وزان جایگه لشکر اندر کشید

سکندر چو روی برهمن بدید بران گونه آواز ایشان شنید
دوان و برهنه تن و پای و سر تنان بی‌بر و جان ز دانش به بر
ز برگ گیا پوشش از تخم خورد برآسوده از رزم و روز نبرد
خور و خواب و آرام بر دشت و کوه برهنه به هر جای گشته گروه
همه خوردنیشان بر میوه‌دار ز تخم گیا رسته بر کوهسار
ازار یکی چرم نخچیر بود گیا پوشش و خوردن آژیر بود
سکندر بپرسیدش از خواب و خورد از آسایش روز ننگ و نبرد
ز پوشیدنی و ز گستردنی همه بی‌نیازیم از خوردنی
برهنه چو زاید ز مادر کسی نباید که نازد بپوششی بسی
وز ایدر برهنه شود باز خاک همه جای ترس است و تیمار و باک
زمین بستر و پوشش از آسمان به ره دیده‌بان تا کی آید زمان
جهانجوی چندین بکوشد به چیز که آن چیز کوشش نیرزد به نیز
چنو بگذرد زین سرای سپنج ازو بازماند زر و تاج و گنج
چنان دان که نیکیست همراه اوی به خاک اندر آید سر و گاه اوی
سکندر بپرسید که کاندر جهان فزون آشکارا بود گر نهان
همان زنده بیش است گر مرده نیز کزان پس نیازش نیاید به چیز
چنین داد پاسخ که ای شهریار تو گر مرده را بشمری صدهزار
ازان صد هزاران یکی زنده نیست خنک آنک در دوزخ افگنده نیست
بباید همین زنده را نیز مرد یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد
بپرسید خشکی فزون‌تر گر آب بتابد بروبر همی آفتاب