| چهارم که دانا دلارای خواند | سراینده را مرد بارای خواند | |
| که پیوسته گوید سراسر سخن | اگر نو بود داستان گر کهن | |
| به پنجم که باشد سخنگوی گرم | بشیرین سخن هم به آواز نرم | |
| سخن چون یک اندر دگر بافتی | ازو بیگمان کام دل یافتی | |
| بپرسید چندی که آموختی | روان را به دانش بیفروختی | |
| چنین گفت کز هرک آموختم | همه فام جان وخرد توختم | |
| همیپرسم از ناسزایان سخن | چه گویی که دانش کی آید ببن | |
| بدانش نگر دور باش از گناه | که دانش گرامیتر از تاج و گاه | |
| بپرسید کس را از آموختن | ستایش ندیدم و افروختن | |
| که نیزش ز دانا بباید شنید | نگویم کسی کو بجایی رسید | |
| چنین داد پاسخ که از گنج سیر | که آید مگر خاکش آرد بزیر | |
| در دانش از گنج نامی ترست | همان نزد دانا گرامی ترست | |
| سخن ماند از ما همی یادگار | تو با گنج دانش برابر مدار | |
| بپرسید دانا شود مرد پیر | گر آموزشی باشد و یادگیر | |
| چنین داد پاسخ که دانای پیر | ز دانش جوانی بود ناگزیر | |
| بر ابله جوانی گزینی رواست | که بیگور اوخاک او بینواست | |
| بپرسید کز تخت شاهنشهان | بکردی همه شهریار جهان | |
| کنون نامشان بیش یاد آوریم | بیاد از جگر سرد باد آوریم | |
| چنین داد پاسخ که در دل نبود | که آن رسم را خود نباید ستود | |
| بشمشیر و داد این جهان داشتن | چنین رفتن و خوار بگذاشتن |