سخن پرسیدن موبد ازکسری

بپرسید با هر کسی پیش ازین سخن راندی نامور بیش ازین
سبک دارد اکنون نگوید سخن نه از نو نه از روزگار کهن
چنین داد پاسخ که گفتاربس بکردار جویم همه دسترس
بپرسید هنگام شاهان نماز نبودی چنین پیش ایشان دراز
شما را ستایش فزونست ازان خروش و نیایش فزونست ازان
چنین داد پاسخ که یزدان‌پاک پرستنده را سر برآرد ز خاک
فلک را گزارنده او کند جهان راهمه بنده‌ی او کند
گر این بنده آن را نداند بها مبادا ز درد و ز سختی رها
بپرسید تا توشدی شهریار سپاست فزون چیست از کردگار
کزان مر تو را دانش افزون شدست دل بدسگالان پر از خون شدست
چنین داد پاسخ که از کردگار سپاس آنک گشتیم به روزگار
کسی پیش من برفزونی نجست وز آواز من دست بد را بشست
زبون بود بدخواه در جنگ من چو گوپال من دید و اورنگ من
بپرسید درجنگ خاور بدی چنان تیز چنگ و دلاور بدی
چو با باختر ساختی ساز جنگ شکیبایی آراستی با درنگ
چنین داد پاسخ که مرد جوان نیندیشد از رنج و درد روان
هرآنگه که سال اندر آید بشست به پیش مدارا بباید نشست
سپاس از جهاندار پروردگار کزویست نیک وبد روزگار
که روز جوانی هنر داشتیم بد و نیک را خوار نگذاشتیم
کنون روز پیروی بدانندگی برای و به گنج وفشانندگی