| چو گیتی چنان دید شاپور گرد | عنان کیی بارگی را سپرد | |
| سپه را به لشکرگه اندر کشید | بزد دست و گرز گران برکشید | |
| به ابر اندر آمد دم کرنای | جرنگیدن گرز و هندی درای | |
| دهاده برآمد ز هر پهلوی | چکاچاک برخاست از هر سوی | |
| تو گفتی همی آسمان بترکید | ز خورشید خون بر هوا برچکید | |
| درفشیدن کاویانی درفش | شب تیره و تیغهای بنفش | |
| تو گفتی هوا تیغ بارد همی | جهان یکسره میغ دارد همی | |
| ز گرد سپه کوه شد ناپدید | ستاره همی دامن اندرکشید | |
| سراپردهی قیصر بیهنر | همی کرد شاپور زیر و زبر | |
| به هر گوشهیی آتش اندر زدند | همی آسمان بر زمین بر زدند | |
| سرانجام قیصر گرفتار شد | وزو اختر نیک بیزار شد | |
| وزان خیمهها نامداران اوی | دلیر و گزیده سواران اوی | |
| گرفتند بسیار و کردند بند | چنین است کردار چرخ بلند | |
| گهی زو فراز آید و گه نشیب | گهی شادمانی و گاهی نهیب | |
| بیآزاری و مردمی بهترست | کرا کردگار جهان یاورست |