بسی برنیامد برین روزگار

به دیبا بیاراست آتشکده هم ایوان نوروز و کاخ سده
یکی بزمگه ساخت با مهتران نشستند هرجای رامشگران
چنین گفت با نامداران شهر هرانکس که او از خرد داشت بهر
که از گفت دانا ستاره شمر نباید که هرگز کند کس گذر
چنین گفته بد کید هندی که بخت نگردد ترا ساز و خرم به تخت
نه کشور نه افسر نه گنج و سپاه نه دیهیم شاهی نه فر کلاه
مگر تخمه‌ی مهرک نوش‌زاد بیامیزد آن دوده با ان نژاد
کنون سالیان اندر آمد به هشت که جز به آرزو چرخ بر ما نگشت
چو شاپور رفت اندر آرام خویش ز گیتی ندیده به جز کام خویش
زمین هفت کشور مرا گشت راست دلم یافت از بخت چیزی که خواست
وزان پس بر کارداران اوی شهنشاه کردند عنوان اوی