ریرا > شعر کهن > انوری > دیوان اشعار > قصاید > از زبان اهل خراسان به خاقان سمرقند رکنالدین قلج طمغاج خان پسرخواندهی سلطان سنجر
| به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر | نامهی اهل خراسان به بر خاقان بر | |
| نامهای مطلع آن رنج تن و آفت جان | نامهای مقطع آن درد دل و سوز جگر | |
| نامهای بر رقمش آه عزیزان پیدا | نامهای در شکنش خون شهیدان مضمر | |
| نقش تحریرش از سینهی مظلومان خشک | سطر عنوانش از دیدهی محرومان تر | |
| ریش گردد ممر صوت ازو گاه سماع | خون شود مردمک دیده ازو وقت نظر | |
| تاکنون حال خراسان و رعایات بودست | بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر | |
| نی نبودست که پوشیده نباشد بر وی | ذرهای نیک و بد نه فلک و هفت اختر | |
| کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون | وقت آنست که راند سوی ایران لشکر | |
| خسرو عادل خاقان معظم کز جد | پادشاهست و جهاندار به هفتاد پدر | |
| دایمش فخر به آنست که در پیش ملوک | پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر | |
| باز خواهد ز غزان کینه که واجد باشد | خواستن کین پدر بر پسر خوب سیر | |
| چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد | کی روا دارد ایران را ویران یکسر | |
| ای کیومرثبقا پادشه کسری عدل | وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر | |
| قصهی اهل خراسان بشنو از سر لطف | چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر | |
| این دل افکار جگر سوختگان میگویند | کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر | |
| خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود | در همه ایران امروز نماندست اثر | |
| خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان | نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر | |
| بر بزرگان زمانه شده خردان سالار | بر کریمان جهان گشته لیمان مهتر | |
| بر در دونان احرار حزین و حیران | در کف رندان ابرار اسیر و مضطر | |
| شاد الا بدر مرگ نبینی مردم | بکر جز در شکم مام نیابی دختر |