ری‌را > شعر کهن > پروین > دیوان اشعار > مثنویات و تمثیلات و مقطعات > یاد یاران

یاد یاران

ای جسم سیاه مومیائی کو آنهمه عجب و خودنمائی
با حال سکوت و بهت، چونی در عالم انزوا چرائی
آژنگ ز رخ نمیکنی دور ز ابروی، گره نمیگشائی
معلوم نشد به فکر و پرسش این راز که شاه یا گدائی
گر گمره و آزمند بودی امروز چه شد که پارسائی
با ما و نه در میان مائی

وقتی ز غرور و شوق و شادی پا بر سر چرخ می‌نهادی
بودی چو پرندگان، سبکروح در گلشن و کوهسار و وادی
آن روز، چه رسم و راه بودت امروز، نه سفله‌ای، نه رادی
پیکان قضا بسر خلیدت چون شد که ز پا نیوفتادی
صد قرن گذشته و تو تنها در گوشه‌ی دخمه ایستادی
گوئی که ز سنگ خاره زادی

کردی ز کدام جام می نوش کاین گونه شدی نژند و مدهوش
بر رهگذر که، دوختی چشم ایام، ترا چه گفت در گوش
بند تو، که بر گشود از پای بار تو، که برگرفت از دوش
در عالم نیستی، چه دیدی کاینسان متحیری و خاموش
دست چه کسی، بدست بودت از بهر که، باز کردی آغوش
دیری است که گشته‌ای فراموش

شاید که سمند مهر راندی نانی بگرسنه‌ای رساندی
آفت زده‌ی حوادثی را از ورطه‌ی عجز وارهاندی
از دامن غرقه‌ای گرفتی تا دامن ساحلش کشاندی
هر قصه که گفتنی است، گفتی