ببود آن شب و خورد و گفت و شنید

وزان پس بران نام چندی گریست بدان باغبان گفت کاین مهر کیست
چنین داد پاسخ که ای نامدار نشسته به خان منست این سوار
یکی ماه با وی چو سرو سهی خردمند و با زیب و با فرهی
بدو گفت موبد که ای نامجوی نشان که دارد به بالا و روی
بدو باغبان گفت هرکو بهار بدیدست سرو از لب جویبار
دو بازو به کردار ران هیون برش چون بر شیر و چهرش چو خون
همی رنگ شرم آید از مهر اوی همی زیب تاج آید از چهر اوی