سکندر سوی روشنایی رسید

به چنگال می‌کرد منقار تیز چو ایمن شد از گردش رستخیز
به قیصر بفرمود تا بی‌گروه پیاده شود بر سر تیغ کوه
ببیند که تا بر سر کوه چیست کزو شادمان را بباید گریست