| چنین گفت با موبدان نامدار | که کی برگذشت آن دلاور سوار | |
| چنین داد پاسخ بدو رهنمای | که ای شاه نیکاختر و پاکرای | |
| بدانگه که خورشید برگشت زرد | بگسترد شب چادر لاژورد | |
| بدین شهر بگذشت پویان دو تن | پر از گرد وبیآب گشته دهن | |
| یکی غرم بود از پس یک سوار | که چون او ندیدم به ایوان نگار | |
| چنین گفت با اردوان کدخدای | کز ایدر مگر بازگردی به جای | |
| سپه سازی و ساز جنگ آوری | که اکنون دگرگونه شد داوری | |
| که بختش پس پشت او برنشست | ازین تاختن باد ماند به دست | |
| یکی نامه بنویس نزد پسر | به نامه بگوی این سخن در به در | |
| نشانی مگر یابد از اردشیر | نباید که او دو شد از غرم شیر | |
| چو بشنید زو اردوان این سخن | بدانست کواز او شد کهن | |
| بدان شارستان اندر آمد فرود | همی داد نیکی دهش را درود |