چو نزدیکی نرم‌پایان رسید

بجوییم و بر کوه خارا بریم پر اندیشه و پر مدارا بریم
بدان تا نیاید بدین روی کوه نینجامید از ما گروها گروه
بفرمود سالار دیهیم جوی که آن روز ندهند چیز بدوی
چو گاه خورش درگذشت اژدها بیامد چو آتش بران تند جا
سکندر بفرمود تا لشکرش یکی تیرباران کنند ازبرش
بزد یک دم آن اژدهای پلید تنی چند ازیشان به دم درکشید
بفرمود اسکندر فیلقوس تبیره به زخم آوریدند و کوس
همان بی‌کران آتش افروختند به هرجای مشعل همی سوختند
چو کوه از تبیره پرآواز گشت بترسید ازان اژدها بازگشت
چو خورشید برزد سر از برج گاو ز گلزاربرخاست بانگ چکاو
چو آن اژدها را خورش بود گاه ز مردان لشکر گزین کرد شاه
درم داد سالار چندی ز گنج بیاورد با خویشتن گاو پنج
بکشت و ز سرشان برآهخت پوست بدان جادوی داده دل مرد دوست
بیاگند چرمش به زهر و به نفت سوی اژدها روی بنهاد تفت
مران چرمها را پر از باد کرد ز دادار نیکی دهش یاد کرد
بفرمود تا پوست برداشتند همی دست بر دست بگذاشتند
چو نزدیکی اژدها رفت شاه بسان یکی ابر دیدش سپاه
زبانش کبود و دو چشمش چو خون همی آتش آمد ز کامش برون
چو گاو از سر کوه بنداختند بران اژدها دل بپرداختند
فرو برد چون باد گاو اژدها چو آمد ز چنگ دلیران رها