چو آمد سکندر به اسکندری

کنون ای هنرمند مرد دلیر ترا زر زرد آوریدست زیر
دگرگفت دیبا بپوشیده‌ای نپوشیده را نیز رخ دیده‌ای
کنون سر ز دیبا برآور که تاج همی جویدت یاره و تخت عاج
دگر گفت کز ماه‌رخ بندگان ز چینی و رومی پرستندگان
بریدی و زر داری اندر کنار به رسم کیان زر و دیبا مدار
دگر گفت پرسنده پرسد کنون چه یاد آیدت پاسخ رهنمون
که خون بزرگان چرا ریختی به سختی به گنج اندر آویختی
خنک آنکسی کز بزرگان بمرد ز گیتی جز از نیک‌نامی نبرد
دگر گفت روز تو اندرگذشت زبانت ز گفتار بیکار گشت
هرانکس که او تاج و تخت تو دید عنان از بزرگی بباید کشید
که بر کس نماند چو بر تو نماند درخت بزرگی چه باید نشاید
دگر گفت کردار تو بادگشت سر سرکشان از تو آزاد گشت
ببینی کنون بارگاه بزرگ جهانی جدا کرده از میش گرگ
دگر گفت کاندر سرای سپنج چرا داشتی خویشتن را به رنج
که بهر تو این آمد از رنج تو یکی تنگ تابوت شد گنج تو
نجویی همی ناله‌ی بوق را به سند آمدت بند صندوق را
دگر گفت چون لشکرت بازگشت تو تنها نمانی برین پهن دشت
همانا پس هرکسی بنگری فراوان غم زندگانی خوری