علت و دای

بر گزین زین جهان یکی و بس

همچو کاغذ سیاه کن رویش

از پا فتادگانیم، در زیر پا نظر کن

از عشق چنان بماند در دام شراب

من دست ز آستین برون کردم و عشق

در بیانم آب و در فکر آتش است

کافور تو بالوس بود، مشک تو باناک

یک روز اگر باده‌ی صافی نخورم

جانی که به عاریت دو دم یافته‌ام

به کف باده در ساغر زر، درآی!

بال و پر همند حریفان سست عهد

ای روز جهان مبارک از دولت تو

چون بگردد پای او از پای دار

تعجیل حقیقی از فلک بگریزد

قد از حجره یک نیمه بیرونش بود

همچو آیینه با تو رو در روست

در آخر منزلت زیر زمینه

تو خوش بنشین و پای در دامن کش

پرسی چه بود حال تو حالی که مپرس

بدان که: تهمت او دنبه‌ی به سر کارست

از بند بجست طاقت آن پیل کراست

چندانک دمی بینمت آن باز مخواه

جانان ما را و جان ما جانان را

پیدانشویم، از آنکه ذرات توییم

دل ما بی که دردش بیدوا بی

روز نو و سال نو مبارک بادت

بگذاشته از بهر یکی هر دو سرای

که آشنایی تردامنان زیان دارد

گر تیغ زنی از بن دندان بکشد

آرام طبیعی از زمین برخیزد

خورشیدی و سایه‌ی خدا بر سر توست

در جنب رخ تو آب صافی تیره است

که در سرناز چندین ساله دیری

سازم چون ماه کاسه پردازیها

چون می‌دانی که بی تو چون افتاده است؟

که بیرون و درونم را گرفته است

شاید که شبی در آب اندازی پوز

فریاد اگر جرم نبخشد ، فریاد

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

ز بالا همی سوی خاور گذشت

بی‌خویش و خراب و مست و حیران کنمی

لشگر شرق ار عراق در گذراند

هر چند که نور می‌نماید، نار است

این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل

چون مشک جهان پر است از آب زلال

افزون بدی جلالت و قدرش ز حد و حصر

در سینه چو داود زبوری داری

که: فرغند آسا بپیچم به توبر

من گام به خود نمیزنم مأمورم

تا زن بدمهر بود جنگجوی

وین بر کف پای تو جرا مالدرو

بو می‌رود به باد چو از گل پرید رنگ

چون آینه روی آهنین باید داشت

به نسب باز شوند این پسران با پدران

مستی خواهی ز عاقلان یاد مکن

از دست رفتگانیم، دستی به دست ما ده

ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

مار موسی همه سحر و سحره اوبارد

بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی

بالوس تو کافور کنی دایم مغشوش

چون به دیدم که خود همه دست تو بود

کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

بیزارم از او وز این سخن بیزارم

آشکوخیده بماند همچنان

من بنده‌ی آن کسم که انکار کند

همچنین باشم و نازاده بپایم من

گل بوی از آن یافت که با خار بساخت

نه دستی ماند جهدم را نه پایی

ده شب ز خمار خواب نتوانم کرد

در جای خراب هم خراب اولیتر

چو به دادی، از به به بهتر درآی!

کاین همه کوفت می‌خورم از یار

آبی از آتش مطرز کس ندید

این بس که به سر زدیم و آن بس که به سنگ

سیه گلیمی من بین که دورم از بر او

از چرم گاو از سپر جفت بگذرد

خصمی دل بندگان کند بر تو خدای

دیوانه‌ی خود کن و خلاصم گردان

ما با تو خوشیم گر تو با ما نه خوشی

که بی‌مال، سلطان بی‌لشکرست

چون قلم گردنش به تیغ بزن

چون پای درون نهاد موجش بربود

آن مرغ که بال و پر نینداخت

تن مسکین چگونه خوش باشد؟

ای من سگ آن سگی که نان تو خورد

ای صاحب ذوالفقار و قنبر فتحی

امروز چو پوستین به تابستانست

دریاب که از تو هم چنین خواهد ماند

کز محبره فرمود کنون جام شراب

گرت با دانش و خرد خویشیست

بگذاشتم این حدیث، هندوی توام

روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت

چون برخیزی به ماتم ما بنشین

نوبت بتو خود نیامدی از دگران

کو حلقه به گوش زلف تو خواهد بود

کان ماه مرا همای داده است لقب

کس با رخ تو نباخت اسبی

و گر ایدونکه بباشند ز پشت دگران

عمارت نکرد آن قدر در خراب

نه دیدن می‌توانم بی‌تأمل

بیا مطربا! بر یکی پرده، ایست

تا زبر سرو کند گفتگوی

ز آتش موسی برآرم آب خضر

تهیدست با هیبت و بانگ و نام

اعداش را نبد مدد الا عذاب و حصر

بزاری خروش آمد از دیده‌گاه

میر موسی است که شمشیر چو ثعبان دارد

دیوان ما و خود را، مفکن به روز محشر

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم

تو تویی و تو از میان برگیر

و گر استیزه کنی با تو برآیم من

باز ندارد عنان و باز نماند

مکن! کین عجب جانفزا پرده‌ایست

نه رفتن می‌توانم بی‌عصایی

ز آدمی این سحر و معجز کس ندید

تا نزند در یمن سناجق اقبال

تا جان چو پیاده در نینداخت

زن زشتروی نکو چادرست

که ایمن بود ز ابرو از آفتاب

از پس کشتن زنده نشوند، ای وربی!

در عذر خشم بیجا، یک بوسه‌ی بجا ده

بلبل خوشگوی به آواز زار

کز تویی تو رشته‌ی تو دو توست

خوش باشد آن پسر که پدر باشدش چنان

که شد کار گردان ایران تباه

دست ابلیس و جنودش کند از ما کوتاه

گفتم که شما را نبود زین پس بازار

روز روشنت ستاره بنمایم من

فراوانش گفتند برنا و پیر

گر شود کوزه کوزه‌گر،نه شگفت

به هر پرده رازی بود دلنواز

روان دردمندم را ببندیش

از دو دیوانم به تازی و دری

سوی باختر گشت گیتی ز گرد

نفزود غم تو روشنایی

بدان مرغ ماند که بر جسم او

آن را که چو شمع سر نینداخت

که بسی کاسه سوده گشت و سبوست

که هر دم ز مسکن ندارد گزیر

اگر دستت دهد تدبیر و رایی

که آن را ندانند جز اهل راز

سراسر بسان شب لاژورد

یک هجا و فحش هرگز کس ندید

پر و ریش بسیار و خود لاغرست

بارت بکشم که مرد معنی

تو به مویی بجسته‌ای، ورنه

بگفتا که از بهر اندک نزول

وگر دانی که چشمم را بسازد

شد از خاک خورشید تابان بنفش

دگر کس نگر تا جوابش چه داد

نشاید شدن میهمان فضول

از تو تا آنکه جسته‌ای یک موست

در باخت سر و سپر نینداخت

بساز از بهر چشمم توتیایی

ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش

به جاهست اگر آدمی سرورست

جان داد و درون به خلق ننمود

همه از یک درخت رست این چوب

چو در خانه مهمان فضولی کند

ندیدم در جهان چون خاک شیراز

غو دیده بشنید گودرز و گفت

مذلت برد مرد مجهول نام

دل میزبان زو ملولی کند

که گهی صولجان و گاهی گوست

خون خورد و سخن به در نینداخت

وزین ناسازتر آب و هوایی

که جز خاک تیره نداریم جفت

وگر خود به مال آستانش زرست

روزی گفتم کسی چون من جان

«ها» که اسم اشارتست از اصل

اساسی چه باید به عیوق برد

گرم پای سفر بودی و رفتار

رخش گشت ز اندوه برسان قیر

خداوند را جاه باید نه مال

که فردا به بیگانه خواهی سپرد

الفش را چو واو کردی هوست

از بهر تو در خطر نینداخت

تحول کردمی زینجا به جایی

چنان شد کجا خسته گردد بتیر

وگر مال خواهی به جاه اندرست

گفتا نه که تیر چشم مستم

انقلابی ضرورتست این‌جا

حکایت برگرفت آن پیر فرتوت

چنین گفت کز اختر روزگار

اگر راست خواهی ز سعدی شنو

صید از تو ضعیفتر نینداخت

تا تو این مغز بر کشی از پوست

ز جور دور گیتی ماجرایی

مرا بهره کین آمد و کارزار

قناعت از این هر دو نیکوترست

با آنکه همه نظر در اویم

منشین تشنه، اوحدی که ترا

طبیب محترم درماند عاجز

ز گیتی مرا شور بختیست بهر

روزی سوی ما نظر نینداخت

ز دستش تا به گردن در بلایی

پای در آب و جای بر لب جوست

پراگنده بر جای تریاک زهر

نومید نیم که چشم لطفی

بگفتا صبر کن بر درد پیری

مدتی توبه داشتم و اکنون

نبیره پسر داشتم لشکری

بر من فکند، و گر نینداخت

که جز مرگش نمی‌بینم دوایی

که خرابات عشق در پهلوست

شده نامبردار هر کشوری

بنشینم و صبر پیش گیرم

من و آن دلبر خراباتی

بکین سیاوش همه کشته شد

دنباله‌ی کار خویش گیرم

فی طریق الهوی کمایاتی

ز من بخت بیدار برگشته شد ازین زندگانی شدم ناامید
سیه شد مرا بخت و روز سپید نزادی مرا کاشکی مادرم
نگشتی سپهر بلند از برم چنین گفت با دیده‌بان پهلوان
که ای مرد بینا و روشن‌روان نگه کن بتوران و ایران سپاه
که آرام دارند از آوردگاه درفش سپهدار ایران کجاست
نگه کن چپ لشکر و دست راست بدو دیده‌بان گفت کز هر دو روی
نه بینم همی جنبش و گفت‌وگوی ازان کار شد پهلوان پر ز درد
فرود ریخت از دیدگان آب زرد بنالید و گفت اسپ را زین کنید
ازین پس مرا خشت بالین کنید شوم پر کنم چشم و آغوش را
بگیرم ببر گیو و شیدوش را همان بیژن گیو و رهام را
سواران جنگی و خودکام را به پدرود کردن رخ هر کسی
ببوسم ببارم ز مژگان بسی نهادند زین بر سمند چمان
خروش آمد از دیده هم در زمان که ای پهلوان جهان شادباش
ز تیمار و درد و غم آزاد باش که از راه ایران یکی تیره گرد
پدید آمد و روز شد لاژورد فراوان درفش از میان سپاه
برآمد بکردار تابنده ماه بپیش اندرون گرگ پیکر یکی
یکی ماه پیکر ز دور اندکی درفشی بدید اژدها پیکرش
پدید آمد و شیر زرین سرش بدو گفت گودرز انوشه‌ی بدی
ز دیدار تو دور چشم بدی چو گفتارهای تو آید بجای
بدین سان که گفتی بپاکیزه رای ببخشمت چندان گرانمایه چیز
کزان پس نیازت نیاید بنیز وزان پس چو روزی بایران شویم
بنزدیک شاه دلیران شویم ترا پیش تختش برم ناگهان
سرت برفرازم بجاه از مهان چو باد دمنده ازان جایگاه
برو سوی سالار ایران سپاه همه هرچ دیدی بدیشان بگوی
سبک باش و از هر کسی مژده جوی بدو دیده‌بان گفت کز دیده‌گاه
نشاید شدن پیش ایران سپاه چو بینم که روی زمین تار گشت
برین دیده گه دیده بیکار گشت بکردار سیمرغ ازین دیده‌گاه
برم آگهی سوی ایران سپاه چنین گفت با دیده‌بان پهلوان
که اکنون نگه کن بروشن روان دگر باره بنگر ز کوه بلند
که ایشان بنزدیک ما کی رسند چنین داد پاسخ که فردا پگاه
بکوه هماون رسد آن سپاه چنان شاد شد زان سخن پهلوان
چو بیجان شده باز یابد روان وزان روی پیران بکردار گرد
همی راند لشکر بدشت نبرد سواری بمژده بیامد ز پیش
بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش چو بشنید هومان بخندید و گفت
که شد بی‌گمان بخت بیدار جفت خروشی بشادی ازان رزمگاه
بابر اندر آمد ز توران سپاه بزرگان ایران پر از داغ و درد
رخان زرد و لبها شده لاژورد باندرز کردن همه همگروه
پراگنده گشتند بر گرد کوه بهر جای کرده یکی انجمن
همی مویه کردند بر خویشتن که زار این دلیران خسرونژاد
کزیشان بایران نگیرند یاد کفنها کنون کام شیران بود
زمین پر ز خون دلیران بود سپهدار با بیژن گیو گفت
که برخیز و بگشای راز از نهفت برو تا سر تیغ کوه بلند
ببین تا کیند و چه و چون و چند همی بر کدامین ره آید سپاه
که دارد سراپرده و تخت و گاه بشد بیژن گیو تا تیغ کوه
برآمد بی‌انبوه دور از گروه ازان کوه سر کرد هر سو نگاه
درفش سواران و پیل و سپاه بیامد بسوی سپهبد دوان
دل از غم پر از درد و خسته روان بدو گفت چندان سپاهست و پیل
که روی زمین گشت برسان نیل درفش و سنان را خود اندازه نیست
خور از گرد بر آسمان تازه نیست اگر بشمری نیست انداز و مر
همی از تبیره شود گوش کر سپهبد چو بشنید گفتار اوی
دلش گشت پر درد و پر آب روی سران سپه را همه گرد کرد
بسی گرم و تیمار لشکر بخورد چنین گفت کز گردش روزگار
نبینم همی جز غم کارزار بسی گشته‌ام بر فراز و نشیب
برویم نیامد ازینسان نهیب کنون چاره‌ی کار ایدر یکیست
اگر چه سلیح و سپاه اندکیست بسازیم و امشب شبیخون کنیم
زمین را ازیشان چو جیحون کنیم اگر کشته آییم در کارزار
نکوهش نیابیم از شهریار نگویند بی نام گردی بمرد
مگر زیر خاکم بباید سپرد بدین رام گشتند یکسر سپاه
هرانکس که بود اندران رزمگاه چو شد روی گیتی چو دریای قیر
نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر بیامد دمان دیده‌بان پیش طوس
دوان و شده روی چون سندروس چنین گفت کای پهلوان سپاه
از ایران سپاه آمد از نزد شاه سپهبد بخندید با مهتران
که ای نامداران و کنداوران چو یار آمد اکنون نسازیم جنگ
گهی با شتابیم و گه با درنگ بنیروی یزدان گو پیلتن
بیاری بیاید بدین انجمن ازان دیده‌بان گشت روشن‌روان
همه مژده دادند پیر و جوان طلایه فرستاد بر دشت جنگ
خروش آمد از کوه و آوای زنگ

چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش

ای خواجه به خواب درنبینی ما را

به دانائی توان رستن ز ایام

روی تو ز حسن لافها زد به جهان

آن فتنه که در سربلند افسرتوست

کوی تو که آواره هزاری دارد

بی‌نام و نشان چون دل و جانم کردی

چو خورشید بر چرخ گنبد کشید

بس مرد که لاف می‌زد از مردی خویش

رزبان آمد و حلقوم همه باز برید

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت

هر چه من گویم،ای دبیر امروز

از درد نشان مده که در جان تو نیست

زود شود چون بهشت گیتی ویران

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو

آن صحن چمن، که از دم دی

عیشی نبود چو عیش لولی و گدای

عمر خداوندم پاینده باد

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود

در سینه ز دست دل جگر تابیهاست

هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا

اصل بزرگ از بنه هرگز خطا نکرد

گرنه کشش یار مرا یار بدی

به جان رساند مرا داغ دوستان دیدن

هرگز بت من روی به کس ننموده است

قوم فرعون همه را در بن دریا راند

جانی دارم لجوج و سرمست و فضول

ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیم

آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید

جز جام جلالت اجل نوش مکن

عشق فکر دل افگار ز من دارد بیش

به دامم نیامد بسان تو گور

اگرم بکشی، برکشتن تو خندم

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم

واجب نبود به کس بر، افضال و کرم

من چنان زار ازان جماش درم

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

ای آنکه به کوی یار ما افتادی

به امیدی که چون باد بهار از در درون آیی

گرمای تموز از دل پردرد شماست

دروغی که حالی دلت خوش کند

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم

خنده‌ی کبک از ترحم هایهای گریه شد

سوز دل عاشقان شررها دارد

از عشق بهار و بلبل و جام طرب

دلی دیرم دمی بیغم نمی‌بو

جغد که با باز و پلنگان پرد

هشدار که فضل حق بناگاه آید

ضمیر مصلحت اندیش هر چه پیش آید

خوشا آنانکه هر شامان ته وینند

نمی‌دهی قدح بی شمار اگر ساقی

آن کیست که بیرون درون مینگرد

چون حاصل آدمی در این شورستان

شبی نالم شبی شبگیر نالم

اندر آمد مرد با زن چرب چرب

تا این فلک آینه‌گون بر کار است

هر که خیری کرد و موقوفی گذاشت

ای ناصر انصار دین از اولین وز آخرین

ای مج، کنون تو شعر من از بر کن و بخوان

گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمش

گاهی که کنی عهد و وفا با یاران

با خصم تو از پی تو ای دهر آرای

از دست رستخیز حوادث کجا رویم ؟

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی

دست بر پشت مار مالیدن

از روی عتاب اگر چه گویی سردم

ای امر تو ملک را عنان بگرفته

ای بر تو قبای حسن چالاک

چون نامه‌ی تو نزد من آمد شب بود

هر کو به جهان راه قلندر گیرد

سیاره به خدمت سپرد خاک درت

آن سست وفا که یار دل سخت منست

مر تو را چون دو کار پیش آید

روزاز دورخت بروشنی ماند عجب

روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش

بیا ساقیا! لعل بگداخته

خوبان جهان صید توان کرد به زر

مرا اگر تو ندانی عطاردم داند

جانا غم تو به هر عطایی ارزد

آن خور که ازو قوت روح افزاید

سخن زید نشنوی بر عمرو

فردا که زوال شش جهت خواهد بود

نه هر که ستم بر دگری بتواند

دستی که زدی به ناز در زلف تو چنگ

چو در پرده کشیدی ناز نوروز

آراسته و مست به بازار آیی

در کوی خودم مسکن و ماوا دادی

دارم گله از درد نه چندان چندان

از دوست پیام آمد کاراسته کن کار

که من کیم ز سر کلک من چه کار آید

خورشید که باشد که بود تاج سرت

یعنی می گل‌گون که فتوح افزاید

به از راستی کت مشوش کند

به جام بلور تر انداخته،

گویم چه کنم تن زنم اندر آتش

در پیره‌زنی دیدم ازو مردی بیش

خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر

غمی دیرم که هرگز کم نمی‌بو

فتراک تو دست آسمان بگرفته

همچو آتش میان داش درم

به تجربت بزند بر محک دانایی

وز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت

وصلت به کشیدن بلایی ارزد

ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را

ای دوست نترسی که گرفتار آیی

سخن با ته گرند با ته نشینند

تا سال دگر دگر نبینی ما را

عیب ره مردان نتوان کرد آنرا

به نوروزی نشستی دولت آن روز

تو غرق زیانی و زیانت همه سود

هرکس به خود آنجا سر و کاری دارد

او را نه خرد، نه ننگ و نه خانه، نه جای

چشمی که زدیدنت زدل بردی زنگ

ز جور یار و چرخ پیر نالم

کس را گزافه چرخ فلک پادشا نکرد

وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست

به تلطف نه کار هشیارست

وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول

بگذرد این روزگار سختی از ایران

این گفت و مگوی مردمان بیهوده است

قدر تو به قدر معرفت خواهد بود

بی‌کیف طرب دست زنانم کردی

بختش هر روز فزاینده باد

ریزنده خونها ز سر خنجر توست

که ندانی کدام باید کرد

ناگاه آید بر دل آگاه آید

قطره‌ای خون به مثل از گلوی کس نچکید

بگذر ز ولایتیکه آن زان تو نیست

با گریه توان گفت نه خندان خندان

رقصان شده‌ام چو ذره‌های غم تو

آنگهی غرقه کندشان و نگون گرداند

چو آن مرغ نگارین رست از آن دام

رسم خیرش همچنان بر جای دار

وز بستن پای و رفتن سر ترسیم

من چو جرجیس تن خویش بپیوندم

آن روی بدیدی به قفا افتادی

در بزم وصال خود مرا جادادی

سرمای زمستان تبش سرد شماست

نیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید

جز نغمه‌ی عشق کبریا گوش مکن

تا ندانی نخست باطن امر

درد دل بی‌دلان اثرها دارد

در دیده ز تاب سینه بیخوابیهاست

با شاه و گدا مرا کجا کاربدی

مهر دل پیش آر و فضول از ره بردار

اندریم عشق موج خون در کار است

واجب باشد هر آینه شکر نعم

از نازش معشوقه خودکام شدم

بیباک چنانکه می‌رود می‌راند

&#x