فرایین چو تاج کیان برنهاد

کمان رابه بازو همی‌درکشید گهی در بروگاه بر سرکشید
به شورش‌گری تیر بازه ببست چو شد غرفه پیکانش بگشاد شست
بزد تیر ناگاه بر پشت اوی بیفتاد تازانه از مشت اوی
همه تیرتا پر در خون گذشت سرآهن ازناف بیرون گذشت
ز باره در افتاد سرسرنگون روان گشت زان زخم او جوی خون
بپیچید و برزد یکی باد سرد به زاری بران خاک دل پر ز درد
سپه تیغها بر کشیدند پاک برآمد شب تیره از دشت خاک
همه شب همی خنجر انداختند یکی از دگر باز نشناختند
همی این از آن بستد و آن ازین یکی یافت نفرین دگر آفرین
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ چومیشان بد دل که بینند گرگ
فراوان بماندند بی شهریار نیامد کسی تاج را خواستار
بجستند فرزند شاهان بسی ندیدند زان نامداران کسی