نامه کسری به هرمزد

همان نیز نیکی باندازه کن ز مرد جهاندیده بشنو سخن
بدنیی گرای و بدین دار چشم که از دین بود مرد را رشک وخشم
هزینه باندازه‌ی گنج کن دل از بیشی گنج بی‌رنج کن
بکردار شاهان پیشین نگر نباید که باشی مگر دادگر
که نفرین بود بهر بیداد شاه تو جز داد مپسند و نفرین مخواه
کجا آن سر و تاج شاهنشهان کجا آن بزرگان و فرخ مهان
ازایشان سخن یادگارست و بس سرای سپنجی نماند بکس
گزافه مفرمانی خون ریختن وگر جنگ را لشکر انگیختن
نگه کن بدین نامه پندمند دل اندر سرای سپنجی مبند
بدین من تو را نیکویی خواستم بدانش دلت را بیاراستم
به راه خداوند خورشید و ماه ز بن دور کن دیو را دستگاه
به روز و شب این نامه را پیش دار خرد را به دل داور خویش دار
اگر یادگاری کنی درجهان که نام بزرگی نگردد نهان
خداوند گیتی پناه تو باد زمان و زمین نیکخواه تو باد
بکام تو گردنده چرخ بلند ز کردار بد دور و دور از گزند
شهنشاه کو داد دارد خرد بکوشد که با شرم گرد آورد
دلیری به رزم اندرون زور دست بود پاکدینی و یزدان پرست
به گیتی نگر کین هنرها کراست چو دیدی ستایش مر او را سزاست
مجوی آنک چون مشتری روشنست جهانجوی و با تیغ و با جوشنست
جهان بستد از مردم بت پرست ز دیبای دین بر دل آیین ببست