| چنان شد ز خون خاک آوردگاه | که گفتی همی تیربارد ز ماه | |
| چو سیصد تن از نامداران چین | گرفتند و بستند بر پشت زین | |
| چو خاقان چینی گرفتار شد | ازان خواب آنگاه بیدار شد | |
| سپهبد ز کشمیهن آمد به مرو | شد از تاختن چارپایان چو غرو | |
| به مرو اندر از چینیان کس نماند | بکشتند وز جنگیان بس نماند | |
| هرانکس کزیشان گریزان برفت | پساندر همی تاخت بهرام تفت | |
| برینسان همیراند فرسنگ سی | پس پشت او قارن پارسی | |
| چو برگشت و آمد به نخچیرگاه | ببخشید چیز کسان بر سپاه | |
| ز پیروزی چین چو سربر فراخت | همه کامگاری ز یزدان شناخت | |
| کجا داد بر نیک و بد دستگاه | که دارندهی آفتابست و ماه |