ریرا > شعر کهن > جامی > هفت اورنگ > اورنگ دوم سلامان و ابسال > آگاه شدن شاه از گریختن سلامان و دیدن او در آیینهی گیتینمای
| شه چو شد آگاه بعد از چند گاه | ز آن فراق جانگداز از عمرکاه، | |
| ناله بر گردون رسانیدن گرفت | وز دو دیده خون چکانیدن گرفت | |
| گفت کز هر جا خبر جستند باز | کس نبود آگاه ز آن پوشیدهراز | |
| داشت شاه آیینهای گیتی نمای | پرده ز اسرار همه گیتی گشای | |
| چون دل عارف نبود از وی نهان | هیچ حالی از بد و نیک جهان | |
| گفت کن آیینه را دارید پیش ! | تا در آن بینم رخ مقصود خویش | |
| چون بر آن آیینه افتادش نظر | یافت از گم گشتگان خود خبر | |
| هر دو را عشرت کنان در بیشه دید | وز غم ایام بیاندیشه دید | |
| با هم از فکر جهان بودند دور | وز همه اهل جهان یکسر نفور | |
| هر یکی شاد از لقای دیگری | هیچشان غم نی برای دیگری | |
| شاه چون جمعیت ایشان بدید | رحمتی آمد بر ایشانش پدید | |
| بیملامت کردن خاطر خراش | هر چه دانستی ز اسباب معاش، | |
| یک سر مویی فرو نگذاشتی | جمله را آنجا مهیا داشتی | |
| ای خوش آن روشندل پاکیزهرای | کاورد شرط مروت را به جای | |
| هر کجا بیند دو همدم را به هم | خورده جام شادی و غم را به هم | |
| اندر آن اقبالشان یاری کند | واندر آن دولت مددکای کند | |
| نی که از هم بگسلد پیوندشان | وافکند بر رشتهی جان بندشان | |
| هر چه بر ارباب آفات آمدهست | یکسر از بهر مکافات آمدهست | |
| نیک کن! تا نیک پیش آید تو را | بد مکن! تا بد نفرساید تو را | |
| شاه یونان چون سلامان را بدید | کو به ابسال و وصالش آرمید، |