چنین تا برآمد برین چندگاه

به هنگام نان شیرگرم آوری بپوشی سخن نرم نرم‌آوری
به شیر اندر آغارم این چرم خر که این چرم گردد به گیتی سمر
پس از من بسی سالیان بگذرد بگوید همی هرک دارد خرد
کنیزک همی خواستی شیر گرم نهانی ز هرکس به آواز نرم
چو کشتی یکی جام برداشتی بر آتش همی تیز بگذاشتی
به نزدیک شاپور بردی نهان نگفتی نهان با کس اندر جهان
دو هفته سپهر اندرین گشته شد به فرجام چرم خر آغشته شد
چو شاپور زان پوست آمد برون همه دل پر از درد و تن پر ز خون
چنین گفت پس با کنیزک به راز که ای پاک بینادل و نیک‌ساز
یکی چاره باید کنون ساختن ز هر گونه اندیشه انداختن
که ما را گذر باشد از شهر روم مباد آفرین بر چنین مرز و بوم
کنیزک بدو گفت فردا پگاه شوند این بزرگان سوی جشنگاه
یکی جشن باشد به روم اندرون که مرد و زن و کودک آید برون
چو کدبانو از شهر بیرون شود بدان جشن خرم به هامون شود
شود جای خالی و من چاره‌جوی بسازم نترسم ز پتیاره گوی
دو اسپ و دو گوپال و تیر و کمان به پیش تو آرم به روشن روان
ببست اندر اندیشه دل را نخست از آخر دو اسپ گرانمایه جست
همان تیغ و گوپال و برگستوان همان جوشن و مغفر هندوان
به اندیشه دل را به جای آورید خرد را بران رهنمای آورید
چو از باختر چشمه اندر کشید شب آن چادر قار بر سر کشید