وزان جایگه لشکر اندر کشید

برهمن چنین داد پاسخ به شاه که هم آب را خاک دارد نگاه
بپرسید کز خواب بیدار کیست به روی زمین بر گنهکار کیست
که جنبندگانند و چندی زیند ندانند کاندر جهان برچیند
برهمن چنین داد پاسخ بدوی که ای پاکدل مهتر راست گوی
گنهکارتر چیز مردم بود که از کین و آزش خرد گم بود
چو خواهی که این را بدانی درست تن خویشتن را نگه کن نخست
که روی زمین سربسر پیش تست تو گویی سپهر روان خویش تست
همی رای داری که افزون کنی ز خاک سیه مغز بیرون کنی
روان ترا دوزخ است آرزوی مگر زین سخن بازگردی به خوی
دگر گفت بر جان ما شاه کیست به کژی بهر جای همراه کیست
چنین داد پاسخ که آز است شاه سر مایه‌ی کین و جای گناه
بپرسید خود گوهر از بهر چیست کش از بهر بیشی بباید گریست
چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند بیچاره و دیوساز
یکی را ز کمی شده خشک لب یکی از فزونیست بی‌خواب شب
همان هر دو را روز می بشکرد خنک آنک جانش پذیرد خرد
سکندر چو گفتار ایشان شنید به رخساره شد چون گل شنبلید
دو رخ زرد و دیده پر از آب کرد همان چهر خندان پر از تاب کرد
بپرسید پس شاه فرمانروا که حاجت چه باشد شما را به ما
ندارم دریغ از شما گنج خویش نه هرگز براندیشم از رنج خویش
بگفتند کای شهریار بلند در مرگ و پیری تو بر ما ببند