ریرا > شعر کهن > جامی > هفت اورنگ > اورنگ دوم سلامان و ابسال > در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیرهای خرم رسیدن
| چون سلامان هفتهای محمل براند | پندگویان را بر او دستی نماند | |
| از ملامت ایمن و فارغ ز پند | بار خود بر ساحل بحری فکند | |
| دید بحری همچو گردون بیکران | چشمهای بحریان چون اختران | |
| قاف تا قاف امتداد دور او | تا به پشت گاوماهی غور او | |
| کوه پیکر موجها در اضطراب | گشته کوهستان از آنها روی آب | |
| چون سلامان بحر را نظاره کرد | بهر اسباب گذشتن چاره کرد | |
| کرد پیدا زورقی چون ماه نو | برکنار بحر اخضر، تیزرو | |
| هر دو رفتند اندر او آسودهحال | شد مه و خورشید را منزل هلال | |
| شد روان، از بادبان پر ساخته | همچو بط سینه بر آب انداخته | |
| راه را بر خود به سینه میشکافت | روی بر مقصد به سینه میشتافت | |
| شد میان بحر پیدا بیشهای | وصف آن بیرون ز هر اندیشهای | |
| هیچ مرغ اندر همه عالم نبود | کاندر آن عشرتگه خرم نبود | |
| نو درختان شاخ در شاخ اندر او | در نوا مرغان گستاخ اندر او | |
| میوه در پای درختان ریخته | خشک و تر بر یکدگر آمیخته | |
| چشمهی آبی به زیر هر درخت | آفتاب و سایه گردش لخت لخت | |
| شاخ بود از باد، دست رعشهدار | مشت پر دینار از بهر نثار | |
| چون نبودی نیک گیرا مشت او | ریختی از فرجهی انگشت او | |
| گوییا باغ ارم چون رو نهفت | غنچهی پیداییاش آنجا شکفت | |
| چون سلامان دید لطف بیشه را | از سفر کوتاه کرد اندیشه را | |
| با دل فارغ ز هر امید و بیم | گشت با ابسال در بیشه مقیم |