| کنون ای هنرمند مرد دلیر | ترا زر زرد آوریدست زیر | |
| دگرگفت دیبا بپوشیدهای | نپوشیده را نیز رخ دیدهای | |
| کنون سر ز دیبا برآور که تاج | همی جویدت یاره و تخت عاج | |
| دگر گفت کز ماهرخ بندگان | ز چینی و رومی پرستندگان | |
| بریدی و زر داری اندر کنار | به رسم کیان زر و دیبا مدار | |
| دگر گفت پرسنده پرسد کنون | چه یاد آیدت پاسخ رهنمون | |
| که خون بزرگان چرا ریختی | به سختی به گنج اندر آویختی | |
| خنک آنکسی کز بزرگان بمرد | ز گیتی جز از نیکنامی نبرد | |
| دگر گفت روز تو اندرگذشت | زبانت ز گفتار بیکار گشت | |
| هرانکس که او تاج و تخت تو دید | عنان از بزرگی بباید کشید | |
| که بر کس نماند چو بر تو نماند | درخت بزرگی چه باید نشاید | |
| دگر گفت کردار تو بادگشت | سر سرکشان از تو آزاد گشت | |
| ببینی کنون بارگاه بزرگ | جهانی جدا کرده از میش گرگ | |
| دگر گفت کاندر سرای سپنج | چرا داشتی خویشتن را به رنج | |
| که بهر تو این آمد از رنج تو | یکی تنگ تابوت شد گنج تو | |
| نجویی همی نالهی بوق را | به سند آمدت بند صندوق را | |
| دگر گفت چون لشکرت بازگشت | تو تنها نمانی برین پهن دشت | |
| همانا پس هرکسی بنگری | فراوان غم زندگانی خوری |