همی رفت منزل به منزل به راه

نشایست بد در نیستان بسی ز شوری نخورد آب او هرکسی
چو بگذشت زان آب جایی رسید که آمد یکی ژرف دریا پدید
جهان خرم و آب چون انگبین همی مشک بویید روی زمین
بخوردند و کردند آهنگ خواب بسی مار پیچان برآمد ز آب
وزان بیشه کژدم چو آتش به رنگ جهان شد بران خفتگان تار و تنگ
به هر گوشه‌یی در فراوان بمرد بزرگان دانا و مردان گرد
ز یک سو فراوان بیامد گراز چو الماس دندانهای دراز
ز دست دگر شیر مهتر ز گاو که با جنگ ایشان نبد زور و تاو
سپاهش ز دریا بیکسو شدند بران نیستان آتش اندر زدند
بکشتند چندان ز شیران که راه به یکبارگی تنگ شد بر سپاه