| ای جسم سیاه مومیائی | کو آنهمه عجب و خودنمائی | ||
| با حال سکوت و بهت، چونی | در عالم انزوا چرائی | ||
| آژنگ ز رخ نمیکنی دور | ز ابروی، گره نمیگشائی | ||
| معلوم نشد به فکر و پرسش | این راز که شاه یا گدائی | ||
| گر گمره و آزمند بودی | امروز چه شد که پارسائی | ||
|
|||
□
| وقتی ز غرور و شوق و شادی | پا بر سر چرخ مینهادی | ||
| بودی چو پرندگان، سبکروح | در گلشن و کوهسار و وادی | ||
| آن روز، چه رسم و راه بودت | امروز، نه سفلهای، نه رادی | ||
| پیکان قضا بسر خلیدت | چون شد که ز پا نیوفتادی | ||
| صد قرن گذشته و تو تنها | در گوشهی دخمه ایستادی | ||
|
|||
□
| کردی ز کدام جام می نوش | کاین گونه شدی نژند و مدهوش | ||
| بر رهگذر که، دوختی چشم | ایام، ترا چه گفت در گوش | ||
| بند تو، که بر گشود از پای | بار تو، که برگرفت از دوش | ||
| در عالم نیستی، چه دیدی | کاینسان متحیری و خاموش | ||
| دست چه کسی، بدست بودت | از بهر که، باز کردی آغوش | ||
|
|||
□
| شاید که سمند مهر راندی | نانی بگرسنهای رساندی | |
| آفت زدهی حوادثی را | از ورطهی عجز وارهاندی | |
| از دامن غرقهای گرفتی | تا دامن ساحلش کشاندی | |
| هر قصه که گفتنی است، گفتی |