| همان نیز نیکی باندازه کن | ز مرد جهاندیده بشنو سخن | |
| بدنیی گرای و بدین دار چشم | که از دین بود مرد را رشک وخشم | |
| هزینه باندازهی گنج کن | دل از بیشی گنج بیرنج کن | |
| بکردار شاهان پیشین نگر | نباید که باشی مگر دادگر | |
| که نفرین بود بهر بیداد شاه | تو جز داد مپسند و نفرین مخواه | |
| کجا آن سر و تاج شاهنشهان | کجا آن بزرگان و فرخ مهان | |
| ازایشان سخن یادگارست و بس | سرای سپنجی نماند بکس | |
| گزافه مفرمانی خون ریختن | وگر جنگ را لشکر انگیختن | |
| نگه کن بدین نامه پندمند | دل اندر سرای سپنجی مبند | |
| بدین من تو را نیکویی خواستم | بدانش دلت را بیاراستم | |
| به راه خداوند خورشید و ماه | ز بن دور کن دیو را دستگاه | |
| به روز و شب این نامه را پیش دار | خرد را به دل داور خویش دار | |
| اگر یادگاری کنی درجهان | که نام بزرگی نگردد نهان | |
| خداوند گیتی پناه تو باد | زمان و زمین نیکخواه تو باد | |
| بکام تو گردنده چرخ بلند | ز کردار بد دور و دور از گزند | |
| شهنشاه کو داد دارد خرد | بکوشد که با شرم گرد آورد | |
| دلیری به رزم اندرون زور دست | بود پاکدینی و یزدان پرست | |
| به گیتی نگر کین هنرها کراست | چو دیدی ستایش مر او را سزاست | |
| مجوی آنک چون مشتری روشنست | جهانجوی و با تیغ و با جوشنست | |
| جهان بستد از مردم بت پرست | ز دیبای دین بر دل آیین ببست |