قسمت هفدهم

گفت یا رب زان کنم ویران و پست

زان سه رتبت سه بعد پیدا شد

همتت بی‌ضرورتی دو سه روز

برین چشمه آبشخور میش نیست

دل قوی باشد چو دامن پاک باشد مرد را

چه کردی فهم از دین العجایز

تا که اندر دعا و مدح وزیر

مر هوا را تو وزیر خود مساز

غافلان را کوههای برف دان

حیف! عیشی چنین به دست آورد

عمل کارگاه صنعت اوست

چو بشنید ازو شاه هاماوران

بایسته چون بود به‌سزا دنیا

مجازی نیست احوال حقیقت

محمد آنکه ز جاهش گرفت ملت و ملک

هین روان کن ای امام المتقین

در عجب ماندند جمله اهل بیت

تو بمانی و برده ماهی رنج

بادا به مراد تو چه تقدیر و چه دوران

به زرین طبقها فروریختند

ز هر کس بجستم فساری و قیدی

شعاع جان سوی تن وقت تعدیل

تا روزگار آن تو شد هرکه بخت را

چون زمین دانیش دانا وقت خسف

جان هم‌چون پیل باید نیک زفت

ور چه کناس را نجس خوانی

تا زیرکان ز زیر به ناله مثل زنند

بفرمود تا زنگ و هندی درای

بیدار و هشیوار مرد ننهد

چو عقلش کرد در هستی توغل

گه در مزاج حرف نهد نفس ناطقه

خضر کشتی را برای آن شکست

تا نگردد تیغ من او را کمال

خالق هر چه بود و هست تویی

ای در جوال عشوه علی‌وار ناشده

مبارز بسی کشته شد بر دو روی

چون کاغذ سپید که بر پشتش

یک از های هویت در گذشتن

ز نیکو گفت حالش بی‌نیاز است

بر توکل تا چه آید در نبرد

هین بجنبان لب به رحمت ای امین

نام زر چیست؟ جیفه‌ی مردار

تا که فرجام صبح شام بود

چمان چرمه در زیر تخت منست

زین رمه یک سو شو و از دل بشوی

ز احمد تا احد یک میم فرق است

فکرت او پی برد بجاش اگر چند

زین شفیع خویشتن بیگانه شد

جادوی کمپیر از غصه بمرد

چند و چند از گریز و ناخلفی؟

بس جنین خنصر چپ عقد ایادیت گذاشت

پس از این داوری نمای بزرگ

پروز جان علم باشد علم جو از بهر آنک

که را دیدی تو اندر جمله عالم

آن شاه سبک حمله که در کفه‌ی جودش

خرده‌کاریهای علم هندسه

حال خود تنها ندید آن متقی

شیر مردی به دست می‌نکنند

همه وقتی خدای عز و جل

مبادا به هشیاری و بیهشی

اگر نه بی‌هش و مستی ز نادانی

نه دین نه عقل نه تقوی نه ادراک

خصم را گو هرچه خواهی کن تو و تدبیر ملک

تو ز حسرت گاه بر سر می‌زنی

کی گذارد موعظه بر مهر حق

با خداوند حق درشت مگوی

عصاست پایم و در شرط آفرینش خلق

چنان آفریدی زمین و زمان

دهر خود می‌بگذرد یا حال او می‌بگذرد

ز علم خویشتن یابد رهائی

سعد اکبر کیست کاندر یک دو گز مقنع ترا

کمترین خوشان به زشتی آن حسد

نه بگفتست آن سراج امتان

کشور ظلم و جور غارت کرد

بر رخی کز تو خال عصیانست

چو پایان پذیرد حد کاینات

نیامد جز که فضل و علم و حکمت

زحل را جدی و دلو و مشتری باز

به صد قران بنزاید یکی نتیجه چو تو

خویشتن افکند در دریای ژرف

پیش او آیید اگر خاین نیید

شبی و روزی و نر و ماده

کاری دگر نداری بنشین و خدمتی

به بالای او کایزد آراستست

آن روزگار شد که حکیمان را

چو این داستانها شنیدم ز تو

امور شرع را عدلش مربی

ملک بر بسته چنان باشد ضعیف

خنده‌اش گیرد از آن غمهای خویش

شاه باشد به روز عدل چو باغ

عدل او ار مگر که آمر عدل

پیمبر بد آن ختلی ره نورد

با خویشتن بیندیش، ای دوست، تابدانی

که از شاه و دستور وز لشکری

پای من خشک فرومانده ز رفتار و مرا

از پی روپوش عامه در بیان

اندرین دشمن‌کده کی ماندمی

نگفتم تاکنون احوال با کس

جانم از یک ماهه پیوند تو عیشی یافتست

رطب چین درآمد ز نوشینه خواب

دنیا چو رهی پیش من عیال است

ز گرد سواران و از یوز و باز

وحش و طیر شکارگاه ترا

رنگ رنگ تست صباغم توی

او به جد می‌شست آن احداث را

ما اعجبتنی عند ض ضمیره

این کام دل عطیت تایید جاه اوست

گر انعام او بر شمارد کسی

سخن نگوید جز با زبان و کام شکر

بدین خواهش اندیشه باید بسی

ساحت بارگهش مولد ملک عجمست

ریخت چندان اشک و کرد او بس فغان

گر بود صبار دیدن سود اوست

جوالة البلدان بل قیالة الحزان

سالها بودم در باغ و ندیدم رخ شهر

زیادت ز تاریخهای نوی

زینهار، ای پسر، این گنبد گردان را

چو آسوده شد باره‌ی هر دو مرد

با تو گیتی چو جفا کرد وفا با که کند

ور سخن‌کش یابم آن دم زن به مزد

گبر را در نیم‌شب یا صبحدم

شاهان همه هندوی او، زاری کنان در کوی او

آنجا که درآید به نوا بلبل بزمت

به رخشنده آذر باستا و زند

پیش تو آن راست قدر کو شنواندت

ز ایران بدو نامه پیوسته شد

وز پی احیای دین خزان و بهاری

مال در ایثار اگر گردد تلف

بانگ چاوشان و آن چوگانها

مثل العنا قید التی الوانها

به تو آورد سعد گردون روی

شاه دانست کان فرشته پناه

آن می‌طلبد همی و آن گل

سراپرده یک بهره آمد ز پای

به فردوس بزم تو کوثر درآمد

بنده‌ی فرعون و بنده‌ی بندگانش

ژیغ‌ژیغ تلخ آن درهای مرگ

بواعث حرص المرء نار و صخرة

مجد دین بوالحسن عمرانی

چونکه شد لعل بسته بر تاجش

بباید بی‌گمان رفتنت از اینجا سوی آن معدن

ز خون خاک دریا شد و دشت کوه

مصروع کرد بر جگر مرگ قهر تو

علت دیدن مدان پیه ای پسر

زخم ناخن بر چنان رخ کافریست

الجن من قبل آدم اعتقلت

از کنج سعد هر شب و هر روز نزد تو

باز گوید خشم کمپیر ار فروخت

وین گل و لاله‌ی خاکی که همی روید

ازیشان پسند آمدش کارکرد

آنکه با ذکر حلم و رافت او

زانک چشم آدمی تنها به خود

قرب بی‌چون چون نباشد شاه را

زویت لک الدنیا کانک فی‌الوری

در جهان داری و ملکت بخشی

هم‌چو فرعونی که موسی هشته بود

رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز

به پیش اندرون بسته صد ژنده‌پیل

غبار موکب میمونت از بسیط زمین

گر مراقب باشی و بیدار تو

کی طفیل من شوی در اغتراف

ها انا عنقاء شایع خبری

دریای انتقام تو آنجا که موج زد

که ترا از تو به کل خالی کند

تا از این بازی زندان نه‌ای آراسته

سلیح‌ست بسیار و مردم بسی

گر برای او نباشد تو نخواهد صدر و قدر

من نسازم جز به دریایی وطن

هین بگردانش به دانش دست دست

بگذاریم زر چهره‌ی خاقانی را

لازم دست چو دریای تو زان شد

پس مگو دنیا به تزویرم فریفت

بی علم دین همی چه طمع داری؟

که آمد سپاهی چو کوه گران

برازوی خواجه‌ی چونان ممکن

گفت الحق سخت استا جادوی

هست بر زلف و رخ از جرعه‌ش نشان

بامدادان با علی اسرار خود را فاش کرد

به خدمت تو درم روزگار میمون گشت

در هر آنجا که برآرد موش دست

چه سود است از این بند چون دیو را تو

که دانست کاین کودک ارجمند

اگر من بنده را حرمان همی داشت

بار دیگر شاعر از سودای داد

جان پروانه همی‌دارد ندا

وگرنه فرازست این مرد گرد

گذشته بر تو هر آذار بهتر از کانون

دایه‌اش پنبه‌ست اول لیک اخیر

از مردمان به جمله جز از روی علم

اگر خود شکیبیم یک چند نیز

وهم نیارد شمرد آنکه شه از حمل و حمل

آن هنرهای دقیق و قال و قیل

تا ببینی چاشنی زندگی

به کاخ فرنگیس رفتند شاد

یکی به مدحت او روز و شب گشاده زبان

در زبان می‌ناید آن حجت بدان

به عز و ناز به گه بر نشسته بد فعلی

تهمتن یکی مشت بر گردنش

شاد الا بدر مرگ نبینی مردم

عشقها داریم با این خاک ما

منفذی یابد در آن بحر عسل

در گنج دینار و پرمایه تاج

پای حلم تو ندارد خاک هنگام درنگ

نور محشر چشمشان بینا کند

تو جز که ز بهر این قوی شیر

که سهراب کشتست و افگنده خوار

خود او چون زان سال آگه شد اندر حال داد

جهد کن تا پیر عقل و دین شوی

تا مبادا یاغیی آید دگر

خبر شد به شاه هماور ازین

در عمارتهای عالم کز تو خواهد شد تمام

قل تعالوا قل تعالو گفت رب

نیت نیک رساند به تو نیکی و صلاح

که شب چون بدت روز چون خاستی

کو خواجه کمالی که همی لاف علی زد

مایده عقلست نی نان و شوی

شیطنت گردن کشی بد در لغت

ز توران فراوان سران کشته شد

زیبد زمانه را که کند بهر مدح او

ساحران هم سکر موسی داشتند

یک رش هنوز بر نشدستی نه یک به دست

بران روی بالا ز من بستدند

بوده در نرد فرح نقشش به کام

بوی را پوشیده و مکنون کند

نطقها نسبت به تو قشرست لیک

شب تیره از تیغ رخشان کنم

شیرینی لطفش از نوادر

ای دل از کین و کراهت پاک شو

گر گیتی تیمار تو ندارد

سپاهی ز ایران چو باد دمان

به نوعی دگر روی و راهم نبود

پند گفتن با جهول خوابناک

صد هزاران حشر دیدی ای عنود

جهان آفرین بی‌نیازست ازین

منغص بود عیش آن تندرست

هم تو گفتستی و گفت تو گوا

روز شتاب و خطا گذشت، کنون

برین و بران روز هم بگذرد

کسی نیک بیند به هر دو سرای

تنگ شد بر وی بیابان فراخ

صورتش را جنس می‌بینند انام

پرستار وز خواسته هرچ هست

چه خوش گفت یک روز دارو فروش:

چون محمد گفت آن جمله بتان

خزینه‌ی راز یزدان اینکه فرقان است ازان خوار است

گسارنده‌ی باده آورد ساز

خردمند عثمان شب زنده‌دار

تاب حرص از کار دنیا چون برفت

وآن صفای عارض آن دلبران

ببوسید پیران سر و پای او

مراعات دهقان کن از بهر خویش

خود بدانی چون بر من آمدی

گر چه‌ت یکباره زاده‌اند نیابی

به درگاه کاووس بنهاد روی

به سالی که در بحر کشتی گرفت

کردمی من شرح این بس جان‌فزا

عقل کامل را قرین کن با خرد

سیاوش ازان دل پراندیشه کرد

من از بی زبانی ندارم غمی

از بزرگی تخت کز حد می‌فزود

بی شک این جهال امت را همی بینی، به حق

چو من رفته باشم نماند بجای

الا ای هنرمند پاکیزه خوی

هین مرا مرده مبین گر زنده‌ای

او چراغ خویش برباید که تا

فرستمت هرچند باید سپاه

به اسبان تازی و مردان مرد

که یارد گذشتن ز پیمان اوی

یکی بی‌خرد را به گه بر نشانی

هر آن کس که از دور بیند ترا

بفرمود تا هر که در بند بود

بلعجب رخشی که گر تازاندش رو بر ابد

دین به دنیا مده که هیچ همای

همی گفت کاکنون پیاده‌دوان

غم و شادمانی نماند ولیک

مخدومی شمس دین تبریز

ای حجت خراسان بانگت رسید هرجا

چو داند بخواندت نزدیک خویش

سرآمد به تایید ملک از سران

حاسدم گوید چرا در پیشگاه مهتران

علم و اصل و عدل و تقوی، باید اندر شغل حکم

سیاوش چنان شد که اندر جهان

که اغلب در این شیوه دارد مقال

روح‌ها می‌پروری همچون زر و مس و عقیق

گرت بپرسد کسی از مشکلی

سر نیزه را سوی سهراب کرد

به عقلش بباید نخست آزمود

اگر چه بود به خدمت به چشم دور ولی

در فتنه فتد عالمی ار گردد ظاهر

بدانگه که بنمود خورشید چهر

چنان سایه گسترده بر عالمی

پر پروانه بسوزد جز پروانه دل

با دهر که با تو حیله‌ها سازد

ز درد و غم و رنج دل دور بود

حفاظی لم یزل مادمت حیا

یکی چون چتر زنگاری،دوم چون سبز عماری

مرد آن مردست که چون پهلو نهد اندر لحد

همی داد گفتی و بیداد نیست

بهل تا به دندان برد پشت دست

به روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کش

باکی نبود زانکه تنت سفله سفالی است

به فرمان یزدان خجسته سروش

تو با آن که من دوستم، دشمنی

به گرد جسم نگردند روز حشر از بیم

نی تو راه شهر خود گم کرده بودی ز ابتدا

عمودی خمیده بزد بر برش

یکی را به سر برنهد تاج بخت

بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شد

گریزان شد شب تیره ز خیل صبح رخشنده

صواعق سخطت را چگونه شرح دهم

گرم ره نمایی بدان جا که اوست

ای خداوندی که فرمان ترا یابد همی

کز عشق تو ای نگار چنگی

همه بالیدن عاشق پی پالودنی آید

چو کوتاه شد دستش از عز و ناز

کسی را که خدا بخشید گریه

گر شرف یابد ز دانش جانت بر گردون شود

یا زبان هم‌چون سر دیگست راست

به راه تکلف مرو سعدیا

مخزن پر گهر و دست گهرپاش ترا

تا جمال قهر و لطفش سایه بر عالم فکند

ای مه و سال نگه کردن تو سوی سلیح

یکی ناتوان دیدم از بند ریش

دریای صفات عشق می‌جوشد

دانی که نیست آن خر مسکین را

فرشته‌ای به حقیقت سروش عالم غیب

پراگنده دل گشت از آن عیب جوی

عیبیش جز این نیست که آبستن گشته‌ست

با عشق تو عقل را خزینه‌ش

شهوت تن را تو همچون نیشکر درهم شکن

همه شب بدی خوردن آیین اوی

خامش که زبان عقل مهر است

وانگه که شدی ضعیف بنشینی

جمله جاسوسان ز خمر خواب مست

چو آید بدین باغ شاه جهان

به سوی من نگر از لطف یا رسول الله

من غلام کسی که هر چه کند

بر عیش بدگوارم اگر گل شکر دهند

بیاورد لشکر هم آنگه ز روم

تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد

بانگ به ابر اندرون و خانه تهی

نکرد آن همدم دیرین مدارا

دگر گنج پر در خوشاب بود

تا خاک فروتر بود و نار زبرتر

ای پیش تو سنایی گه یا و گه الف

جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میان

گنهکار چون روی بیژن بدید

چه نقد پاک می‌دانی تو خود را وین نمی‌بینی

علم تاویلی به تنزیل اندر است

من ز نعره کر شدم او بی‌خبر

چنین است و کاری بزرگست پیش

رخش مرگ آورند در میدان

ما بندگی خویش نمودیم ولیکن

گفتم: چو خوی نیکوی او هیچ خو بود؟

بدو گفت شاها به باغ اندرست

در هوای سایه‌ای عنقای آن خورشید لطف

وان را که نوش و شهد و شکر بودی

بیا ساقی آن آب اندیشه‌سوز

کنون او بدخمه درون خاک شد

چه بهتر ز خرگاه و طارم کنون

بر آخور او بادا دوبارگی عالم

حدیث آب و گل جمله شجون است

همی نام جاوید باید نه کام

غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی

ز جهل بتر زی اهل علم نیست بدی

بارها خوردی تو نان دفع ذبول

گوی پیش رو نام او خانگی

نبود لعل آتشین پیکر

ز اول به مهر دل همه را او به پرورد

بر ناتوان کرم کن و این قصه را بخوان

ده ودو هزار دگر برگزید

چون سایه فناییم به خورشید جمالت

آن را کن آفرین که چنین قصرت او فگند

ای خسرو منیع جناب رفیع قدر

که او را به باید به یوز و به سگ

خواجه‌ی بزرگوار، بزرگست نزد ما

ترک این صحرای اول با جلاجلهای نور

فاری الشمل تفرق و اری الستر تمزق

شهنشاه گفت این سخن درخورست

جهان پیر را گفتم جوان شو

اندر طلبش سوی سنایی

عین آن مکر آیت موسی شود

بس ایمن شدستی برین تخت عاج

کرده قسمت جزو و کل بر جزو و کل خویشتن

نام خود را چه نهی بیهده موسی کلیم

پاداش همی‌یابد از شهنشاه

بدیشان چنین گفت کای بخردان

ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفان

دین است سر و این جهان کلاه است

نامم ز کارخانه عشاق محو باد

چو دیدار رستم ز خون تیره شد

فرات علمی هر جایگه کجا بروی

آبرا لعل پوش خواهد کرد

از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز کنج خانه‌ها

چوگشت آن سخنهای موبد دراز

ای داده تو چشم گلرخان را

به رنگ باز شد زاغت به سر بر

بگو باقی تو شمس الدین تبریز

همان به که گیتی نبینی به چشم

قدرتت چون زبون نواز شده

اینت زیبا طبع چابک دست کز مشاطگیش

سحر بابل گرت پسند نشد

تو را زین جهان سرزنش بینم آز

ای روزی روزها و شب‌ها

هر کار که بر مراد او کردی

چو تیرش پر گشاید وحشت اندر وحش و طیر افتد

گر ای دون که نیرو دهد کردگار

ره بر و شخ شکن و شاد دل و تیز عنان

هم خود خورند خویشتن از خشم من از آنک

گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی

به خوالیگران شاه شیروی گفت

گر جنازه واقفستی زین کفن

ولیکن عاجز و خامش بماند

نما ای شمس تبریزی کمالی

فرستاد کس زشت رخ رابخواند

کرده اوراق سرخ دفتر خویش

اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز

ز فضل و هنر چیست کان تو نداری

چنین گل به پالیز شاهان مباد

تو یکی سبویی چو اسیر جویی

اگر به دین و به دنیا نگشته‌ای خشنود

دریا به لنگرش سپر خویش را به چرخ

همه موبدان مانده زو در شگفت

اوستاد اوستادان زمانه عنصری

موسیجه همی گوید: یا رازق رزاق

دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی

به آواز شیرویه گفتم همی

نی نی، نه حد جفاست این کار

به هنگام آموختن فتنه بودی

یوسفان چنگال در دلوش زده

مهندس بپذیرفت ایوان شاه

سپهر منزلتا، عرضه‌ایست وحشی را

پس چو نزدش هر چه جز الاه لاست

به صورت دو حرف کژ آمد دل، اما

من از روم چندان سپاه آورم

تن اندر جنونش، دلم ارغنونش

فضل به تاویل قران است و مرد

خاطر خصم تو را تسکین توان دادن ز خوف

بدارم تو را همچوجان و تنم

هم با شعاع باشد، هم با شرار باشد

عقد پروین بخمد چون دم عقرب در حال

ای طبله‌ام پرشکرت من طبل دیگر چون زنم

شنیدم که بر شاه من بد رسید

عندی شراب لوذقت منه

ز مکر و حیلت تو خفته نیست ایزد پاک

چون پیاپی گشت آن آواز و بیش

بشد زود موبد بگفت آن به شاه

ز آنجا که بساط همت اوست

خون چشم بیوگانست آنکه در وقت صبوح

از آرزوی جنگ زره خواهی بستر

همی‌داشت این زن جهان را به مهر

منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی

لختی به ترنج از قبل جانت میان سخت

تا دهی اشجار را لطف خرامش به باد

نگه کرد خسرو بران زاد سرو

هر چه‌اند این ملکان بنده و مولای ویند

کاین چهارست ای سنایی چار حرف و یافتند

در مهندس بین خیال خانه‌ای

برین نیز بگذشت چندی سپهر

دم معدود اندکی ماندست

تو چه دانی که بود آنکه خر لنگت

مگریز ز رنج ما که هر جا

شب تیره هنگام بانگ خروس

چنان گردی کز آن گر مایه باشد شام دوران را

به من مقعد صدق گفتی هری ست

در او جرم گردون چو در قعر قلزم

بدان مرزبانان خاقان چه کرد

ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، باف

چنان بپخت همه کارهات زهر که هیچ

بنگار شرح گفت و شنیدی که می‌کند

کجا آن سرخود و زرین زره

به زرق تو این بار غره نگردم

دل همچون کباب عشق اندر رگ بسوزد خون

اشتهی داری چه خوردی بامداد

ز هجرت شده پنج هشتادبار

دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان‌ها

ای می خورده‌ی غفلت کنون مستی و بی‌هوشی

که مرا کاریست با تو یک زمان

بشد گردیه با سلیح گران

آنچنان خلعت اینچنین صحت

آنکه تازاد بپیوست به اوصاف وجود

هر ساعتی زنهار خواهد همی

بدان تا چه بد نامور شاه را

حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان

آن خطیبی که به هر لحظه خطیبان فلک

مرا کایام از قدرت زبان دهر می‌خواند

بگرد جهان در بی‌آرام بود

برده ران و برده سینه، برده زانو، برده ناف

مبهم و رمز از چه گویم چون نگویم آشکار

زان نجاسات ره و آلودگی

به جاماسپ گفت ای گرانمایه مرد

شب عیش بود بی‌نقل و سمر

آن علی کز حسن و احسان دهر او را برگزید

گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست

چو این کرده باشی سپاه تو را

نیست خورشید فلک بر طرف جرم هلال

ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی

بر جناح راه دیدم روی خوبش گویم این

ندانست کس نام او در جهان

هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی

سید فرزانه فضل‌الله بی‌مثل آنکه هست

بهر که در طلب گنج لایزالی بود

همه پیش آنکس که با بوی خوش

گر من در این سرای نبینم در آن سرای

نقل موجودات در یک حرف نتوان برد سهل

مشتریی جو که جویان توست

ز مشکوی زرین مرا خواستی

گمان می‌بری و این یقین و گمان

آنکه نه چرخ نزادست و نه این چارگهر

نیم شب چون صبح شد آواز دادند مذنان

همه خواند بر ما یکایک دبیر

مطبخش قوت بخش جان همه

امیدوار باز سوی صدرت آمدم

ای امیر بزرگوار کریم

بخنده به شیرین چنین گفت شاه

دلم از جا رود چو گویم او

نمایی هر نباتی را چو مادت هست ز آب و گل

هست این قصیده تحفه‌ی ثالث که من به هند

کزان هر سواری بهنگام کار

درخواستی تو شعرم، اینت بزرگ شاهی

آن ابر گهرپاش که در علم چنویی

لطفهای مضمر اندر قهر او

سپهبد چنین داد پاسخ بدوی

گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان

درین کهپایه چون گردی بر آخور چون خر عیسی

آن‌چنان مفتاح‌ها هر دم بنان

نباشد چنان در صف کارزار

به دست عالم افتاده است از او سررشته کاری

هر چند جواب شرط من نیست

هر سحر گویمش دعای به خیر

بیاورد شمع و بیامد بباغ

چند نگاران دارد دانش

نام و بانگ حاجیان از لاف بی معنی بود

که می‌نازد به آنها گوش شاهان

یکی تخت بنهاد پیکر به زر

کوچک دو کفت، مه زد و دریای بزرگست

از لفظ تو گوش عاشقانت

منفذی داری به بحر ای آبگیر

بپیران چنین گفت خاقان چین

لقیت من فضایلهم مرادا

دل گرم مرا بساز از لطف

انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکم

زمین چون بهشتی شد آراسته

دوخته بی‌مناسبت هر سوش

به نزد بخشش و بذلش محقر ابر و بحار

گرچه در خون گشت دل عمری دراز

بدوگفت کیخسرو ای رزمساز

خلایق ز تو واله و درهمند

چون عمر خطاب سر سنت و دینی

بگذرد از خاره‌تیر گرچه در اثنای کار

چنان شرمگین نزد شاه آمدند

تقاضا کرد بوسیدن لبش را

صوفیان را ز پی رندان کام

هم‌چو مریم درد بودش دانه نی

سخنگوی دهقان چنین کرد یاد

یاد مردن چو دافع مرگست

که دریغست گوش و چشم کرام

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

هم از پشت او روشن کردگار

نسیمی کز حریم روضه‌اش آید عجب نبود

از طراز آستین بدخواهش

ادیب و دبیر و مفسر نبود

یکی پیل پیکر درفش از برش

درازست قصه تو خود این بدانی

گفتم که ندارم چکنم گفت نگارم

زنجیر عدل او چو در آفاق بسته شد

و گر جاودان راست این دستگاه

عواید چو یک خوشه انگور زرین

گاه طلب از شوقت بفگنده همه دلها

در زمانه مر ترا سه همره‌اند

پادشاهی که به هفت اقلیم از پنجم چرخ

مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن

شاه انجم موذن وی گشته اندر شرق ملک

آنک او را چشم دل شد دیدبان

صدق و معنی گر همی خواهی که بینی هر دوان

مسند قدر تو جانیست که در نظم امور

یک زمان ایمن نباشد زان که دستور خرد

ستوده به نام و ستوده به خوی

چون به منیر برشوی «والشمس» خواند آسمان

کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین

اگر دینت همی باید ز دنیا دار پی بگسل

گردن شیر فلک را بسته از خم کمند

گردن عالمی از بخشش زر

با خط ابن مقله و با حکمت زهیر

تا بدانجایت فرود آرد که باشد اندرو

پس درین مردار زشت بی‌وفا

گر بقا خواهی چو کرم پیله گرد خود متن

هر چیز زنده از آب باشد

گبر خواهد که بود طالب این کوی ولیک

پستان آب می خلد ایرا که دایه اوست

دامن توحید گیر پند سنایی شنو

گر ز رای روشن او پرتو افتد در جهان

لیک طبع عامیان را ماند از ساده دلی

شب بخل سایه برافکند و اینک

لیک معذور دار از آنک مرا

ز من چون روی تو ز من رود هم

آن چه دولت بد که شاگرد تو دید اندر ازل

جهنده قطره‌ای اندر مشیمه سازنده

ای مسند فتوی ز علوت چو سپهری

تو نتوانی به کلک و تیشه سازی

هر که از جام تو روزی شربت شوق تو خورد

گیرم اکنون تخم را گر کاشتی

صبح زمانه فروز از پی بدخواه اوست

خاک خفته نداشت بیداری

دین ز کرار جو نه از طرار

تا نیارد سجده‌ای بر خاک تبریز صفا

موسی به سقاییت بوده روزی

داری آن پایه که گر مصلحتی را به الفرض

هر کرا شاخ بزرگیش برو چنگ آویخت

با توانایی و قوت بهراسید همی

باری بدانمی که پر از خاک گور شد

این میرداد رشوت پنهان و آشکارا

کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی

یک فرد آفریده خدا کز ترحمش

عین سعادت چو گشت طبع ترا ترجمان

قران را یکی خازنی هست کایزد

چگونه وصف شجاعت کنم کسی را من

شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود

دل حاسد کشد هزمان چو لفظ تیغ هنجارش

برادرش را دید کشته به زار

در تماشاشان نیابیم ار گهی خوش دل بویم

زیرا که طالب صفت صفوت‌ست آب

رفت هنگام شاعری و سخن

میرمیران که کمین رایتش از آیت شان

شربت از دست سنایی خور و ایمن می‌باش

ز گنج مردی این مایه وام من بگزار

سراسر جمله عالم پر ز تختست

پس آن شاهزاده برانگیخت بور

برکاتی که ز جود کف با برکت او

به فکر بی کسی خود فتاده بودم دوش

معنی از اشعار او معروف گشت اندر جهان

بیا چون دل برم بنشین زمانی

ترکانه یکی آتش از لطف برافروز

رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم

هست در منشور دین توقیع امر و نهی تو

بدان ای شهنشاه کاسفندیار

نسر واقع در حمل کنده که تاریخ این به دست

این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن

سعی صد چرخ چو یک نکته‌ی او نیست به فعل

از آن سوی مکان وز لامکان هم

ای باز هوات در ربوده

گفتم: که گر دو نامه فرستد سوی عمان

مرکب از لشکری یکی باشد

ز بنده میازار و بنداز خشم

دولتی بود آن دوالی کش عمر در کف گرفت

زری که در خور آئین پادشاهی اوست

بر مهر زیاد آن درمها

رود زینجا که و ماند که اینجا ؟

کند باید به جفا دیده و دندان کسی

آن تعمق در دلیل و در شکال

گاه مهرت نماید از سر کین

سپه چند باشد همیشه دروی

اندرین بود که از نازکی و مستی و شرم

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

یار او گر چشم دارد روزگار اندر علوم

گر وزد بر شاخ گل باد سموم قهر تو

ز کس خیر و خوبی نباشد نخواهم

هفت جوش از آینه دادت تو نیز

گر چه ز هر درخت خوشی دید هر دماغ

بر ایشان ببخشید گنج درم

زین دو تنها هیچ قوت ناید اندر جان و دل

بنددش بر کوهه گاو زمین از تقل باد

دان که وقتی قحط نان بود اندران اول قرون

این چو زرین چشم بر وی بسته سیمین چشمبند

تا ز یک وصف خلق متصفی

اشک می‌بار و همی‌سوز از طلب

ز نور چرخ منور کند طلایه‌ی سیم

ندیدم سرافراز بخشنده‌یی

در تو کز گردون ملکت صدهزاران آفتاب

به آب ده تو غبار غم و کدورت را

گه لطافت پیدا به چشمها پنهانش

اندکی می‌کند آن صرف به سد جان کندن

در نعیم خلق خود را خوش سخن کن چون طبیب

بر پیل گرز او به سه پاره کند سرین

آتش زرق بیش نفروزد

ازین خواب بیدارتان کردمی

کز پی ضعف دیدگان خفاش

وین در میزان طبع وی ندارد زر وجود

از ریاحین سعادات و گل تحقیق و انس

وان قطره‌ی باران که برافتد به سر خوید

زشت باشد نقش نفس خوب را از راه طبع

معدن شرم و حیا بد جبرئیل

شمت جودت ار بر ابر عقیم

ورا برگزید از گزینان خویش

یکسو افکن ز طبع بی نفسی

انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم

ای طبع و علوم تو شفا بخش و سخاورز

در آن مصاف که باشد اجل سراسیمه

ابتدا این رنجها میکش که در باغ شرف

به نوبت من هرکس که یافت کسوت شعر

شاخ اگر از ابر اقبال تو یابد مایه‌ای

چو خورشید تابنده بنمود پشت

ماهی ز آب نازد و گنجشک از هوا

خلق در طوف درت مرغ بقا صید کنند

لقب گر سنایی به معنی ظلامم

تیزگوشی، پهن پشتی، ابلقی

چندان چه نمایی شر از آن چشم چو آهو

بشنو اکنون ماجرای خاک را

شاه بهرام شاه آنک او را

پس آگاه کردند زان کارزار

هر دلی کو مهرت اندر دل ندارد همچو جان

زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری

تن و جان تو بیمار از سخنهای خلافی شد

آنجا که باشد از تف خون تو یک اثر

عقل هر ترک در آن روز همی گوید هین

سخنشناسان بر جود او شدند یقین

مطلع شعر تو چون مطلع شمس ست ولیک

دریغش نیاید ز بخشیدن ایچ

آنکه او را بر سر حیدر همی خوانی امیر

کوه ابدال که از سبزه‌ی پژمرده و برف

زبان حالش با من همی سر آید نرم

غرض هر کامت از من هست مقصود

گر قبول عدل او یابد گه جنبش هوا

ننگرند اندر تب و قولنج و سل

در گوش من از ضعف دلم وقت شنودن

بفرمود تا آذر افروختند

خاصه اکنون که جهان بی‌خردان بگرفتند

ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شده

چو نور از طور می‌تابد تو از آهن کجا یابی

از خوف تب کند که مبادا گمان برند

از رحمت خویش کن درم باز

مگر که بخل شبی بر کرم شبیخون کرد

گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسد

سوارست با او بسی نامدار

گیاهانی به تسخیر ازموده

هم نقدی از خزانه‌ی احسان به جایزه

سرای را بدهد جان و خواجه ایش کند

ملک روم به مصر آمد و خواهد که کنون

برون آمد ز شهر فرخ خویش

نعره‌ی مذن که حیا عل فلاح

تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین

کند با سپاهش پس آهنگ اوی

نزد همه شد به هوشمندی

تا دلت حیران بود ای مستفید

در صبر و ثبات کوه قافید

سوخته را راحت است از پی هر آه سرد

هست جوان مرد درم صد هزار

غرق دریا تشنه می‌میرم مدام

گر دلش جویم خسیش افزون شود

چنان دید کاندر فلان روزگار

گرش شیرین نخوانی باربد هست

وانکه با عفت وی کوه گران سنگ نمود

آن جا گرگان همه شبانند

سال امسالین نوروز طربنا کترست

گه پیش رخش به گریه نالید

هست آن پیدا به پیش چشم دل

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

اگر شاه بگشاید او را ز بند

حرفی که ازو دلی گشاید

درد غیرت آمد اندر شه پدید

باقیش مگو درون دل می‌دار

بوم و ملک تو خاک رستم خیز

لیک جز از هند دگر یافت محل

خورشید دیده‌ای که کند آب را بلند

خموش باش که تا شرح این همو گوید

چنین گفت نیک‌اختر اسفندیار

کنی خود با هم آغوش دگر خواب

آصفا تا شده‌ای واسطه‌ی عزت من

جواب گویدش آدم که این سجود او راست

که عاشق قدر وصل آنگاه داند

میراند شتر به دشت پویان

دچار زحمتی تا صید آزی

نهان کند دو جهان را درون یک ذره

پذیره شدش گرد فرزند شاه

زنجیر ز همدمان گسسته

صد هزاران طفل بی‌تلویم را

بس کن ار چه سخن نشاند غبار

روز بدخواه و کلبه‌ی سیهش

هر نکته کز آن کسی برنجد

همی روی سوی درگاه میر خوار و خجل

بی رهی ور نه در ره کوشش

بدین کار باشم ترا یارمند

چون ساقی پیش صاف را برد

ساقی کوثر که تا ساقی نگردد در بهشت

گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان

ای عوض آفتاب، روز و شبان به آب وتاب

گهی چون آسیا که کرده سوراخ

کشتی بحر قضا، تسلیم است

دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری

همانگاه اندر گریغ اوفتاد

به زاری گفت فرهاد است نامم

در هر آنجا که برآرد موش دست

آن رها کن آن جنین اندر شکم

گر نیارد سر فرو با پاسبان درگهت

آن یار که، جز تو، در کنارست

واپسین دیدارش از من رفت و جانم بر اثر

ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن

ازان خاک برداشت و بسترد و برد

شاخ بنفشه که ز جا بر شود

بردند بس که دست به دست اهل روزگار

وان ساغرها که درشکستیم

چون علوی و حسینی است ستوده

پس داد بهر خجسته یاری

تبه گردید فرصت خستگان را

خورد سنگ و فروناید که من آویخته شادم

ز تاریکی و گرد پای سپاه

بگفت او را مبین تا زنده مانی

گلشن مبو که نه شغلیش غیر گلچینیست

مشتاب ار چه باغ را ز کرم سفره سبز شد

به سازنده دف آورد روی در روی

روان شد پیل شه با سرفرازی

شب بدخواه را عقوبت زاد

بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب

به یزدان چنین گفت کای کردگار

وگر جان مرا غارت کند نقد

گر عنکبوت را به مثل تقویت کنی

چو باده در من آتش زد بدیدم

احوال جهان گذرنده گذرنده است

پرورده‌ی غم شدست جانم

درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت

لعل او سرچشمه‌ی آب حیات

چنان دان که الیاس شیراوژن است

مرد غزا جز ز پی دین نکرد

ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت

گر لاف زدیم ما ز وصلش

قضا که حجله طراز عرایس قدر است

دیدش سر و تن ز سنگ خسته

از خسان همت کسان مطلب

من به سیمرغ قوی دل کی رسم

چو رومی پس‌اندر هم‌آواز شد

مشعله‌ی عشق چو شد خانگی

مگرد گرد عروس جهان به خاطر جمع

بدو گفت مهتر بروی دژم

بسی که خندان کرده‌است چرخ گریان را

به هستی به که خدمتگار باشی

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است

اهل صورت غرق گفتار من اند

همه نامه کردند زی شهریار

به جائی کاتشی در خرمن افتد

بوریاباف بود جوله‌ی دهر

بدانست کان خانه‌ی اژدهاست

نمی‌خواهد که صبح بخت او لب بندد از خنده

بگشاد زبان چو آتش تیز

به همت و به سخا و به هیبت و به سخن

همچو شیران چشم ازین آتش بدوز

چو باد از برش تیرباران گرفت

رازش به زمانه عام کردند

به جنب مشعل درگاه عالیش مه گردون

سپه را به نزدیک دریا بماند

شراب او سراب و جامش اودیه

هنوزم گیسوان آشفته کارند

جمال هر گلی، در جلوه و پوست

تو فنا شو تا همه مرغان راه

کسی را که بر دست و پای آهنست

ترسم که چو گردد این خبر فاش

عابد آن نان دگر، دادش روان

برآمد برین کار یک روزگار

گنج است و مار ، مار چه گفتم، زبان مار

وگر بالا نخوانی زین مغاکم

چشمه‌ها راندی از مکارم و باز

آنچ جان مرد را شوری دهد

بیامد بر شاه شیر اورمزد

که آه ای بخت بی فرمان چه کردی

بزرگوارا از بس به زیر بار توام

بدان تا پرستش بود کارشان

از ارغوان کمر کنم، از ضیمران زره

برنروی یک قدم از جای خویش

بخویش گفت، کنون کز نژاد شیرانم

هست خلقی بی نمک بس بی‌خبر

بزرگان ایرانیان را بخواند

بسی می کرد زینسان نا امیدی

این گوهر یکتای عالم افروز

نماینده‌ی رنج درویش را

سخای اوست به نوعی که صورت نوعی

ولی زانگونه هم با او مشو شاد

حال آدم چو حال من بوده‌ست

شاه گفتش نیستی محرم درین

به کاخ اندرون بود قیصر دژم

چو فارغ شد ز شربتهای چون نوش

کم‌بضاعت‌تر ز قارون کس نماند در زمین

وزان پس چو جنبنده آمد پدید

پرستاران ز او چون این شنیدند

بسی صندوق‌ها پر تنگه و زر

نه دام است اندرین جانب، نه صیاد

طمس کن جسم وز هم بگشای زود

نه دو ماه باید ز تو نی چهار

جنیبت جست و ز دل بار برداشت

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

مر او را یکی پاک دستور بود

نقشش از عالم جهد بیرون اگر بر پشت او

ما هم ز پیت، چنانچه دانیم

سالها قصد فلک داشت مگر

چون ترا این پاسبانی شد صفت

که چون دین پذیرد ز روز نخست

به خدمت خواند شاپور گزین را

اگر شود متوجه به رفع ضدیت

بگفتند تازی منوچهر شاه

به یاد شهریارم نوش گردان

در فکر دگر نماند تابم

کدام قصر دل افروز و پایه‌ی محکم

هیچ کس محرم نبودش در جهان

نگر تا نبینید بگریختن

بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر

عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز

خروشیدن تازی اسپان ز دشت

همه از جبه و دستار عاری

چو این بیت برخواند تاریخ وی

از دولت ما دوست همی‌نازد، گو ناز

در تعصب این فضولی می‌مکن

گروگر فرستادم از بهر دین

لب بگشاد ناطقی تا که بیان این کند

خیرالنساء عهد که دوران جز او نداد

بدان تا چو دیده بدارندشان

طوبی بر آن قلم که به عنوان نامه‌بر

تنم از ضعف گرچه شد الفی

جان رها کردیم و در فکر تنیم

باز بعضی در تماشای طرب

همه کار گشتاسپ نخچیر بود

در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا

کاش این شرار دامن هستی نمی‌گرفت

برین گونه گردد به ما بر سپهر

هیچ حرف طمع از دل به سوی لب نشتاف

فلک اگر به در او رود بزر چیدن

خاقانی است پیشرو کاروان شعر

از وفاداری کند چندین عتاب

زریر سپهبد برادرش بود

مستم کن و برپران چو تیرم

پلنگ مشرب و آهو تک و نهنگ شکوه

هیون فرستاده بگزارد پای

پشت بدخواهان شکن، بر فرق بدگویان گذر

به شرح حسن وفایش که شیوه‌ی ابدیست

خار دیدستی که گل دید و رمید

فلک زفر تو اندوخته شکوه و جلال

پشوتن دگر گرد شمشیر زن

چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوری

دشمنانند ترا زرق و فساد، اما

که فرزند گر سر بپیچید ز دین

بماند از نظر رحمت خدا مأیوس

دیگری چون نبود کان زر را

بدین شرمناکی بدین خوب رسمی

روز دیگر چون به ایوان بازرفت

به گشتاسپ گفت ای پسر گوش دار

ز عدم بس چریده‌ای سوی دل بس دویده‌ای

چو عنان فرس به جنبانی

نگین زمانه سر تخت تست

چو کبگ دری باز مرغ است لیکن

یا نه آن اخلاص ورزیها که اخلاص فقیر

خواست کز همسایه گیرد کوزه‌ای

شهرت به سعد اکبر از آن یافت مشتری

چو ارجاسپ دید آن چنان خیره شد

گویی که این کار و کیا یا صدق باشد یا ریا

مرجان خرد ز بحر جان آورد

از آن رفتن جندل و رای خویش

عدالت به کسرا سخاوت به حاتم

سهو کردم جای او بالاتر از عرشست و نیست

نه فلک در ثنای او بگریخت

می‌زند او خود ز شوق دوست جوش

برآشفت خسرو به اسفندیار

عشقبازی‌های جان و آنگهی اکراه و زور

ز عین مرتبه ذرات خاک پای تو را

به آهن سراسر بپوشید تن

ای بختیار راستین مولا امیرالممنین

الا ای پادشاه کشور دل

من چو گردم خسته، فرصت بگذرد

جوان شدند ز سر چرخ پیر و دهر خرف

پرستنده گفت اهرن پیلتن

همه اویان چو خاشاکی نمایند

دی و فردات خیالست و هوس، پروین

وزان پس کسی را که بودش نیاز

به یک گدای فرومایه صرف می‌سازد

به ماتم بیخ عیش از جان برآرید

مرا به خدمت او دستگاه داد سخن

دل خبر از پوست یافت از دوستی

ستاره‌شناسان ایران گروه

دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم

آسیاهائی به خون آورده در گردش که حق

چه باید پدرکش پسر چون تو بود

شاه جهان بوسعید ابن یمین دول

کند بوس لب تیغش بر اندام برومندان

خویش بد خواهی، که غیر از بد نخواست

تیغ تو گفت من ببرم بیخ دشمنان

مگر زندگانی دهد کردگار

میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین

در آغوش ز می بنهفت بسیار

یکی را به جان داد زنهار و گفت

کظم غیظ اینست آن را قی مکن

چون انفراد و وحدت و بی‌جفت بودنست

کهتری را که تو تمکینش دهی

پای درنه همچو مردان و مترس

چو شد جنگ آن اژدها ساخته

اسرار این را مو به مو بی‌پرده و حرفی بگو

ببین چنین که رسیده است از نعیم عطا

یکی نیزه انداخت بر پشت او

تا همی دولت بماند، بر سر دولت بمان

در عظمت هرچه داشت صورت فرض محال

دست دادیمت که تا کاری کنی

کوه بلند مرتبه کز حلم دم زند

از ایوان سوی پرده بنهاد روی

مهتاب تا مه رانده دیوار تیره مانده

درد دینت گر بود، ای مرد راه!

جز از کهتری نیست آیین من

گرچه هاروتید و ماروت و فزون

گشت شهزاده دوم پیدا

هر شبان موسی عمران نبود

می‌بباید رفت سوی روم زود

پس ارجاسپ شاه دلیران چین

غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق

در استقبال عهدش وقت را سعیست روزافزون

چو شد رام گیتی دوان کندرو

چنان کز روی دریا بامدادان

که بر دیده‌ی دولتش خواب گشته

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید

از آنزمانکه کمان تو کرد پشتی عدل

چو جفتش برآشفت و آمد فراز

هر دوست که از عشق به دنیات کشاند

گر پای نهد بر تو پیل، دانی

بماند به تیمار و دل پر ز درد

که تو پاکی از خطر وز نیستی

درید کاتبان هفت اقلیم

زر خرد بزرگ قیمت را

در گذر زین خاکدان پر غرور

چو یاقوت شد روی برج بره

که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدی

برد باد از شکوه صعوه‌ی او شوکت عنقا

به پیش نگهبان آن مرغزار

مدیح تو متنبی به سر نیارد برد

بر لوح خاک نام تو ناموس شعر بود

من از سیاهی خود، بس ملول میگشتم

گرفتم آنکه ز شاهان روزگار کسی

ز گیتی یکی کنج ما را بس است

متقیان به بادیه رفته عشا و غادیه

قم و خاطبنی بکل الالسنه

می روشن آمد ز پرمایه جام

همچو خار سبز کاشتر می‌خورد

وانعام اولین که بامداد او بود

ماه منیر و مهر فروزنده پرتوی

خار بفروشم، خرم نان تهی

نه بر شخ و ریگش بروید گیا

زان باده همچون عسس ایمن کن هر دزد و خس

دهر مشکل که ازین پستیم آرد بیرون

نشان یافت جندل مر اورا درست

سال سیصد سرخ می‌خور، سال سیصد زرد می

این مه فرخنده طلعت کاین زمینش مهبط است

کرده‌اند ار پرسشی در کار ما

جهان پناها با آنکه تیغ و بازوی تو

بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت

قز عقایصها بالبان فائحة

خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب

جهان فریبنده را گرد کرد

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد

آستانت را خرد با آسمان سنجید و یافت

کاشکی خورشید را زین غم نبودی چشم درد

ناقه می‌ران گر مصالح آیدت

دگر پنج هرگونه‌یی گوهران

مدار مناقب جهان مکارم

امرش به سیر گوی زمین حکم اگر کند

سرانجام زان گاو و آن مرغزار

خواندن فرقان و زهد و علم و عمل

نگردد شانش از گیتی ستانی

بینوا هر نفسی صد ره مرد

خجسته سایه‌ی چتر جهانگشای ترا

یکی شارسانی برآورد شاه

عارضی آن چنان منور دید

دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن

اگر بیخ او نگسلانی ز جای

گر سمای نور بی باریده نیست

ز حسن خلق به جائی رسیده مردمیش

گهی رنجه ز آوردن ژنده پیل

گر نماند از دیو وز مردم اثر

ز دیده ببارید چندان سرشک

از دیار مشرق بیرون تاز

جهان داورا محتشم بنده‌ی تو

همان گاو بر مایه کم دایه بود

لابد بودش عمری، افزون ز همه شاهان

گر خاطرش آرمیده باشد

بال بیاراست، پریدن گرفت

رخش تا کرده در دل جلوه از مهر

چشم همی دارم تا در جهان

تا زند بر دیده‌ی اعدای او هر صبح مهر

دل که خالی باشد از مهر بتان

شد آن تخت شاهی و آن دستگاه

بهر گبر و ممن و زیبا و زشت

جهند گیش مشابه بجست و خیز کلاغ

روز پیری همه کس به شود ای پیر خرف

گل که حالی بشکفد چون دلکشی

چون به حاصل شودت کیسه و بند

چون اتابک تو را مرید شود

بود در شان تو ای اشرف اشراف زمین

به دل گفت اگر با نبی و وصی

به پیش خشم او، همواره دوزخها چوکانونها

در تمام عمر امسال این شکست آمد مرا

مکن فرمانبری اهریمنی را

ایزد دعای ما به کرم مستجاب کرد

ایمن از شر نفس خود بودی

به چاه قهر او صد بیژن است و دست لطف او

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

به ایران و توران ورا بنده‌اند

وان دگر را بعد ایام و شهور

سریر ارثی طهماسب شاهی اندر دهر

در هر بن موی بی رخ تو

حکم خود اینجا روان می‌یافتم

دام تو گشته است جهان و، چنه

به فلک بر فراز رایت نصرت

وزیری چون تو می‌باید کز استیلای ذات خود

که ای برتر از کژی و کاستی

صد گردنک زبرجدین دیدی

ز ذوق صحت شاه جهاندار

تو بسخن تکیه‌کنی، من بکار

غلام نرگس آنم که با صراحی می

ملک سلیمان به چشم خویش همی بین

بیوتهم قد حوت صفرا بلا اهل

راهنمائی چه سود در ره باطل

خورشها ز کبک و تذرو سپید

کی بود آواز چنگ و زیر و بم

بنا کرد آشیانی برفراز لامکان دوران

فریدم فرد بنشستم که در دل

یک علم از نور پاکش عالمست

دادخواهی ور بخواهند از تو داد

ز رنج و دردم آسوده بود تن، که مرا

مالک الملک سخن خلاق اقوال حسن

خداوند شمشیر و گاه و نگین

همچو معشوقی که سالی با تو همزانو شود

در خدمت رسول بر اطراف منبرش

پریدن بی پر تدبیر، مستی است

پیش رای تو کجا لاف ضیا باید زد

دو مخالف امام گشته‌ستند

الغرض چون نشست با شهدا

صحبت هر صنف کافتد اتفاق

شاخ بنفشه بخش مرا زان دو زلف

ای بگشته زین طلب از کو بکو

الحذر زان ترک یوق بیلمز که گاه بی‌زری

نامجویست و زود یابد نام

پای درنه یا سر خود گیر تو

ای ستمگار و بخیره زده بر پای تبر

هست عشق آتشی، که شعله‌ی آن

ای مترشح سحاب کز تو و دوران تو

گفتا که به میران و به سرهنگان مانی

فکندم کلاه گلین از سرش

سحاب تیغ مطر ریزی نکرده هنوز

به پیش پای تو، گر خاک و گر زر است، چه فرق

عدو نشاند نهالی و بهر کشتن او

شبیخون خدای است این بر ایشان

هر که از دوست دوست می‌خواهد

شوخ‌تن و جامه چه شوئی همی

خدایگان جهان را درین سخن غرضست

الف ما انوار با ظلمات چیست

این خلق و صد مقابل این کی کند کفاف

خصم که مورش شمرد زانکه چو مویی نیافت

برق استغنا چنان اینجا فروخت

آن موی قیر گونت چو روز سپید گشت

نیست در دل ز زهر غم آن درد

ستاره‌ای بدرخشید کز اشعه‌ی آن

مرغزاری که فسیله گه اسبان تو گشت

هرگز به کجا روی نهاد این شه عادل

هست بدانسان که به رمز و حساب

سر گشته‌ام چو گوی، ز روزی که زاده‌ام

آسمانها پرتوی از نور رایت برده‌اند

زین خسان خیر چه جوئی چو همی دانی

اندر ذهاب، خوابگه خود نهاد گرم

گر نبودی خر که اینها را چرید

به روز معرکه با دشمن خدای، علی

ور اثر نبود سبب هم مظهرست

اگر به هند روم طوطیان ذخیره کنند

کم دل بود ز مدحت تو خالی

مرد کارافتاده باید عشق را

آتشم ار آهن و روئی وگر

صحبت او جانگزا ریت او غم‌فزا

مرا عقلی اگر می‌بود کی این کار می‌کردم

سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو

چون بند کرد در تن پیدائی

ز سرزمین فصاحت روایح گلها

درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست

شرح جلال قدر تو میداد ناطقه

فریبنده گیتی شکارت نگیرد

صد بار بگفمت کز این مردم

تا کی لافی ز «طبیعی دون»

مرد را خدمت یکروزه‌ی آن بارخدای

کو کسی کو پیش شه بندد کمر

در محیط غضبت پیکری لنگر خصم

من زیر لحد خفته و می باز نه استد

بس بود این گلخنم روشن ز تو

غافل منشی ز دیو و برخوان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

آسمان بیند عناصر را به ترتیب دگر

گر مثل خصم را بیازارد

تا نام کسی نخست ناموزی

عون او خلق جهان از از بد عالم پناه

جهان افروزی از اخگر نیاید

از این سه پنج ترا کام و نام حاصل باد

این همه با خیل و حشم رفته‌اند

چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام

سهل است نحاس که زر کردی

هر که پردلتر و دلاورتر

گر نبودی دام او افسون مار

این معما، بفکر گفته نشد

مرکبان آب دیدم صف زده بر روی آب

گر سر مویی فراایشان کنی

در تعجب مانده بودم زین قبل

کمربسته بهرام مجمر به دست

بد خوئی محتشم به این خوی

ایزد مر او را یکی پسر داد

نعمت بسیار داری، شکر از آن بسیارتر

نرسد خر به پایگاه مسیح

تو شاد باش و دل آسوده زندگانی کن

تو عین معجز و دولت نگر که یکسر موی

بل میر حکیمی است که اندر دل اوی است

آن کوهسار دلکش و احشام

می‌گو با ذوق و دل آگاه

راست گفتی هزیمتی سپهند

منکری مهمانیش را از خری

تا نرسد گردنت به تیغ زمانه

حسام گوهریت لب ببست و نگشاید

آتشی بیرون جهد از بال او

ره و هنجار ستمگار همه زشت است

مرغکان خرده‌هاش چینه کنند

رفته رفته، عقلها چون شد قوی

نه شگفت ار ز فر دولت تو

او را ز ریمنی گهر پاک باز داشت

چون در آن غوغا عراقی را بدید

بخنده گفت چنین، اخگری ز کنج تنور

خسرو فیروز بخت شاه اویس آنکه هست

از بهر چه کرد آنکه کرد پنهان

گه از خشم دندان نماید همی

کشف سر است آنچه بتوانند دید

جهان را برترین جایست زیر پایه‌ی تختش

زانک ضد را ضد کند پیدا یقین

ز روی روشنت ار پرتوی فتد بر خاک

ای به همه خوبی و نیکی سزا

او خبر دارد ز من، من هم ازو

منگر سوی حرام و جز حق مشنو

مکالمات ملوک و محاوارت رجال

اندرین دشت مخوف، ای بره‌ی مسکین

دل او وقت عطا دادن بحریست فراخ

همایون بازو و دستا که آن دستست و آن بازو

ظالمی را که همه ساله بود کارش فسق

زمانه بر تن ریحان و لاله و نسرین

هست دست درفشان و گلک گوهربار تو

گهی دست می‌یابد و گاه پای

همه خندان به طنز گفتندم

کرکسان لاشه خورانند ز بس تیره دلی

بلند نام همام از بلند نام گهر

آنک دولت آفرید و دو سرا

ازین پیش با خار و خس بود ملحق

هزار نافه مشکین نمود در یک‌دم

تشنگی بر کمال اینجا بود

این جهان بود، ای پسر، عمری دراز

جاهلی بینی به دعوی برگشاده لب چو غار

مریم بسی بنام بود لکن

تا فروغی رکن دین گردید بر پا

بوسه‌ی آن رخت کشیدت به خاک

ز ذوق عالم عشق است بی‌اثر عاقل

حامی زور است چرخ زورمند

من که بر یاد زلف و روی بتان

تخم بد نیک، پورا، نیست چیزی جز هنر

رنجه شد از چنگ زدن چنگشان

گل امید ز آهی پژمرد

کاشکی چشم بد اندر نرسیدی به امیر

یک جهان در شب بمانده میخ‌دوز

هر ذره‌ای که از پی خورشید روی او

همدم عیسی شود بی شک فرید

چون درآید گرد تو شاه و حشم

بگزین طریق حکمت و مر تن را

غنای اوست اشک چشم رنجبر

گر رسد مالی، نگردی شادمان

کافر نعمت شد و نسپاس گشت

چو در طبعم شود میل گناهی

عیالان رعیت را به حسبت کدخدایی کن

مرا هم هست امید رهیدن

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز

چونان که چو بز بهتر و فربه‌تر گردد

نظری ، کز سر صفا آید

آز و هوی که راه بهر خانه کرد سوخت

اگر بیابد روزی هزار تنگ درم

میوه‌ات باید که شیرین‌تر شود

سیف فرغانی در وعظ چو سعدی زین سان

بر جمال گل که دستی زد درین گلزار تنگ

کل تو درتافت جزوت شد پدید

که دانست کافزون شود روشنائی

شیخ چون دید شحنه را از دور

مردم پاک شو، آنگاه بپاکان بین

بس کسا کو به فر دولت او

جهان را کار رفت از دست دریاب

اگر خود به خاری مدد یابد از تو

در کناری، رفته درویشی بخواب

چرخ با صد چشم چون روی تو دید

اگر داد خواهیم در نیک و بد

حوض کوثر نشان آن گویی

زان پراکندند اوراق کمال

جهان همه چو یکی گلبنست و او چون گل

وهم و فکر و حس و ادراک شما

آینه از زر توان کرد از پی زینت ولیک

آنجا که تافته شود او تنگدل مباش

گر دو عالم خطبه‌ی ذاتش کنند

جاهت به خرد باید و اجلال به دانش

من و اندیشه‌ی مدح تو، باد از این هوس شرمم

گرگ ایام نفرسود بدین پیری

داغها چون شاخهای بسد یاقوت رنگ

درین زندان نه یی دیوانه چون من

حدیث ما و غمت قصه‌ی شتربان است

گر دم ما را خریداری کنی

زنهار اگر به دانه خالی نظر کنی

بنگر به چشم بسته به پل بر همی روی

به شب در آب نتوان دید عکس انجم و افلاک

چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی

روز چوگان زدن ستاره شود

جمله اطباق زمین و آسمان

بکاخ دهر، که گه شیون است و گه شادی

بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است

در عمر گر میل بودی ذره‌ای

به روی تیز شمشیر طمع بر

ای ربوده ز من دل و جان را

تو خود میروی از پی نفس گمراه

هر تخته‌ای ازو چو سپهرست بیکران

از جگرش دشنه جگرگون کنم

به بارگاه سلیمان روح هدهد عقل

از تو، کار تو پیشرفت نکرد

شمعی به میان ما برافروز

هرچه به بازو نتوانیش کرد

با همه با هم ولیکن ز آشکارایی نهان

چو وقت کار شود، باش چابک اندر کار

پر دل پر دل، ولیکن مهربان مهربان

شد هوای مرگ طوق صادقان

رعیت گوسپنداند، این سگان گرگ

ملک فره و ملکتش بیکرانه

کور چشمی باشد آن کین قصه او

مامیز با خسیس که رنجه کند تو را

همه جهان ز می عشق یار سرمستند

در کیسه‌ی خود بین که تا چه داری

آفرین خدای باد بر او

نهادی گنج اسما در دل او

نه صفائیم ماند در خاطر

هیچگه عاقل نسازد خانه‌ای

صد هزاران جان چون من بی‌قرار

اگر جانت مرکب ندارد ز دانش

مرکب او شیهه بر میدان علیین کشند

دگر فرش آورد شمشیر زن

بماند خیره و اندیشه کرد و با خود گفت

بند پنهان لیک از آهن بتر

ایا به حکم ستم کرده بر ضعیف و قوی

که را به دست شود یک رفیق یکتادل

چون نهادی نان تنها در کنار

سخن عنوان نامه‌ی مردم آمد، هر که را خواهی

چون که معشوق روی بنماید

نگر تا نبینید بگریختن

نسبتی دارد ز خشم خواجه این آتش مگر

صبوری با غم دوریست مشکل

بر دفتر جمال تو وقت حساب حسن

زان ببردیم این گل بی آب و رنگ

ای دریغا نیستی تو مرد این

هرگز نشوم به کام دشمن

وه! که بس خوب و دلکش آمده‌ای

پس آگاه کردند زان کارزار

دوستان را دل از اینگونه بود

بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد

در زوایای مملکت پیران

جاودان اندر حریم وصل دوست

گر مرا لعنست قسمت، باک نیست

در طاعت بی‌طاقت و بی‌توش چرائی؟

ابر بگریست بر گل، از پی آنک

برادرش را دید کشته بزار

چونانکه کران نیست شمار هنرش را

تو در بتخانه چین با بتان یار

چو یعقوب و یوسف درین کهنه حبس

نکته درینجاست، که ما را فروخت

دل بدست آر و جمال او ببین

از نبشته است نه ز اواز و نه از معنی

تا جمال تو نبینند بی‌نقاب انقلاب

بفرمود تا آذر افروختند

از هیبت تو خصم ترا بر سر و بر تن

می‌نهم پیش تو شمشیر و کفن

گر سر این رهت بود شرط است

در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش است

ور دگر با اوت خواهد بود کار

واکنون ز گشت دهر دگر گشتم

سرشان بر سر زانو، رخشان بر در دوست

همانگاه اندر گریغ اوفتاد

حلم را رحم تو گشته‌ست به هر خشم سبب

گفت که از خانه برونش کشند

بی فر همای شرع ماندی

چه غم ار بال و پرم ریخته شد

می‌گداخت از شوق و می‌سوخت از فراق

از دروغ توست در جانم دریغ

شیخ شیوخ جهان قطب زمین و زمان

از دست که باده می‌ستانی؟

از نکویی که عرف و عادت اوست

چند یزدان مدحت خوی تو کرد

از خرمن زمانه به کاهی نمی‌رسی

دل مهتران سوی دنیا گراید

گر وفاداری تو عزم راه کن

عار همی داری ز آموختن

خود تو از پیش چشم خود برخیز

چون شد گه‌ی آنکه مرغ دمساز

همواره روان تو ازو باشد خوشنود

گشودی ماهیش مقراض از دم

چنین تا باریابی بر در دوست

گر که بینم سوی موشان بخشم

روشنایی یابد از دیدار او دو چشم کور

چون نیاموختی چه دانی گفت؟

در نیابند نقش این خانه

روح تو، که با دور از آذر

خدمت او گزین که خدمت او

چیست جان کندن سوی مرگ آمدن

ظالمان خون ریز چون فصاد و زیشان خلق را

گر دهی شربتیم آب زلال

گویی نشنیده‌ست و نداند که حذر چیست

تیره شود صورت پرنور او

کی به انوار تو بینم آخر این ذرات را؟

بیامد بر شاه شیر اورمزد

ای ترا مردمی، شریعت و کیش

به اول ساز رسم جنگ کردند

در دایره‌ی وجود گشتم

نه هم خوئیم ما با هم، نه هم راز

راست گفتی سپهر کانون گشت

وز پس آنکه منادیت شنودم ز ولیت

گفتم: ای نور چشم ناخفته

گر کشته شوم به تیغ پولاد

هر سپاهی که به پیکار ملک روی نهاد

پیش چوگانهای حکم کن فکان

مرا در شب نمی‌باید چراغ مه که می‌گردد

چون فرید اینجا دو عالم محو شد

گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز

گر رحمت و نعمت چرید خواهی

بن و بیخ خیال برکنده

پس آن شاهزاده برانگیخت بور

ادبا را شریک دولت کرد

گشودی قفل زر شب از سر گنج

در آروزی فقر بسی بود جان من

چو ما، خود خادم خویشیم و مخدوم

نه بر خیره بدو دل داد محمود

من، گر تو سواری ای جهان جوی،

فلک گر زو امان یابد زمین آسا بیاساید

نبود چو فسانه‌ی تو نامی

یکی پیش نصرتست، یکی بازوی ظفر

صورت بی‌صورت بی حد غیب

سفته گر در علم گفت روا نیست

نه که در پسته‌ی تو حقه‌ی خضر است نهان

گمانی چنان برد کو را بخواب

مفگن سپر چو تیغ بر آهخت و نیز

هر وصف که در ضمیرم آید

همه نامه کردند زی شهریار

ز مهبود وفرخ دو فرزند اوی

اگر در دل گذشتی طیلسانش

ز نفس ناطقه پرس این سخن چو ایامی‌ست

ترسم آنگه دهند پیرهنم

بهر کار فرمان مکن جز بداد

گر میل کند سوی هزل گوشم

و آن دعا آنچنان نهان گفتم

از آن خاک برداشت و بسترد و برد

خرد باید و نام و فرو نژاد

وانچ لله می‌کنم تقلید نیست

شفق‌وارم از شرم رو سرخ گردد

ز حل و عقد شرح این مقالات

بیاورد پیغام هندی ز رای

دی به دشت‌اندر چون گوی همی گشتم

ز مرغزار عراق آمده به وادی هند

بدان ای شهنشاه کاسفندیار

وگر بر خرد چیره گردد هوا

دعا کردند بر شهزاده منظور

دل ز جهان سیر گشته چون وزغ از آب

غافل توئی، که بد کنی و بی‌خبر روی

کسی برد زی نوش‌زاد آگهی

آن خوری آنجا که با تو باشد از ایدر

در فضایی که هست در دو جهان

کند با سپاهش پس آهنگ اوی

که این خرد کودک نداند سپاه

از پی این عیش و عشرت ساختن

چو کرد جان من اندیشه‌ای ورای دو کون

عالمی در هستی خود مانده‌اند

گزارنده خواب دانا کسی

جادوست به فعل زشت زنهار

بلبل‌آسا همه شب تا به سحر نعره زنم

بر آشفت خسرو به اسفندیار

بپرسید ناکام پرسیدنی

که ای مرغ ریاض نکته دانی

سرفراز آن کسی بود که چو چرخ

بسی رفته، گم گشت ازین راه راست

اگر نوشگفتی شود درجهان

ای به غفلت خفته زیر دام دهر

خورشید آسمان ظهورم، عجب مدار

چو ارجاسپ دید آنچنان خیره شد

ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه

گوید این آواز ز آواها جداست

دل دیوانگان روحانی

تا دل عطار بیخود شد درین مستی فتاد

نظامی بیش از این راز نهانی

تو را خلقان شد این جامه، ز طاعت جامه‌ای نو کن

بوی وجد است و رنگ نور صفات

به خاکپای تو صد بار بیش طعنه زدست

شاهد باغست درخت جوان

دخل جهان گشته مهیا از این

چون خودی خودش ز یاد برفت

صبح ما شامگه نخواهد داشت

در حلقه کعبه کن دست

اگر دانش بیلفنجی به فضل تو شرف یابد

کرده بودی به مردمی دعوی

خاک قدمش به فخر بنشاند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر

با عصا کوران اگر ره دیده‌اند

کاشکار و نهان او ماییم

چون پری گوشه‌ای گرفتن از آنک

عذابم میدهی وان ناصوابست

تن پاک فرزند آزادگانم

مجلس گرم و غرقه در اسرار

چو خواب ایدت بر سر تخت خود

می‌رهند ارواح هر شب زین قفس

مگر چون چرخ عرض خیل غم داد

دل مستغنیش به بخشش و جود

حق نهفتم، بافتم افسانه‌ها

شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست

چو روزگار بدل کرد تیر تو به کمان

در عشق خیال هر جمالی

پذیره شدش گرد فرزند شاه

نور غالب ایمن از نقص و غسق

نقشهایی کاندرین حمامهاست

از برای دل من روی به هر کس منمای

آخر از گوشه‌ای منادی خاست

خروش زیور زر تاب داده

پیوسته شدم نسب به یمگان

زان پشیمانی که لرزانیدیش

گفتی غمی از شکسته حالی

خلاف آن شد که از چشمم نهانی

که از جانانه باید دور گشتن

گر بود چوبین برو دیگر طلب

از غم باران و گل و برف و سیل

منم عاشق مرا غم سازگار است

جانت ار یابد از خرد صورت

چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد

آن دست که از جهان بداریم

بنوشته به خط خوب خویشم

پس چو وحشی شد از آن دم آدمی

ور بود این جبر جبر عامه نیست

بسا ایوان که بر کیوانش بردند

دلم خون گرید از غم چون نگرید

باطل مشنو که زهر جان است او

پردگیانی که جهان داشتند

به چین مهتری بود حسنوی نام

چون سید عامری چنان دید

ز تیغ حسن او گاه نظاره

اندرین وادی مرو بی این دلیل

ز تن زان کاستم کاز جان نکاهم

سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی

وین کار که کرد و خود چرا کرد

چیست مستی بند چشم از دید چشم

چنین گفت زان پس بایرانیان

ترتیب جهان چنانکه بایست

لیک با خود گفت بنمایم سزا

چون ز حیرت رست باز آمد به راه

دو عالم چیست از یک ذره سایه‌ست

دارم به خدا امیدواری

ور خاطرم به جائی کندی کند

خرقه انجم ز فلک برکشید

گرانمایه خسرو بشاپور گفت

بس است این یار خود را زار کشتن

که روز طاقتم را گر شب آید

وز نوازشهای حق ابدال را

مگوی از گرفتاری خویشتن

دریای خوشاب نام دارد

چون بیاشفت بر کلنگ در ابر

پیرزنش گفت مبر نام کس

گر آن بنده را پای کرده ببند

به پشت زین بر اسبان روانه

طفل شد مکتب پی کسب هنر

گر الفی مرغ پر افکنده باش

بلبل مست ز شاخ گل تر موسی وار

در ناف دو علم بوی طیب است

از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم

آنکه ستانی و بیفشانیش

بدو گفت خسرو که هرگز گناه

ز مغروری که در سر ناز گیرد

بیا ای سیل از چشم تر من

یک گهر بودیم همچون آفتاب

اگر گوهر فروش، اینجا گذر داشت

هر نیک و بدی که در شمارست

بسیار مگوی هرچه یابی

کار هنرمند به جان آورند

که نزدیک او فیلسوفان بوند

در دل همه داغ دردناکی

جامه‌هاات می‌بجویم در طلب

گفت حنوط و کفنش برکشید

خود در این میدان فروشد هر که رفت

دگر ره گفت با خطر نهفته

الم چون رسانی به من خیره خیر

شه به جای حاجیان فا پیش رفت

همی‌رفت خاتون بدیدار اوی

دیوان عمل نشان تو داری

وز آنجا مرکب مردم ربایش

ای بسا که زین بلای مر دریگ

عارفان، کاین مدعا را یافتند

فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ

چون نشناسی که از نخست به ابداع

گشته گل افشان وی از هشت باغ

سپاه مرا خیره بفریفتی

کپی همه آن کند که مردم

از طمع هرگز نخوانم من فسون

عالم را زیر و زبر کرده‌ای

عطار تو خویشتن نگه دار

ز درگاه ملک می‌دید شاپور

روزی بشکافند مر این تیره صدف را

لابه کردیمش بسی سودی نکرد

تنی چند با او ز ایرانیان

چو آمد وقت آن کاسوده و شاد

بسان جام جم گیتی نمایی

کاب جگر چشمه حیوان اوست

ز دهر، گر دل تنگم فشار دید چه غم

به امیدی جهان بر باد داده

دوستان خاندان اندر میان دشمنان

چون قدم از منزل اول برید

وزان پس بشمشیر یازید مرد

به وقت مرگ با صد داغ حرمان

چون ابیت عند ربی فاش شد

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

جان عطار را نخستین گام

به نازش کز جبایت بی‌نیاز است

وز آن قبل که تو حکمت شنود نتوانی

دین چو به دنیا بتوانی خرید

چنین گفت کاین را بگیرید زود

زمین از آفرینش هست گردی

اشارت کرد ناظر سوی تجار

اندر آیید ای همه پروانه‌وار

آنکو ترا فروغ و صاف و جمال داد

بساز ای دوست کارم راکه وقت است

مر تو را سگالد یار تو

سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک

بکردار شاهان نشیند ببار

روزی دو سه در شکنجه می‌زیست

تا نزاد او مشکلات عالمست

خون جگری دان بشرابی شده

جان خود را عین حیرت یافتند

نهادستی ز عشقم حلقه در گوش

تو به شتاب از پس زمانه دوانی

گر نبودی کور زو بگداختی

به بیگانگان هم نشاید بنیز

بسا بیگانه کز صاحب وفائی

بنای مهر چون شد سخت بنیاد

چشم هر قومی به سویی مانده‌ست

ببندند این چشم بی‌باک را

گو آنکه به باد داده تست

داند که ناورد آن که‌ش آورد

بهر گریه آمد آدم بر زمین

نهاد از بر ران بندوی سر

گشاده پای در میدان عهدش

ریش بد را داروی بد یافت رگ

در یکی گفته که بگذار آن خود

تو طمع می‌کنی که بعد از مرگ

بی‌باده کفایتست مستی

تا نبری ظن که مگر منکر است

کمتر ازان موبد هندو مباش

که آنگه که خسرو بیاید زجای

زلفش ره بوسه خواه می‌رفت

بنه سر در سفر ، منشین به یک جا

حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد

چو تاجم عروسان بسر میزدند

به دانائیش هفت اختر شکرخند

آنکه معروف بدو شد به جهان روز غدیر

دیده را بر جستن عمر گماشت

چنین گوی کز دخت خاقان پیام

ثریا در رکابش مانده مدهوش

لشکری از خاک زان سوی اجل

من که مسم را به زر اندوده‌اند

هر بی خبر نشاید این راز را که این را

کلیدی در میان دید از زر ناب

ای زپس مال در بمانده شب و روز

همچنین کشت و دم و دام و جماع

بدان آفرین کو جهان آفرید

دهانم گر ز خردی کرد یک ناز

جان و جسد را به هم الفت فزای

تیغ ستم دور کن از راهشان

جنس ما را نسبتی با خاک نیست

هم مادر و هم پدر نشستند

از بهر چه اندر سرای فانی

رخت مسیحا نکشد هر خری

تو را بر سران سرفرازی دهم

وحشی شده از میان مردم

استخوان و پشم آن گرگان عیان

قیمت این خاک به واجب شناس

ای فرید آسمان نه‌ای آخر

زلفی به هزار حلقه زنجیر

آن را که مصطفی، چو همه عاجز آمدند،

دست نه تا دست جنباند به دفع

بیک چوبه تیر تو گشتند باز

عقل ارچه خلیفه شگرف است

چو معموری ده ملک جهان شد

دوستی هر که ترا روشنست

بلند خیز مشو، زانکه حاصلی نبری

به زندان مانده چون آهن درین سنگ

پر از چین شود روی شاهسپرم

نقش قبول از دل روشن پذیر

چو بشنید خسرو برآشفت و گفت

به مشگو رفت پیش مشگ مویان

نان گلست و گوشت کمتر خور ازین

غارتی از ترک نبردست کس

آخر ای شهوت‌پرست بی خبر گر عاقلی

ز روی لطف با کس در نسازد

وان بندها که بست فلاطون پیش بین

گنجه گره کرده گریبان من

زن پیر گفت ار میت آرزوست

ملک بر تنگ شکر مهر بشکست

اگر بر عکس این کاری کشد پیش

گفت ای یحیی بیا در من گریز

به گل، زین بیشتر زیور چه بخشد

فشاندند آب گل بر چهره ماه

زجد چون بدو جد پیوسته بود

شمس جان کو خارج آمد از اثیر

همه رومیان آفرین خواندند

مکن کاین ظلم را پرواز بینی

زین همه انواع دانش روز مرگ

دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام

شیرمردان مرد را اینجا

جنیبت کش و شاقان سرائی

اگر مر روز رامی‌دید خواهی

گفت چون بیرون شدی از شهر خویش

بجایی که دین است و هم وخواستست

سرو کاری ز بهر خویش گیرد

کرد و از آن روش سراپا سیاه

تا توانی بنده شو سلطان مباش

عاقبت کان حصن سخت از هم شکست

چرا چندین وصال از دور بینیم

تقویم صورت ما کردند باغبانان،

رخنه کن این خانه سیلاب ریز

چو خسرو بدید آن دلش تنگ شد

گهی قصد نبید خام کردی

گر یکی دم تو به غفلت وا هلیش

شاه بود و شاه بس آگاه بود

خیرالامور اوسطها عقل را ربود

تو هرگز در دلم جائی نکردی

از بهر خدای سوی این دیوان

حامل دین بود او محمول شد

ز چیزی که دلتان هراسان بود

نظر کردی سوی قصر دلارام

بگو کای ماه بی‌مهر جفا کار

آنکه رصد نامه اختر گرفت

تو، عیب کار خویش از خود نهفتی

همیدون جام گیتی خوشگوار است

هر یکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع

از کبد فارغ بدم با روی تو

بخویشی چنانم کنون باتو من

عقابان خدنگ خون سرشته

گر توانیدش گرفتن چاره هست

با فلک از راه شگرفی درای

تو ای عطار چون اینجا رسیدی

ز ما قصری طلب کرد است جائی

چونکه ملالت همی ز پند فزایدت

ای جفای تو ز دولت خوب‌تر

جوانی و از گوهر پهلوان

سگ قصاب را در پهلوی میش

که چون منظور سوی مکتب آید

نور نور چشم خود نور دلست

هر آن گوهر که مژگان تو میسفت

بدان طالع که پشتش را قوی کرد

بشنو ز نظام و قول حجت

با همه خردی به قدر مایه زور

بسی رنج دیدی و آویختی

بلا و رنج را آماج گشته

باغ دل را سبز و تر و تازه بین

فرض شد این قافله برداشتن

بدان خدای که در آفتاب معرفتش

بمانده در خم خاکستر آلود

ضروریات هر کس از کم وبیش

پس دهان دل ببند و مهر کن

مقاتوره چون جنگ را برنشست

به استادی چنین کارت بر آید

جان شور تلخ پیش تیغ بر

اینهمه میری و همه بندگی

دیگر ای گندم نمای جو فروش

مرا بردن به مهد خسرو آیین

رسیده سبزه‌هایش تا کمرگاه

از بدی چشم تو کوکب نرست

بیاورد گستهم وبندوی را

ز سنبل کرد بر گل مشک بیزی

جان او آنجا سرایان ماجرا

تا بود آنروز که باشد بهی

زبان موسی از آتش از آن سوخت

بگفتا جان مده بس دل که با اوست

منادی می‌کند عشق از چپ و راست

از هلیله قبض شد اطلاق رفت

فرستاد هر کس که بد بردرش

ز رشک آن خروس آتشین تاج

گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات

شمع که او خواجگی نور یافت

از آنرو، چهره‌ام را سرخ شد رنگ

بنه چون جان به باد پاک بربند

تو نازک طبع و شیرین آتشین خوی

اسپ همت سوی اختر تاختی

ولیکن نگه کن بروشن روان

نمک در دیده بی‌خواب می‌کرد

شدی خوش زود سیر از دوستداری

هر گل رنگین که به باغ زمیست

به هر نوعی که باشی آن او باش

ز شاه خویش هر یک دور مانده

ز پیشانیش نور وادی طور

سمعت القوم کل القوم اعلاهم و اصفاهم

ستمدیدگان را همه خواندم

زمین بوسید و گفتا شادمان باش

نگفتی با وفا طبعم قرین است

ای جان‌ها ماکوی او وی قبله ما کوی او

شکفته یاسمین از طیب اسحار

زنان مانند ریحان سفالند

خود این می‌گفت و خود انصاف می‌داد

اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی و انخل

جز از درد و نفرین نجویی همی

چو بیند نیک عهد و نیکنامت

تو اکنون بلبلی این بوستان را

زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدل

تن فرو ده آب در هاون مکوب

چو شیرین باز دید آن دختران را

دگر ره سیمبر افشاند گوهر

عشق نقشی را حسودان دشمنی‌ها می کنند

چنین گفت که آتش به آتش رسید

فرستم قاصدی تا بازش آرد

دگر آهن تنی فولاد جانی

یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان

وفا داشتم چشم و دیدم جفا

نوای بلبل و آوای دراج

چو دیدی زخم خود در کاوش سنگ

عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است

بدو گفت خسرو که نام توچیست

سخن‌هائی که او را بود در دل

ادب نبود به نوک تیشه سودن

ابابیلی شو و از پیل مگریز

از نیم پشه کژدمی، انگیختی چون رستمی

نقاب از گوش گوهرکش گشاده

چو مزدوران نداند زر پرستی

ز چشم روز می ترسم که چشمش سحرها دارد

فرستاده با نامه شهریار

به یاد لعل او فرهاد جان کن

چه مایه زر که ما بر باد دادیم

اسحاق تویی من والد تو

تو از افلاک میگوئی، من از خاک

مه و خورشید را دیدند نازان

تف این شعله ما را در جگر باد

ور فروآید بجز خرگاه تو من از خدا

گرآید به نزدیک وباشد جزاوی

چو شیرین از چنین تلخی خبر یافت

چنین صحرا به صحرا دشت در دشت

به غیب باشد ایمان تو غیب را عیانی

گر درین دریا کسی کشتی امید افکند

مگر ماهی تو یا حورای پریوش

چه ذاتی عین نور ذوالجلالی

بس کن از این بهانه‌ها وام هوای او بده

وزان جایگه شد با ندیو شهر

بزر اقبال را پرزور می‌داشت

مدار آسمان پیرامن او

می گرد به گرد لیل لیلی

کار دیوانخانه، میدانی که چیست

من اول بس همایون بخت بودم

سخن کاو بکر خلوتگاه غیب است

شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح

که برگردد امروز از رزم شاد

اگر شاهی نشان گوهرت کو

از آنسو تیغ ناز اندر کف بیم

لیک به وقت دفن این یاد مکن تو بوزنه

چون بنشاند مرا روز قیامت ز یأس

سپند و عود بر مجمر یکی دان

به روی شه نشان مرگ و ظاهر

ارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناق

نگه کن کنون تو که داناتری

سخن‌های بدش تعلیم کردند

بنایی کرد باید عشق مانند

وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت

کیسه صورت ز میانم گشاد

چو دل خالی شد از هر خویش و پیوند

داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل

یکی را برهنه سروپای و سفت

مراتب نگهدار تا وقت کار

از آنجانب عنان گیران امید

تن زدم از غیرت و خامش شدم

گر ندانستی تو این سر تن بزن

کرسی شش گوشه بهم در شکن

از آن گفتار خسرو شاد گردید

بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان

سپاهش همه پشت برگاشتند

غافل از این بیش نشاید نشست

بساط آرای خلوتگاه «لاریب»

و عاد الهاربون الی حیاه

عادت ما این بود، بر ما مگیر

به دریا کند بیع دریا پدید

به دان عزت سرشتی آن کف خاک

در حلقه ما بهر دل ما

برو مهتران آفرین خواندند

آنچه همه عمر کسی یافته

ز درویش ارغوان را آب رفته

چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لب

کی دهد با نار شهوت نور معنی خاطرم

گاه بدین حقه فیروزه رنگ

بهم گفتند کاین شخص عجب کیست

درگذر از جرم که خواننده‌ایم

به ایوان نمانم که بازی کنی

شمع الهی ز دل افروخته

تو او را بین که مارا خواند بر خوان

چو توفیق ما هر دو همره شود

سپیدم زان سبب کردن در بر

عزم مسیحا نه به این دانه بود

سخن گر طی نکردی شقه‌ی عیب

روضه ترکیب ترا حور ازوست

کرا پشت و یاور جهاندار نیست

تو میخاری این سرو را بیخ و بن

که ای نازت نیاز آموز شاهان

برادر به جرم برادر مگیر

در عشق گریز همچو عطار

که باشد کسی تا به دوران او

ازان صد شتروار زر و درم

به تری گراینده شد گوهرش

مرا با روشنائی نیست کاری

از این هردو شه را نباشد بهی

به ره هست چندانک باید به کار

ملک طبیعت به سخن خورده‌اند

این خود چه نقطه‌ای است که عرق طواف اوست

زیر زمین ریخت عماریم را

بدان جای نخچیر گوران بود

ز آفت این خانه آفت پذیر

ز مشرق، گشت ناهید آشکارا

پر زر و در گشته ز تو دامنش

پشیمان نشد هر که نیکی گزید

چون خلفا گنج فشانی کنی

سود ندارد شکری بی جگر

چون ز کمان تیر شکر زخمه ریخت

و دیگر که فرمود تا هفت چیز

گر نمکش هست بخور نوش باد

بیاد رنج روز تنگدستی

سلطنت اورنگ خلافت سریر

ترا دادم آن را که خود خواستی

نجوید کسی بر کسی برتری

چند روی ای فرید در پی آن گل

اینهمه چه؟ تا کرمش بنگرند

اگر با تو ده تن بدی به بدی

روز که شب دشمنیش مذهبست

هرگز پر تو را چو پر من نمی‌کنند

چو از خانه بیرون فرستی به کوی

ز دریا چو خورشید برزد درفش

تو مگو کو بنده و آخرجی ماست

عاشقان را دست و پای از کار شد

پیش سلطان خوش نشسته در قبول

یکی نامه دارم بر شاه هند

منگر اندر زشتی و مکروهیم

دید در تله‌ی نو رنگین

چشم ابلیسانه را یک دم ببند

فراوان مصور بجست از یمن

چشم در استارگان نه ره بجو

به چشم عقل خموشان خاک را بنگر

چون نباشد روز و شب یا ماه و سال

مرا گر جهاندار پیروز کرد

این ترا باور نیاید مصطفی

از چه، دلش میل مدارا نداشت

دامن فضلش بکف کن کوروار

مکافات سازم بدان را به بد

تا کجا آنجا که جا را راه نیست

خاک ره او به چشم درکش

گر بگوید زان بلغزد پای تو

همی نو کنم بخشش و داد اوی

کای کریمی که در آن لیل وحش

روزی که پند گفت بمن گردش فلک

این همی‌آمد ندا از دیو لیک

ز ما کس مباشید زین پس به بیم

رحم فرما بر قصور فهمها

یارب به حق طاعت پاکان پاک دل

انس تو با شیر و با پستان نماند

دو پیکان به ترکش یکی تیر داشت

پر همی‌بیند سرای دوست را

گفتمش، لختی بمان بهر رفو

تا نگویی سر سلطان را به کس

همی کرد بازی بدان همنشان

این جهان با این دو پر اندر هواست

چون جهان آنجا کف و دودی بود

آنک او موقوف حالست آدمیست

سترده شد از جان او مهر و داد

کاه‌برگی پیش باد آنگه قرار

کسی ز روی حقیقت بلند شد، پروین

از پی گندم جدا گشتی از آن

همی تاختند از پس‌اندر گروه

یک سری بر پای این بنده‌ی دوتو

میان خلط و خون مانده چه می‌کوشی درین گلخن

باقیان زین دو گمانی می‌برند

هوا راست گردد نه گرم و نه سرد

هر دمت طوفان و کشتی ای مقل

بس بزرگست این وجود خرد ما

مکر آن فارس چو انگیزید گرد

دو شاه گرانمایه و نیک‌ساز

ور به عقل ادراک این ممکن بدی

گرمای حزیران را مر سردی دی را

او همی‌گفتش چه گویی ترهات

هم امشب ترا و نشست ترا

آنچنان نامی که اشیا را سزد

ره آن پوی که پیدایش ازوست

هست آن موی سیه هستی او

بشد موبد موبدان پیش اوی

قوم معکوس‌اند اندر مشتها

منشین که عمر رفت و دریغا به دست ماند

هر دو بوسیدند گورش را و تفت

چو شد سال آن پادشا بر دو هفت

جملگان دانند کین چرخ بلند

سمند عمر، چو آغاز بدعنانی کرد

بس عزیزی که بناز اشکار شد

چنین گفت کای دانشی چاره‌جوی

گر دمی منکر شود دزدانه روح

نگه کن شگفتی به مستان بستان

خویش را در مضحکه انداختم

جهاندار زان در شگفتی بماند

صیقلی کن یک دو روزی سینه را

فضیلت و هنر، ای بی هنر، نمود مرا

می‌گزندش تا ز ادب آنجا رود

چنان ساخت کاید به تور اندرون

دیده‌ای عمری تو داد و داوری

چه وزن آورد شبهی ای سلیم دل

مال ایشان خون ایشان دان یقین

شما را جهان‌آفرین یار باد

چون رسیدند این سه همره منزلی

مادرم مرد و مرا در یم دهر

مرد بینا دید عرض راه را

که از زیردستان جز از رسم و داد

در سر آنچ هست گوش آنجا رود

خمیده گشت و سست شد آن قامت چو سرو

آنک بیند این علامتها پدید

شهنشاه گیتی نکوشد به زر

لاجرم استاد استادان صمد

با مرغ خانه، مرغ هوا را تفاوتی است

شسته صیادان میان آن دو کوه

بر شاه شد مهتر مهتران

ای تو کرده ظلمها چون خوش‌دلی

ترسید دل که بسته‌ی این دامگه شود

گشت شهرستان چون فردوسشان

همه زیردستانش پیچان شدند

هم تو تانی کرد یا نعم المعین

چنان حلمی و تمکینی چنان صبر خداوندی

تا ابد از ظلمتی در ظلمتی

تو بر تخت بنشین و نظاره باش

زانک آن حسن زراندود آمدست

هنر آن است که پیغمبر خیرالبشر است

شد مناسب عضوها و ابدانها

چو نامه بیامد به بهرام گور

تا بکی نوشی تو عشوه‌ی این جهان

حال شما دی همگان دیده‌اند

عمر تو مانند همیان زرست

چو آمد به نزدیک شهر یمن

هم‌چو آتش کرد مقراضی برون

مویت همه شیر شد و از بچه طبعی

چشم او ماندست در جوی روان

غله هرچ دارید پیدا کنید

این لباسی که ز سرما شد مجیر

خواجه می‌گرید که ماند از قافله

ابر می‌بارید چون مشک اشکها

کسی را ندارم ز مردان به مرد

تا که باز آید به من عقلم دمی

آنک این سوی او بی‌بها و خوار است

آدمی چون کشتی است و بادبان

چه دانست راز جهاندار شاه

در نوا آرم بنفی این ساز را

بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خر

پا رهاند روبهان را در شکار

همی گفت پرمایه بازارگان

مصطفی زین گفت کای اسرارجو

چون مس بود وجود عدو کیمیای اوست

جز به فرمان قدیم نافذش

کند پیش درویش رامشگری

زود ویران کن دکان و بازگرد

بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر

تا ترا چون شکر گویی بخشد او

توانی مگر چاره‌یی ساختن

خود سزای بت‌پرستان این بود

کعبه‌ی شرف و علم خفیات کتاب است

ذره ذره گر شود مفتاحها

همان تازیان را بسی هدیه داد

جزو ماند و آن خوشی از یاد رفت

بربستم لب را ز ره چشم بگویم

باز فرمان آیدش بردار سر

به بهرام گفت ای دلارای مرد

خود هنر آن داد که دید آتش عیان

عفو کن دون همتیهای مرا

هم در آن ساعت ز ساعت رست جان

همی هریکی گفت شاهی مراست

پرده‌ی خورشید هم نور ربست

اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش

سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت

سپردم به هرمز کلاه و نگین

که اثرها بر مشاعر ظاهرست

همی بینی که روز و شب همی گردی به ناکامت

دید یوسف آفتاب و اختران

چنین داد پاسخ که یزدان پاک

ای هوا را طب خود پنداشته

چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری

تا ثنای تو بگوید فضل هو

بیامد شهنشاه زین سان به دشت

که بدین سان گنج‌نامه‌ی بی‌بها

کو یکی صاحب مشامی کز یمن بویی شنید

دم گاو کشته بر مقتول زن

هرانجا که خوشتر ولایت تراست

فقر آن محمود تست ای بیم‌دل

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده

عور ترسان که منم دامن کشان

به زر و به گوهر بیاراستند

مه فشاند نور و سگ وع وع کند

جز به همان جان گزارده نشود وام

یا ز بالایم تو سنگی می‌زدی

بدو گفت منذر بسی رنج دید

لب ببند اینجا و خر این سو مران

ور این نکنی خموش گردم

راجعون گفت و رجوع این سان بود

نخواهند جز تو کسی تخت را

باز گفت ای شه پشیمان می‌شوم

برادر و پدر و مادرت همه رفتند

همچنین سوراخهای دیگرت

همه بوم ما را بدین‌سان برست

بس ستاره‌ی سعد از تو محترق

چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا

آن شل بی‌دست را دستی دهد

چو آمد به نزدیکی دختران

چون خری در گل فتد از گام تیز

شکم چو بیش خوری بیش خواهد از تو طعام

باز چون من بنگرم در منکران

گر ایدونک خوی پدر دارد اوی

صنع بیند مرد محجوب از صفات

گفتم که همی‌ترسم وز ترس همی‌میرم

معجزاتش بی شمار و بی عدد

بدین ده چه مزدور و چه کدخدای

جز مگر آن صوفیی کز نور حق

خردمندی که نعمت خورد شکر آنش باید کرد

همچو مستسقی کز آبش سیر نیست

هران کس که بخشش کند با کسی

نی شما گفتید ما قربانییم

وگر درید به سهوش بدوزدش در حال

زانک مرغی کو بترک دانه کرد

به دانش جهان را بلند افسری

گوهر چه بلک دریایی شوی

بی درو روزن یکی حصار است این

ور همی طوفان کند باران برو

چو خاقان ز نخچیر بیدار شد

از محبت تلخها شیرین شود

اگر کیست بگوید که خواست فایده نیست

زین روش بر اوج انور می‌روی

خروشی برآمد میان سران

سجده نتوان کرد بر آب حیات

رخ از نبید مسائل به زیر گلبن علم

عج الی القلب و سر یا ساریه

جهاندار بنشست بر تخت عاج

گفت حقش ای پیمبر فاش گو

زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم

جمله گر مردند ایشان گر حی‌اند

کسی را که بگرفت زیشان میان

گفت از اقرار عالم فارغم

گر عزیز است جهان و خوش زی نادان

اندر آن ده مرغ فربه یافتند

بدین سال گنج تو آراستست

گرد خمخانه بر آمد آن مرید

ای خدایا پر این مرغان مریز

او همی‌جستی یکی ماری شگرف

سه دیگر چو بنشست بر تخت گفت

چون نویسی بر سر بنوشته خط

آنگهیت ای پسر ندارد سود

چون سگ کهفی که از مردار رست

مرا دیدی اکنون سرایم ببین

تا بکرد آن خانه را در وی نرفت

کدام شربت نوشید پوره ادهم

مختصر کردم چو آمد ده پدید

چو مزدک ز در آن گره را بدید

چشم او ینظر بنور الله شده

دیو است جهان که زهر قاتل را

ای بسا قاضی حبر نیک‌خو

جز به تدبیر یکی شیخی خبیر

کاندرین یک شخص هر دو فعل هست

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

من روان گشتم شما را خیر باد

برهنه دوان رفتم از پیش زن

جنگ حمالان برای بار بین

صورت علمی تو را خود باید الفغدن به جهد

پر نگارش کرد ساعد چون عروس

از نوایت گوش یاران بود خوش

در زمان خادم برون آمد بدر

سرکه فشانی چه کنی کتش ما را بکشی

نه یکی کحال کو را غم خورد

تو دشمن چنین نازنین پروری

آن فقیری بهر پیچاپیچ نیست

حکیم آن است کو از شاه نندیشد، نه آن نادان

زان صدف گر خسته گردد نیز پوست

نوبت روز فقیهان ناگهان

سگ نه‌ای بر استخوان چون عاشقی

نمی‌بینی تغیرها و تحویل

تا نگردد او ز رویم شرمسار

درختی است بلای جان پرورش

تا در آن عالم فراغت باشدم

زیرا که خاک تیره به فروردین

زان انای بی‌انا خوش گشت جان

گفت حقش ای کمندانداز بیت

باغ و بیشه گر بود یکسر قلم

قهر و لطفی چون صبا و چون وبا

جان بی‌کیفی شده محبوس کیف

ندیدم ز غماز سرگشته‌تر

حوض با دریا اگر پهلو زند

ای برادر، جز به زیر این ردا اندر نشد

زان سپس گوشت شود هم طبع چشم

نوحه را صورت ضرر بی‌صورتست

تا بخسپی در پناه عاقلی

حمله‌ی زن در میان کارزار

رب اوزعنی لشکر ما اری

به در جست از آشوب دزد دغل

ور نمی‌توانی که کل عریان شوی

نشان مدبریت این بس که هرگز

بی‌خودی نامد بخود تش خواندی

ور نکوبد ماند او بسته‌دهان

یونست در بطن ماهی پخته شد

هر گره را نردبانی دیگرست

کین چه بی‌باکیست والله کافرست

جز آن کس ندانم نکو گوی من

می‌ستانم گه به مکر و گه به ریو

در کار چو گشت بر تو مشکل

حکمتی که بود حق را ز ازدواج

هم‌چو آتش در رسیدند آن گروه

پیش هر حمام و هر بازارگه

قدرت تو بر جمادات از نبرد

قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند

ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست

این نشان ظاهرست این هیچ نیست

ستم مپسند و نه جهل از تن خویش

گر نبندی دست او دست تو بست

ور گریزم من روم سوی زنان

چونک عثمان آن عیان را عین گشت

دیده‌ی عقلت بدو بیرون جهد

ای ز دوزخ سوخته اجسامتان

کسی از غم و تیمار من نیندیشد

چون نه‌ای کامل دکان تنها مگیر

ازیشان یکی کینه‌دار است و بدخو

من که باشم چرخ با صد کار و بار

آن یکی چشمش بکندی از ضراب

کی حجاب چشم آن فردند خلق

کار کن هین که سلیمان زنده است

در عدم بودی نرستی از کفش

چه گفت گفت ندانسته‌ای که هشیاران

آنک واقف گشت بر اسرار هو

رش و سنگ کم و ترازوی کژ

فعل را در غیب صورت می‌کنند

چون قدم بنهاد در خندق فتاد

تا که نور او کشد نار ترا

آن خر آن را دید و می‌گفت ای خدا

گفت صدق دل بباید کار را

این هنوز اول آزار جهان‌افروزست

من نبینم روی خود را ای شمن

پس چه گوئی ز بهر ایشان کرد

نذر کردم که ز خلوت هیچ من

اسلم الشیطان آنجا شد پدید

یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند

توبه‌هااش را به فن بر هم زنیم

این چنین سوزان و گرم آخر مکار

شبی سر فرو شد به اندیشه‌ام

آفریدم تا ز من سودی کنند

واکنون تدبیر چیست تام بباید

ای رفیقان راهها را بست یار

لیک مرج جان فدای شیر او

ای مبارک ساعتی که دیدیم

باز گفتند این مکان بی‌نوش نیست

کی بود دزدی به شکل پای‌دار

برست آن که در عهد طفلی بمرد

من گواهم بر گوا زندان کجاست

این هفتگانه شمع بر این منظر، ای پسر،

هم‌چو تو کز دست نفس بسته دست

انبیا را داد حق تنجیم این

گر هوا و نار را سفلی کند

صد هزاران کشتی با هول و سهم

هر که محجوبست او خود کودکست

که تا چند از این جاه و گردن کشی؟

چونک خود را پیش او یابد فقط

به کمان چرخ تیر تو بفروخت

جان چه باشد با خبر از خیر و شر

زان رحم بیرون شدن بر تو درشت

در زمین مردمان خانه مکن

بس جفا گویند شه را پیش ما

چون بدیدش گفت این هدیه پذیر

زنی را که جهل است و ناراستی

هر کجا او می‌دود این می‌دود

مریخ زاید آهن بد خو را

عشق و ناموس ای برادر راست نیست

تو مگو گندم چرا شد سوی جو

آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست

ورنه با تو گفتمی شرح طلسم

استخوانها رفته جمله جان شده

گر گدایی کنی از درگه او کن باری

تو ز سرمستان قلاوزی مجو

تو بدین تیره از آن صاف بدان خرسندی

لیس للجن و لا للانس ان

سهل دانستیم قول شاه را

حال من اکنون برون از گفتنست

وقت نازک باشد و جان در رصد

گفت تا چشمش کلاپیسه شدن

که هرگه که بازآید از خوی زشت

گفت بیزاریم جمله زین حیات

دوزخ تنور شاید مر خس را

شد برهنه وقت بازی طفل خرد

آن نظر که کرد حق در وی نهان

آنک گوید جمله حق‌اند احمقیست

جهد کن تا سنگیت کمتر شود

قرص خورشیدست خلوت‌خانه‌اش

امین مشرق و مغرب که ملک و دین دارند

تو ورای عقل کلی در بیان

مردمان چون کودکان بی‌هش‌اند

چون به جد تزویج دختر گشت فاش

پس به معنی باغ باشد این نه آب

مر مرا زین حکمت و فضل و هنر

که بوقت زندگی هرگز چنان

بدو گفت رو پیش دارا بگوی

بکن سرمه‌ی غفلت از چشم پاک

گفت امت مشورت با کی کنیم

تو بیچاره غلط کردی ره در

چه جویی نبرد یکی مرد پیر

بهر او بنهاده‌ام آن از دو سال

هرچه اندیشی پذیرای فناست

باده از غیبست و کوزه زین جهان

جهانی شده ایمن از داد او

دو خواهند بودن به محشر فریق

دوربینی کور دارد مرد را

دانی که چو فر تن تو صورت جسمی است

برآنم که از پاک دادار خویش

ای چو بحر از بهر نزدیکان گهر

چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت

که مهان ما بدانند این جواب

برآمد خروش سپاه از دو روی

بد نباشد سخن من که تو نیکش گویی

چونک حق و باطلی آمیختند

خورشید چون به معدن عدل آمد

تو با این سواران بباش ارجمند

این چوب که عود بیشه تست

تو چه بر چفسی برین نام درخت

وآن فرشته خیرها بر رغم دیو

هرانکس که رفت از پی دین به چین

بسی برنیاید که خاکش خورد

هین به پشت آن مکن جرم و گناه

ای امت بدبخت بر این زرق‌فروشان

بیامد یکی تیغ هندی به مشت

شاهی که چنین بود جلالش

در بیان ناید جمال حال او

ملکت او را فرو گیرد چنین

ندیدم بدین گونه اسپ و سوار

زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن

هر کجا لشکر شکسته میشود

به سخا و به هدی و به بها و به تقی خوش

چنین داد پاسخ که بیش است ازین

جز به حکم تو نیک و بد نکنند

واقعات ار باز گویم یک بیک

چونک ترک از سطوت سگ عاجزست

مرا گفت بر کار رستم بسیچ

جوی باز دارد بلائی درشت

گوش چون نافذ بود دیده شود

خلق نبینی همه خفته ز علم

فرو ماندند اندرو خیره خیر

مرد با مایه را گر آگاهست

هم سجود هر ملک میزان اوست

گر ز سقف خانه چوبی بشکند

پس انگه فرامرز را با سپاه

وگر تند باشی به یک بار و تیز

مر مرا اغیار دانستید هان

جوهر نیند و جوهر ایشان بود عرض

بدو گفت کای مرد یزدان‌پرست

نوخطی در نشانده در کمرش

باطلان را چه رباید باطلی

تو همی‌گویی که می‌بینم ولیک

بخندید و گفت اینک آراستم

دریغ است از این روی برتافتن

صد هزاران عقل با هم بر جهند

علم نان جان توست و نان تو را علم تن است

بباشد به فرمان او هرچ خواست

گشت آن تن نازک قصب پوش

زاری و گریه قوی سرمایه‌ایست

روغنی کو شد فدای گل به کل

همه یک به یک پیش تو بنده‌ایم

مسلم جوان راست بر پای جست

زانک فرزین‌بندها داند بسی

به چاه اندرون بودم آن روز من

چو کودک ز خردی به مردی رسید

کس فرستاد و خواند زان بومش

من نخواهم در دو عالم بنگریست

این نکردست او و گر کرد او رواست

بسی برنیامد که پاسخ رسید

گنج خواهی، در طلب رنجی ببر

عقل احمد از کسی پنهان نشد

چون برگ او به زینت دیبای شوشتر نیست

اگر بازجویی ز راه خرد

پشت بر نعمت خدا نکنم

گفت لا حول این چه مالیخولیاست

کاشکی مادر نزادی مر مرا

گو پیلتن را به بر در گرفت

سر از کوی صورت به معنی کشید

همان شب یکی کره‌یی زاد خنگ

تو روی عروس خویش بنمای

که این کودک نامداری بود

ناگه اجل از کمین برون تاخت

ز رستم دل نامور گشت خوش

چونک قسام اوست کفر آمد گله

بزرگی و از شاه داناتری

مرا نیز با نقش این بت خوش است

ز چیزی که دید اندران رزمگاه

راز دل دانا بجز او خلق نداند

دگر آنک اندر جهان سربسر

بر نوفلیان خجسته شد روز

بدانست کان روز کامد به دشت

چشم دولت سحر مطلق می‌کند

تن مهتر کابلی پر ز خون

درون جای قوت است و ذکر و نفس

بفرمای تا رخش را همچنان

خانه‌ی قارون نحس را به جهان

چه مایه بریده چه از نابرید

چون هوش رمیده گشت هشیار

چو او بگذرد تاج و تختش تراست

در حق او خورد نان و شهد و شیر

جهان‌آفرین از تو خشنود باد

تن ما شود نیز روزی چنان

ببخشاید آن را که دارد خرد

چو تیغ علی داد یاری قران را

پدرم آمد و کین لهراسپ خواست

در جستن کین ز هر دیاری

چنین با سپاه آمدی پیش من

حق بدید آن جمله را نادیده کرد

نبیند مگر تخته گور تخت

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم

فرستاده آمد ز هر کشوری

چون داد کنی خود عمر تو باشی

چو جاماسپ آمد مرا بسته دید

این دست کشیده تا برد مهد

بزرگان که دیدند ببر مرا

قدر هر روزی ز عمر مرد کار

سپاه از لب رود برگاشتند

سر سفله را گرد بالش منه

دگر گفت کز گوهر پادشا

گر مست نه ای منشین با مستان یکجا

همه جامه و باره و تر و تباه

دوری کن از این خراس گردان

گر این کینه از مغز بیرون کنی

در مقام سنگی آنگاهی انا

همی داشت مادر چو شد سیر شیر

مریدی به شیخ این سخن نقل کرد

عنان را گران کرد بر پیش رود

و گرش نیست مایه، بر خیره

تو گفتی که از فیلسوفان شهر

هر جان که نه از لب تو آید

ور ایدونک او بهتر آید به جنگ

ترسم ای فصاد گر فصدم کنی

همی هرکسی داستانها زنند

کار مگس نیست درین ره پرید

وزو شاه کیخسرو پاک و راد

رسته ز دلشان خلاف آل محمد

به چنگ اندرون گرز اسفندیار

دیدش نه چنانکه دیده می‌خواست

برین گونه ناپارسایی گرفت

مبتلی چون دید تاویلات رنج

بجویند زان آب دریا دری

به روزگار تو هرجا که صاحب صدریست

گلوی سیاوش به خنجر برید

در مدینه‌ی علم ایزد جغد کان را جای نیست

درودت فرستاد و پاسخ نوشت

لیلی گویان به هر دو گامی

به پیش تو آیم کنون بی‌سپاه

یا مجیر العقل فتان الحجی

دگر آنک دیدی ز کرپاس نغز

نگه‌دار از آمیزگار بدش

دل من به جوش آید از نام و ننگ

قول تو تیر است و زبانت کمان

که ای برتر از نام وز جایگاه

صحف گردون ز شرح او ورقی

سوی هفتخوان من به نخجیر شیر

هر که را ز آسیب او آفت رسد

به قلب سپاه اندر آمد چو گرگ

مکن با من ناشکیبا عتیب

بیالود تیغ و بپالود کیش

ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر

زواره پی رخش ناگه بدید

او خود همه ساله درستم بود

گذر کرد همراه و ما ماندیم

مردم دانا مسلمان است، نفروشدش کس

من از شست تو هشت تیر خدنگ

خواهندگان درگه بخشایش تواند

کنون بهمن این نامور پور من

وانت گوید «بر سر هفتم فلک

کجا نیزه‌ی رستم او داشتی

گفت ای شرف بلند نامان

نکوکارتر زو به ایران کسی

بنگر که بهین کار چیست آن کن

پس اندر همی آمد اسفندیار

یقدسون له بالخفی والاعلان

سپاسم ز یزدان که شب تیره شد

نبینی که بر آسمان و زمین

که نفرین برو باد کو را ز پای

کاین جامه حلالیست در پوش

چو آواز بشنید فرخ همای

این یکی آلوده تن و بی‌نماز

سکندر نگه کرد بالای اوی

شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت

تنش را به داروی کوهی بشست

چون بشنوی که مکه گرفته‌است فاطمی

سوم آنک دارم یکی نو پزشک

وان چشم سیاه سرمه سوده

بفرمود تا پای دستان ز بند

پیش از آن که‌ت بکند دست قوی دهر از بیخ

بسی خوردنیها بیاورد شاه

چه دانند مردم که در جامه کیست؟

چنین گفت رستم به اسفندیار

ای باز هوات در ربوده

همه مهتران پیش باز آمدند

در کمر چست کرد عطف قبا

به حکم ماردمان را برآری از سوراخ

مر مرا همچو خویشتن نشگفت

توامان در ازاء ناوک قوس

اگر سیرتم خوب و گر منکرست

الا تا مزاج عناصر به نسبت

به شخص است فانی و باقی به نوع

تویی کز فتح باب دست تو هست

می‌خواست کزان غم آشکارا

نجوم کرکس واقع بجدی درگفتی

آن روز یکی عادل است قاضی

ای لمعه‌ی سنان تو در حربگاه کرده

زمین به تیغ بلاغت گرفته‌ای سعدی

طوق و داغ ترا نماز برند

بهم شود به زبان برت لفظ با معنی

شد مطیع ترا زمانه مطیع

چابک اندیشه رسیده نخست

تو می‌روی و زمین و زمان همی گویند

کرا دیو دنیا گرفته است اسیر

آسمان را نهیت ار منعی کند

هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت

رایتت بافتح چون همبر شود

بر نخواند خلق پنداری همی

سر گم شده نعره‌ی مریدانت

گور بهرام دید و جست به زور

کین چرخ سرکشست و نباشد موافقم

سخن را جای باید جست، ازیرا

ابر را گفتم چه گویی در محیط دست او

ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد

به خدایی که قایمست به ذات

وز مشتری و قمر بیارائی

موافق مضطرب از نکبتی نه از طربناکی

پدرش یزدگرد خام اندیش

قطب جلال شاه معظم که روزگار

زیرا که چو معروف شد این بنده سوی تو

پای من بنده چون ز جای برفت

نبینی شتر بر نوای عرب

اعجاز کف کلیم عمران

نه هر آن چیز که او زرد بود زر بود

دور نبود کاین زمان بر وفق این دعوی که رفت

همه صحرا بساط شوشتری

سایلانش در ضمان جود او از اعتماد

گر بند و حصار از قبل دشمن باید

گر ز رای تو قوتی یابد

مرا چند گویی که در خورد خویش

هم در ایام تو جایی برسد

اینجا ز بهر آن ز خدائیت بهره‌داد

فتاده نور عطای تو بر وضیع و شریف

سر برآور به سر فراختنی

زاغ اگر بر نام تو در آشیان بیضه نهد

گرد این گنبد گردنده چه چیز است محیط

گر مرا از شاعری حاصل همین عارست و بس

سخن شیرین بود پیر کهن را

نه راه همتت بزند رتبت جهان

چه گوئی چیست این پرده بر این سان بر هوا برده

حاجت از طغرل تکین شاید که خواهی بهر آنک

گور برخاست از بیابان چند

حافظت باد هرکجا باشی

ور تو را از من بدین دعوی گوا باید گواست

هرکجا طی کرده یک پی نعل اسبت خاک رزم

جهان نماند و آثار معدلت ماند

تویی آن کس که در سخا آید

اعتقاد تو چنین است، ولیکن به زبان

به غیرت از نفسش روح عیسی مریم

گشتی از نعل او شکارستان

فاروق حق و باطل ملک زمین تویی

سنان دولت او دشمنان دولت و دین را

خواجه‌ی کل جهان آنکه خدایش کردست

دادند به شوهری جوانش

عدل تو به احداث عشقبازی

توان از کسی دل بپرداختن

تخت کردار آسمان بر چار ارکان تکیه زد

داشتندم بر آنکه شاه شوم

چندان که عدو بود ببستی به یکی روز

اقبال نانهاده به کوشش نمی‌دهند

در شاهراه دوران با عزم تیزگامت

قادر شو و بردبار می‌باش

با من این دوست این چه بوالعجبی است

کنونت که چشم است اشکی ببار

باد بی‌اول و آخر همه عمر

پیش از این گر چو غافلان خفتم

خسروی را نسبت فیروزی از نام تو باد

ز مردان بیشتر دارد سترکی

مشرق صبح حسود تو ز شام آبستن است

جان و دل خود به غم مرنجان

جاوید از امتلا چو قناعت شود نیاز

مرا قبول شما نام در جهان گسترد

کجا که نی سمر رسم تست در اقوال

کاین سلسله و طناب و زنجیر

آسمان خود سال و مه با بنده این دستان کند

هزار دولت سلطانی و خداوندی

زین پیش با عنا چو می و شیر داشتی

چون یافت سلام ازو قیامی

مرا فلک عملی داد در ولایت غم

نشاید کدمی چون کره‌ی خر

بی‌عدل مستجاب نگردد دعای شاه

بر آتش غم منم تو جوشی؟

تویی که دست حمایت اگر دراز کنی

چو گل صدپاره کن خود را درین باغ

بیدار نشد سپیده‌دم تاش

ای بسا خواب کو بود دلگیر

ور ز روی بندگی ترتیب نظمی می‌کند

اگر توقع بخشایش خدایت هست

در کفت نامده از بیم مذلت بجهد

از شیر و گوزن و گرگ و روباه

اگرنه کین تو کفرست پس چرا دارد

درست آن شد که این گردش به کاریست

زاید از دست و عنانش همه اعجال صبا

آن خشم چنان در او اثر کرد

کفو کو تا بنات طبع ترا

نه بینی وقت سفتن مرد حکاک

سموم قهر تو با آب اگر عتاب کند

گرچه ایزد گزید از دهرش

در خراسان ز امتش دگریست

وگر گویند آن جاه و محل بین

شیر فلک آن شیر سراپرده‌ی دوران

چون شهنشه ز صیدگاه رسید

زرشک قدر تو اشک فلک چو شاخ بقم

بس جهان دیده این درخت قدیم

امان دهد همه‌کس را ز خصم همچو حرم

با حریفان به می در افتاده است

نکته‌ای راندم از رزانت رای

غمی رسید به روی زمانه از تقدیر

خصم تو و دور چرخ او بادا

کز نژادش کسی رها نکنند

هم نبوت در نسب هم پادشاهی در حسب

خلیل از خیل تاشان سپاهش

چون به جیحون برسیدیم ز من هوش برفت

گفت شک نیست کاین چنین خوانی

قدرتت گشته در ازاء قدر

ماذا الصبا والشیب غیر لمتی

از قربت تو سرور و شادی

ار بسی بویهای عطرآمیز

نیز تبدیل روز و شب نبود

زخمی چنان نبود که مرهم توان نهاد

جز به درگاه عالی تو فلک

همچنان نامه کرد بر سقلاب

تیر مستوفی به دیوان در چو شاگردان او

ملک گفتا نمی‌دانم گناهش

چون زمین را شرف مولد تو حاصل شد

خواب خرگوش من نهفته بود

ز مسطور کلکت شود مرده زنده

هران جوهر که هستند از عدد بیش

شرح رسم تو کند تیر چو بردارد کلک

برگ نسرین به گوهر آمودن

رساند آتش کوشش حرارت

به بندگی سر طاعت بنه که بربایی

در جنبش جیشش نهفته فتح

باید که قهر و لطف بود پادشاه را

عدل تو نقش ستم چونان ببرد

چو تخم خرما فردات پایمال کنند

هرچه در سلک حل و عقد کشد

گرت خواهیم کردن حق‌شناسی

عالم و عادلی بلی چه عجب

ای مرغ پای‌بسته به دام هوای نفس

گر شود عرق زمین ممتلی از هیبت تو

یا اسعدالناس جدا ما سعی قدمی

ساعتی بودم و واقف نشدم رفتم و دل

پدر ترتیب کرد آموزگارش

به اهتمام خداوند کز عنایت اوست

خدایگان صدور زمان و کهف امان

طمع را گفته بود خون بخور و لب مگشای

به تقصیری که از حد بیش کردم

گه به کلک شهاب دست اثیر

چه سازد با تو فرزندت بیندیش

کوه با حلم تو خفیف و لطیف

تیغ هندی برنیاید روز پیکار از نیام

در آن بنفشه به جای خاره‌ی صلب

چو دریا در دهد بی‌تلخ روئی

و هب ان دارالملک ترجع عامرا

و لا زمنی لزام الصبر حتی

بدان لفظ بلند گوهر افشان

چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ

جان ار بود پلید شود در زمین فرو

بساط لهو بینداز و برگ عیش بنه

نامت اندر مشرق و مغرب روان

نبودم تحفه چیپال و فغفور

گرفته سنگهای لاجوردی

نشسته هر یکی چون دوست با دوست

چنان شد در سخن ناساز گفتن

لادمی ان ترکت لهو حدیثی

وزان خلعت که اقبالش بریدست

در صفات آنست کو گم کرد ذات

چون سیاه و سپید و خز و پلاس

که در کوه با غرم داری نشست

شدند این سران بر درش انجمن

کرده مردم جمله در شکلش نگه

امروز جای خویش، چه باید بصر مرا؟

ز کشته زمین کرد با کوه راست

معتدل گشته باد برف انگیز

نقد و قلب اندر حرمدان ریختند

پس به خاک اندر چه مالی پوستین؟

یکی نامه بد بند بد را کلید

که بد آب دانش نیارد مزید

عاطلان را چه خوش آید عاطلی

که زیب شرفه شد بر بام افلاک

بیابی تو پاداش گفتار خویش

ز کسوت‌های گل سرخی و زردی

عذر را ور جنگ باشد باش گو

اسپ و ستام است و ضیاع و غلام

ندانم که چون خیزد از کارزار

مرا راستی بد ترا کاستی

سیر خورد او فارغست از ننگ دق

این جان کار جوی نه پیدا را؟

بکردند زان پس برو آفرین

شاخ سوسن به توتیا سودن

در حق آن بنده این هم بیهده‌ست

که به ترب اندر هرگز نبود روغن

همی بود تا بهمن آرد درود

نوشته خطی پهلوی بر پند

مرده بودم جان نو بخشیدیم

که بربندد مشقت را میانی

بدانگه که از خواب برخاستم

به شاگردان دهد در خطرناک

پیش اوصاف بقا ما فانییم

جز آنگه که گوئی «گرفتم شکارش»

کسی را که دید از دلیران بکشت

همه بوم زیر و زبر دارد اوی

واندرین خانه بجز آن حی نرفت

تا پیش هوا نار و هوا از پی نارست

بی‌آرام شد مردم جنگجوی

خواست زیبا رخی چو قطره آب

هر دو عالم چیست عکس خال او

به تو بدهم من این دلیل و جواز

که کاوس خواندی ورا شیرگیر

ز گستردنیها و از بیش و کم

دم بدم جنبد برای عزم خیز

چه نوری اله اله لایزالی

که از باژ ما شد کنون رنگ و بوی

همه دارند میل مرکز خویش

ای عجب آن خادم مشفق کجاست

چنین شاید، بلی، ز ایزد شبیخون

ز بند و ز خواری میاسای هیچ

چنان کز ره شهریاران سزد

نیستم اغیارتر زین قلتبان

حافظ خلق خدا ناصر دین امم

درخت برومند و باغ و زمین

خصم را بیند ارچه خفته بود

کار خود کن کار بیگانه مکن

تا هیچ نبایدت نه صندوق و نه حمال

ز دیدار او سست شد پای پیر

چو مصقول کرد این سرای بنفش

این چنین است اجتهاد کاربین

که نتوان دور گردونش ز جا کند

فگنده به صندوق پیل اندرون

نخواهی کردن آخر ناسپاسی

هم جحود آن عدو برهان اوست

در کف دیوان و زان شگفت همی مان

برش چون بر شیر و کوتاه لنگ

به دشت اندر از بهر نخچیر داشت

توبه کردم نو مسلمان می‌شوم

به سر ننهاد دندان مطلبش را

بدانی که چونین نه اندر خورد

نیست درخورد چون تو مهمانی

تا خرد او جمله حلوا را بزر

غره مشو به لابه‌ی مرد افگنش

همه بندگانیم و او پادشاست

درختان بارآور و سایه‌دار

بل پی آن که بجز حق هیچ نیست

سواره ره شناس عرصه‌ی غیب

چو خشنود شد آفرین برگرفت

غلام بندگی و گردن از گنه آزاد

تیرگی و دردی و ثفلی کند

از بس که روزهات فرو شد به قیروان؟

گر او در جهان شهریاری بود

به بازی همی سرفرازی کنی

بهر شیخ از هر خمی او می‌چشید

دو طرف او، چنان دو حد مهند

به مردی و گردی تواناتری

که در دست او جامه بهتر که من

آفتاب چرخ‌پیمایی شوی

این محکم شعر چون خورنق

دران خانه جز بینوایی ندید

ازو خوارتر در جهان خوار نیست

تا بر آرند از پشیمانی غریو

از آن روزی که بازو بر گشادیم

بیارند پیش من اندر زمان

چو سیر آمد نگردد گرد مادر

خویش را از بیخ هستی بر کند

بر صورت خویش سورةالتین

برای و به فرمان تو زنده‌ایم

اگر کوه زر دارد و گنج سیم

مخلصش را نیست از تسبیح بد

به خرگاه و طارم درون آذران

بزرگی و شاهی و بختش تراست

تو پنداری از بهر نان است و بس

جامه کم کن تا ره اوسط روی

آنگه آگاه شوی چون بخوری درد ستیم

ز کار گذشته بسی خواندیم

ز دانایی او فرو ماندند

آفتابی در جنون چونی نهان

بگفتا هم تو رخت خویش بربند

ز خاک سیه ساخته جایگاه

مرا به صاحب دیوان عزیز شد دیوان

تا بباطن در روی بینی تو بیست

نه رمه مانده است کنون نه شبان

کسی در جهان بیشتر زان ندید

به هیچ آرزو نیز پاسخ نداد

وصل او گلشن کند خار ترا

بدین صنعتگری گردن فرازی

که علت بگوید چو بیند سرشک

ندانی که ناچار زخمش خوری؟

گاه ماهی باشد او و گاه شست

به یک دست و یک پای لنگ است و شل

وزان بستگیها تنم خسته دید

ورا مرده دیدند بر پیش کوه

دست‌خوش می‌باش تا گردی خمیر

مکن کاین نیست جز بی اعتباری

ببخشید یکسر همه بر سپاه

به رفعت از سر گردون، کلاه جباری

در چنین درخواست حلقه می‌زدم

در خاک سیه زر و، سیم در کان؟

ز اندازه‌ی روز برنگذرد

مبادا که گیرد به بد یاد اوی

چشم خود را کور و کژ کردند خلق

پیش بت‌رویان نشین، نزدیک دلخواهان گراز

بفرمود تا پیش لشکر گذشت

ولد میوه نازنین بر برش

زین سخن هرگز نگردد هیچ کم

وز غم فرقت و عذاب جحیم؟»

همان رخش غران هژبر مرا

به پالیز آن سرو یازان بخفت

ورنه قل در گوش پیچیده شود

جبین و روی او « نور علی نور»

دل بدسگالانت پر دود باد

مهین بانوش خوانند از بزرگی

نور فایض بود و ذی النورین گشت

ای خردمند مرو بر ره و هنجارش

نه آگاهی از رای کم بیش من

نرانید و از بد نگیرید یاد

تا ز شهدم دست‌آلودی کنند

چون قطره‌ی سیمابست افتاده به زنگار

یلان را ز من جست باید هنر

نگون طالع و بخت برگشته‌تر

جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو

تا نبرد دیو دزد سوی تو آهون

بفرمود تا رود بگذاشتند

به دست خزروان گرفتار شد

کز عدو خوبان در آتش می‌زیند

کجا هستی برآوردی سر از جیب

گر آویخته سر ز شاخ درخت

به هفت اختر کله‌واری رسیدست

از طمع هم‌درد صاحب می‌شود

خیل و حشم و مملکت و گنج و رجالش

ز هر نامداری و هر مهتری

همیشه سر بخت بیدار باد

چون بود شک چون کند او را غلط

خوش رو و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز

بزرگی و دانش برافزون کنی

چه گفته‌اند که از مقبلان شوی مقبل

تا بغیر دام او دامی نهند

تا بگاه صبح بام از گاه شام

دلارام و گوینده و یادگیر

همه یک به یک بر سرم مه بدی

تا نیابم زین تن خاکی نجات

صلای بوستان زن دوستان را

برآورده نام ترا بشکرند

تو پای روستایی در وحل بین

سر مخلوقات چه بود پیش او

از بهر طمع بیش کند مرد شبانیش

ببالید و پس پادشاهی گرفت

پرستنده با او یکی رهنمون

اهل زندان نیستم ایزد گواست

بسی که گریان کرده‌است نیز خندان را

بخوردم ننالیدم از نام و ننگ

که ممکن بود کاب حیوان در اوست

از محبت مسها زرین شود

بر دین و بر جان و خرد مگزین

نزاید مگر مردم پارسا

فراوان ز تندیش بیجان شدند

در جوار دوستی صاحب‌دلی

که حد هر کمال اینجاست اینجاست

خردمند و بیدار دستور من

و کفی بتغییر الزمان نذیرا

دیوچه‌وار از چه بر خون عاشقی

بار بخت نیکت از شاخ هنر باید چدن

بیارای دل را به بگماز چند

رسیدند پس یک به دیگر فراز

پس یقین گردد صفا بر اهل شک

وان چو سیمین گوش اندر گوش زرین گوشوار

به زیر اندرون باره‌ی نامدار

چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟

که کنم توبه در آیم در پناه

به دادیم معذور و اندر خوریم

رسانند رودی به هر کشوری

سخن زین نشان با شهنشاه گوی

انبیا گفتند با عقل امام

زدی آهی و گفتی از دل تنگ

فرستاد تا رزم جوید ز شاه

که نتوان تندرست آمد بدین داغ

کو بود با خلق حی با حق موات

ای گاه ستمگاری با طاقت و با توش!

به هنگام بزم اندر آیم به جنگ

هرانکس که بود از یلان جنگ جوی

وانک گوید جمله باطل او شقیست

بسیار نزارست مه از مردم فربه

پس پشت او هیچ نگذاشتی

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار

آنک در اندیشه ناید آن خداست

چیز برناید از تهی زنبیل

همه شهر ایران بگیرد به چنگ

همان موبدش نیست بیدادگر

بس سپاه و جمع از تو مفترق

که از زرکار مزدور است چون زر

ز دانش مرا خود فزونست بهر

که تو پیچان برو چو لبلابی

نیست حاصل جز خیال و درد سر

ز خرسندیت باید ساخت سوهان

یکی خوب پاسخ بسان بهشت

همه موبدان و ردان را بخواند

تا نبینم این دو مجلس آن کیست

لعل می الفین شهر و العصیر الفی سنه

گروی زره چون زمانش رسید

که روشن کند بر من آهوی من

بی‌خبر از ذوق آب آسمان

نو چه پدید آید از این دهر زال

ز تو بشنوم هرچ فرمود شاه

خورش باید و نیست چیزی مرا

فهم ناید خواندنش گردد غلط

نگفتم عادت بختم نه این است

روان تهمتن بشوی از گناه

که پشت طاقت گردون دو تا کند بارش

همچو خفته در سرا کور از سرا

که برخوانی به چشم گوش بنگر سوی عنوانش

گرفته ورا چار پاکیزه مغز

به شاگرد کای مرد ناکاردان

کو زبان جمله مرغان را شناخت

بر یک تن خرد نرگس بری

پراگنده کرد آن سپاه بزرگ

که گدایان درش را سر سلطانی نیست

پرده‌های جهل را خارق بده

مکن خیره رنجه به راه حجازش

بیابم شما ره مپویید دیر

همه ساله با تاج و با یاره باش

آنک حق باشد گواه او را چه غم

فریب خویشتن می‌داد و می‌گشت

بدانست و آمد دلش باز جای

کلیم از چاوشان بارگاهش

تا بمانی تلخ‌کام و شوربخت

سوی هشیار دلان سیرین چو نسرین

دران تیرگی چشم او خیره شد

پذیره شدش کودک و مرد و زن

اینچ می‌گویم نه احوال منست

و نقل او حجاره و حصای او

زره‌دار با گرزه‌ی گاوسار

به رای روشن او اعتماد و استظهار

رحمت کلی قوی‌تر دایه‌ایست

دانش با بازو شو یار کن

نیابی و گر چند پویی بسی

به دلش اندر افتاد زان نامه شور

روح وحیش مدرک هر جان نشد

به هم کی سر کنند آن طبع و این خوی

فگند و بر آنکس که بد رهنمای

بگفتند آنکه بیداد است راهش

از دو سه سست مخنث می‌بود

بسیار بر مجه به مثال گوزن و گور

همان موی و روی و سر و پای اوی

بدین خانه نفرین به از آفرین

من ببینم روی تو تو روی من

پار وپیرار همی‌دیدم، اندوهگنا

مهان را همی داشت بر جای خویش

که در عشق صورت نبندد شکیب

حاجیان جمله گشاده مشکها

به چشم اندر از سنگ کوه سپاهان؟

گشادند و دادند بسیار پند

به قنوج در عود سوزان بود

از گلو و رشوتی او زردرو

که جرم این دشت و صحرا را نیفتاد

که لهراسپ را تاج بر سر نهاد

به چشم عفو و کرم بر شکستگان بخشای

تا نریزی قند را پیش مگس

گوئی نه آن سرشت و نه آن طینم

کزان رود با خستگی در کشید

مرا گر به هندوستان داد خاک

که گله وا گردد و خانه رود

بخواه اکنون که آمد گاه بدرود

نزد نیز بر دل ز تیمار تش

خوشی را بود در قفا ناخوشی

کی بود سیری و پیری و ملال

وز ستم توست ریشم پرستیم

به کشور نبودی بجز یاد او

بپرسم ز دانندگان تو نیز

نفرت تو از دبیرستان نماند

چنین در عاشقی نااهل بودن

همی داشتش سالیان تن درست

همان بیند ز فرزندان پس خویش

شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش

شرم همی نایدت از عار خویش؟

کسی چهره‌ی آگننده ندید

که آوردی این اژدها را به راه

زشت باشد جستن نامه و رسول

ممکن نباشد از گهر پاک ریمنی

بیاراست خرم یکی جشنگاه

بلا بر سر خود نه زن خواستی

مالها با دشمنان در باختم

پوشیده نرم نرم چو مر کام را ز کام

پر از درد و گرم و گداز آمدند

زمین سبزه و آبها لاژورد

این سخن را نشنود جز گوش نیک

بزرگان درغمش آشفته خاطر

که ای سیر ناگشته از کارزار

خجالت را شفیع خویش کردم

چون شکارت شد بر تو خوار شد

برخوان اگر ندانی آغاز سورةالتین

نه چنانک حیز را خواند اسد

از ایوان شاهی برفتند شاد

که حسد آرد فلک بر جاه تو

بخار آب خیزد ماه بهمن

چون ز مسکینان همی‌جوید دعا

ندانم کدامان دهندم طریق

تا بمصر از بهر آن پیگار زفت

کند شود کار روان و رواش

مرده را خواهی که بینی زنده تو

توانگر شدی گرد بیشی مگرد

زانک ساعت پیر گرداند جوان

که هست از باده دیگر به مستی

که نه عقلت ماند بر قانون نه جان

گهر بخشد چو کان بی‌تنگ خوئی

نه ترا دانم نه نام تو نه جات

سر از روزن برون بایدت کردن

وانگه از نادیدگان ناشی‌تری

هم از خاک تا برج ماهی مراست

که فرستادست گندم ز آسمان

از نارون پیاده و از ناروان سوار

چون بمیری مرگ گوید راز را

که فردا شوی سرمه در چشم خاک

غایب و پنهان ز چشم دل کی‌اند

فعل نخستین ز کاف رفت سوی نون؟

با غم و شادیت کرد او متصل

ازو کشور هند پرداختن

ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت

از این آتش دل ما پر شرر باد

زین دو جانها موطن خوف و رجاست

وگر به سروری امروز نخل خرمایی

زانک مال از زور آید در یمین

تا بر تن خویش کامگارم

بست باید دیگرش بر پای تو

وزو پر ز خون دیده‌ی سرکشان

وز مقام اولین مفلح شود

گر انجیل و توراة پیشم بخوانی

جز سنابرق مه الله نیست

زر که ناقد بپسندد سره باشد منقود

روز و شب مانند دینار اشمرست

جای ستم نیست آن و گر بزی و فن

رستخیزی وانگهانی عزم‌کار

همه لشکر و گنج ایران زمین

تا شود زنده همان دم در کفن

نهان گردیده در خرگاه عیب است

هست صد چندان که این خاک نژند

ورنه میسرش نشود حل مشکلی

دجله‌ی آب سیه رو بین نشان

گر نه بیهوشم بانگ عدوت چون شنوم؟

می‌برید و لب پر افسانه و فسون

چو آزادگان را کند کهتری

شد مناسب وصفها با جانها

حواله بدو کرد مر انس و جان را

بی‌نصیب از وی خفاشست و شبست

کز این روی دولت توان یافتن

روزیی بی دام و بی خوف عدو

نگفتم که شاپور بن اردشیرم

حق دهد او را مزاج زمهریر

ز دینار پیروز گنج آگنید

تا کی آرد باد را آن بادران

خودش فرمود دیگر جا به مهمان

هدیه‌شان آورد حلوا مقبلی

که تا ضایع نگردد روزگارش

تا ز هستی‌اش نماند تای مو

که عریان بایدت بودن چو بستانندت این خلقان

که ز پر زهری چو مار کوهیم

کله را و زیبایی بخت را

خود نبود آن ده ره دیگر گزید

گردسمی، خرد مویی، فربهی

کارگاهش نیستی و لا بود

تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد

بر هر آنچ یافتی بالله مه‌ایست

ایمنی چون یافتی زین مفتنن؟

ای ورای عقلها و وهمها

سپهداری و باژ و ملکت تراست

چون نداند او شقی را از سعید

رخ آورده چو ذره سوی خورشید

از تقاضای مکافی غافلی

و یغسل وجه العالمین من العفر

این گشایش نیست جز از کبریا

پدرت و مادر و فرزند و جد خویش و خال و عم

خاک‌خوار و آب را کرده رها

سر تخت آذر بپیراستند

قبض اعمی این بود ای شهره‌یار

ز حیرت جمله انگشتان گزیدند

ظاهرش نور اندرون دود آمدست

دگر باره بادش به عالم برد

از سجود و وا ده از کرده خبر

او را به دست فکرت سوهان کنم

دیده‌ی معدوم‌بین را هست بین

اگر زر و سیمست و گر گوهرست

چون رهانم دامن از چنگالشان

کواکب سنگهای دامن او

در ادای شکرت ای فتح و فتوح

پناه ملت اسلام شمس دولت و دین

چند بینی صورت آخر چند چند

کز نسل قبادیان گسستم

که فتادم در عجایب عالمی

همی تاجش از مشتری برگذشت

کو بحال افزون و گاهی در کمیست

نسیم جودی هر جایگه کجا بوزی

گنج رحمت بنهی و چندین چشش

خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار

سوی لانه‌ی خود به یک پر می‌پرند

آب شوی آب تورا آهنم

قهر نفس از بهر چه واجب شدی

بپذرفت هر سال باژ گران

انتظار این قضای با شکوه

به دستش دست منظور از پی چیست

بر ضعیفان صفع را بگماشته

شیرمردی را که باشد مرگ پنهان در کمین

پیش او سجده‌کنان چون چاکران

حق را بنیوش و جای کن در دل

جلش اطلس اسپ او چوبین بود

که آزاده بهرام را پرورید

پس بداند او مغاک و چاه را

سیم چون قامت حوری، چهارم نامه‌ی مانی

نطق تشویش نظر باشد مگو

که پیرانه سر شرمساری نبرد

و آن زدم دانند روباهان غرار

کز بیم مور در دهن اژدها شدم

نه کپ دل علی النار الدخان

به یک راه باید که دارند جای

ور نگوید هیچ از آن ای وای تو

درختانش زده بر سبزه خرگاه

کم شنو زین مادر طبع مضل

سعدت بطلعة الملک السعید

می‌کشاند آب فهم مضمرت

هم جنان یافتی و هم ریحان

این بدان که گنج در ویرانه‌هاست

به موبد ز هر مهتری برتری

که همی‌گیرند زین بستان کران

تو به مثل چون عقاب، حاسد ملعونت خاد

آنک از نور الهستش ضیا

که پیران برند استعانت به دست

شهرها را می‌کند ویران برو

آن کس که بکرد با تو احسان

بل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت

به رزم و به بزم و به هر کارکرد

موج بخشایش مدد اندر مدد

وز اینجانب سر اندر دست تسلیم

دفتر خود ساز آن آیینه را

درین گردندگی هم اختیاریست

فیه اشجار و عین جاریه

چرا کنون نکنی تو غزل به زهد بدل؟

وین اثرها از مثر مخبرست

به سر بر نهاد آن دلفروز تاج

ای برادر گر بر آذر می‌روی

و یا چون مرصع به یاقوت رطلی

چون فتاده ماند اندر مشقها

جهان از تو گیرند راه گریز

می‌روند و نیست غوثی رحمتی

گم شود راه بر پرنده کلنگ

سوی سبزه و گلبنان و آب‌خورد

که رسم پرستش نباید نهفت

تا مرا آن جد نمودی و بدی

دلش از بند غم آزاد گردید

در سر ار صفراست آن سودا شود

که جان عالمست و عالم جان

بر سر خوان شهنشاهان نشست

وز جفای فلک امروز چو چوگانم

رفت این صدیق سوی آن خران

چو شیری که یازد به گور ژیان

کان غمها را دل مستی دهد

او نوز یکی دخترکی تاز جوانست

سگ ز نور ماه کی مرتع کند

قلم در سر حرف دعوی کشید

لیک ذره‌ی گوشت بر وی نه نژند

نعمت آن عالم را بو معین

تخت و تخته آن زمان یکسان شده

دل هرکسی تیز گشت اندران

دانه از صحرای بی تزویر خورد

ز مویش سنبل اندر تاب رفته

کو یکی بد کرد و نیکی صد هزار

الیک، الا ارادالله اسعادی

آن غبارت ز استغاثت دور کرد

همچو میوه‌ی خوش به برگ اندر نهانند،ای رسول

زین کمین فریاد کرد از اختیار

که پر زر و سیمست و پر خواستست

گرد کوهستان و در ایام برف

چون تو نه اندر خانقین چون تو نه در انطاکیه

شد جهان او از انایی جهان

عصایی شنیدی که عوجی بکشت

سر برون نارم چو زنده‌ست این بدن

با خار مدار گل رمارم

لا تعقب حسرة لی ان مضی

نگه کرد جای از کران تا کران

پس نمودش ماکیان دادش خروس

سر زلفت کمند کج کلاهان

گوهری گردد دو گوش هم‌چو یشم

ور پاک باشد او زبر آسمان شود

اختیارت خود نشد تش راندی

به انگشت خرد گوش خود بمالم

هر که این پر نور گوهر را شکست

بمیرد تنش نام ماند بسی

در سفر یک دم مبادا روح شاد

که عاجز گردد از هجران عاجل

هم‌چو آن صوفی شدی بی‌خویش و پست

که شکلی خوش و قامتی دلکش است

نیش عقلی که به کحلی پی برد

به رحمت مرا بهره داد از خیال

سوی کوثر می‌کشد اکرامتان

شب تیره بر بخت من روز کرد

نوح را دریا فزون می‌ریخت قند

مهیا کرده و بنهاده‌اش پیش

که مرا گشتی مجیر و دستگیر

به زیر سایه‌ی رز بر کنار شادروان

دست پیمان و نشانی و قماش

خوهل است و سست پیش کهین پیشکار من

ینفذوا من حبس اقطار الزمن

ز درگه سوی شاه ایران دوید

از کف او چون رهی ای دست‌خوش

زینش لباس باشد، زانش دثار باشد

ورنه یاران کم نیاید یار را

که چونش به رقص اندر آرد طرب؟

فعل دزدی را نه داری می‌زنند

از گزافه ایدرش

ده مده که صد هزاران در دروست

بپا اندرش گوهر افشاندند

آهوی لنگیم و او شیر شکار

از برای گوش بی‌حس اصم

دزد از ناگه قبا و کفش برد

داروی دل چه فایده دارد چو جان برفت

کور گشتست این دو چشم کور من

نیستی الا که سایه‌ای متمول

بر رد ناموس ای عاشق مه‌ایست

بهر کس همی‌گفت کردار اوی

شاد با احسان و گریان از ضرر

سرما ز پس گرما سرا پس ضرا

کی بود طاعت چو خلد پایدار

که بروی بسوزد دل دشمنان

مشورت کن با یکی خاوندگار

چون مر او را تو بوی نیکو سگال

گشت حاصل از نیاز و از لجاج

همان در در و دشت جوید شکار

آفتابی حبس عقده اینت حیف

هم زمین تار بی بالیده نیست

گر تو پایش نشکنی پایت شکست

کی بر هوای عالم روحانیان پری؟

کی حجاب آرد شب بیگانه‌اش

چو تازه شود عارض گلنار

ممسک بید الحوراء مفتول

رخانش ز اندیشه بی‌رنگ شد

علی تفضیله جدا علی الاخیار شمس الدین

ناز را، وقت عتابی در میان پیدا کند

موکب او خیمه بر نه طارم خضرا زنند

فرو مانده نفس اماره‌ایم

درس ازل تا ابد آموخته

من به ستور از در زمانه رمانم

جوهرش را عرض نمی‌کاهد

که برخاست پرخاش و کین از میان

زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان

تا بیابی در جزا شیرین سخن

گشته آزاد و هم چنان بنده

که پیش آرم زمین را بوسم از دور

بر در دل ریزگر آبیت هست

بردی علم ای خام خیره بر بام؟

نیل مصر است و دجله‌ی بغداد

بپیچید برو من نیم کینه خواه

خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران

خدمت وشغل غلامان سرای تو کند

ولیک مستی هر مست هست دیگرسان

ز هول قدر تو موقوف آستان ماند

سخن را یکی پایه در ده شود

همیشه با تو به حکمت دهان به مسماریم

کوس خسروی به در چین زن

زبد گوهر خویش نشکیفتی

کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین

از برون جامه‌کن چون جامه‌هاست

با همه آمیخته از لطف چون با آب شیر

فرو ماند از سخت چون نقش بر سنگ

طوق تن از گردن جانم گشاد

در حرب روز بدر بدو داد رایتش

چون برون آید به هر انگشت گیرد نشتری

بپرسید زو تا که راهش نمود

از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان

مونس جانند هر چهار مرا

ولی در روز بنماید ز تاب مهر نورانی

بلکه بسوزد پر عنقا و بال

چاره ما کن که پناهنده‌ایم

وز خداوند ظفر خواست پیمبر به دعاش

که به تریاق دفع شاید کرد

تن اژدها را به دونیم کرد

گر مجنونی ز پای منشین

از همه بر بام نحن الصافون

وی به تاراج داده ایمان را

چشم بد دور از تو بعدالمشرقین

مهره یکی ده بدر آرد ز چنگ

از علم چر امروز و بر عمل چم

ز قعر چاه غم بیرون کشد هر روز صد بیژن

که بهرام چو بینه شد پهلوان

ابابیل است دل در دانه چیدن

هیچ مولا به تن خود سوی مولا نشود

بصرم را بصیرت افزاید

سر مردم آزار بر سنگ به

زهر ز بزغاله خوانش گریخت

بر مرکب خوش سخن سوارم

به رنج دارو بود و به درد درمان بود

مرا داد آن دادن آسان بود

ز زلف شام می ترسم که شب فتنه است و آبستن

همچو نی دان مرکب کودک هلا

مرحبا! مرحبا! خوش آمده‌ای

نمی‌گنجد کس چون در پوست

که گردندگی دور بود از برش

یکی بنگر به چشم دلت، ای سن

خیامها قد خلت من ساکن الخیم

بدان کوش تا یاوه‌یی نشنوند

گر چه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان

به بانگ چنگ و موسیقار و طنبور

نقشبندان کارگاه خیال

که بدبخت و بی ره کند چون خودش

همنفسی در نفسی یافته

عامه گمره‌تر دیوند همه یکسان

شاد در باغ جنت آن مغفور

میست و یکی نیز کهنه که دوست

من فنای محض خواهم ای خدایا یار من

ز آینه‌ی دل تافت بر موسی ز جیب

قبله‌ی زانوی خود را که سینا بینند

کزان گفتن نشاید باز گفتن

منبر نه پایه بهم درفکن

هیچ نگردد ملول مغز تو از مل؟

سوزد از دل حجاب هر حدثان

هم از مهتران بی‌نیازی دهم

که عین عین عینی و اصل اصل ایمان

که برخوان وصالم میهمانی

بر رخ از غیرت ردای جاودان انداخته

گر انصاف پرسی، نه از عقل کرد

کند دزدی سیرت و سان او

هر سوئی یار و رفیق بهترم

شاهزاده چو سوی او نگرید

رسانم برین مهتر شادکام

فبیس البخل فی المأکل و نعم الجود فی الانسان

زان خورش صد نفع و لذت می‌برد

غوث همه انس و جان معتق مالک رقاب

فبای الحدیث اشرح صدرا

شمردن توانی یکی از هزار

چو از من نخواهی که یابی الم؟

خاک در چشم دیو خیره بیاکن

بلند آسمان و زمین گسترید

فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او

بوحرب بختیار محمد کند همی

تا ببینی عیان به دیده‌ی حال

یسبحون له بالغدو والاصال

کو ز درون تهمتی خانه بود

هان تا نبوی غافل و خفته نروی هان

هم خوابگاه خویش چنان یافت در ایاب

من آن نامه با رای او بود جفت

تا نبود قماش جان پیش فراق مرتهن

مانع بد فعلی و بد گفت شد

همه گفتند، چیست ناگفته؟

وان دگر گوشش دریدی هم به ناب

بر آن فیلسوفان چه بندی سخن

دهن علم فراز و دهن رشوت باز

آلت ضر چون حدیه مایه شر چون شرر

که داند چنین جز تو ای پاک وراد

که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن

وز ما بزرگتر، به بر خسرو خطیر

باز در کتم تو آری هم چنان انداخته؟

دوان، جامه‌ی پارسا در بغل

نرگس بینای ترا نور ازوست

جز جو چه جویی چو ز جو برآیی

بگریز و فزون مخور غم کشور

دگر سرکشی بود ز نگوی نام

زانک ز یاد بوزنه دور بمانی از قرین

تا نمانی همچو گل اندر زمین

خرمنش جملگی به باد برفت

دست خایند از ضرر کش نیست دست

ورنه ز یاد تو فراموش باد

روانم زبونش، ز بی‌دست و پایی

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

که کس دین یزدان نیارد نهفت

و ارغبوا فی الاتفاق و افتحوا باب الجنان

خطر نیست با باز کبگ دری را

نقد جود وجود اوست روان

به عیشی رسد جاودان در بهشت

دست برآور همه را دست گیر

بس شیرگیری، گرچه شغالی

کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود

بدین آرزوها تواناتری

زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن

گفت در عالم کسی را این فتاد

چون درنگرم ورای آنی

کش کشد این عشق و این شمشیر او

تاج دهی تخت ستانی کنی

مرید پیر شو ار دولت جوان داری

همی عود کردی بر آتش مذاب

سلیح و سپاه وی آراستست

داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان

که هم آفات زراقست و هم آیات رزاقش

زمین را گر دهد فرمان فلک کردار در جنبد

سلطان در سرادق و درویش در عبا

خشتک زر سوزه پیراهنش

کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی

بتابد ز دندانش نور و ضیا

گل زهر خیره ببویی همی

کی بشکنمت ای گوهر من

همچو خورشید و مطر نی چون بهشت

که بجز سمع حق کسی نشنید

چون نهد در تو تو گردی جنس آن

تک به صبا داد سواریم را

از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی

همه قریحه‌ی فردوسی سخن آراست

روانش پر از درد و خسته جگر

مطرب عشاق بگو تن مزن

از هیون و از هزبر و از گوزن و از پلنگ

از آن ریاض نسیمی برابر آورده

بخندید در روی درویش و گفت

مگر کز طریق هنر پروری

که کدخدای مقیمان بیت معموری

وآن دلنشین سرود شبانی

برآسود ایران ز گرم و گداز

و دیوان النشور غدا مدون

دانش فقرست ساز راه و برگ

بر درش سر بر آستان دارد

هم‌چو پشمی گشت امیر هم‌چو کوه

که بس فرق باشد ز خون تا بشیر

بر رغم او لطیف و شریفی و احمری

وز پی کودکان هزینه کنند

ببینم من او را نشینم ز پای

شکلی بکنی دستی بزنی

نظر کن تا چه می‌باید به فردا

بو که بویی به مشامم ز گلستان آید

نویسنده داند که در نامه چیست

مهر شریعت به سخن کرده‌اند

لاتسألنی زان چیز دگر

خوی شرم از جبینشان جاری

گناهش ز کردار شد ناپدید

چو آن لب را نمی‌بینی در آن پرده چه زاری تو

دست در آب حیاتی نازدن

ذرات کاینات اگر گشت مظهرم

که یزیدی شد ز فضلش بایزید

که دریا به دریا تواند خرید

گمان می‌برم من که مانا تویی

چسان پرد مگس جائی که ریزد بال و پر عنقا

سرانجام زین بنده بگریختی

از کمر خدمت زنبور یافت

عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غش و دینش بی‌فتن

در سر آن دو زلف و خال شده

سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست

خار نهند از گل او برخورند

همه اوها غلام این اویی

گوش گردون گشته کر از بانگ استیلای او

نه آرام و خواب و نه جای نهفت

درمیان اصبعین نور حق