| شد آن مرد دستور با درد جفت | ندانست کان را چه باشد نهفت | |
| ازان پس بدو گفت شاه جهان | که این کار باید که ماند نهان | |
| مرا چون فرستادگان پیش خوان | سخنهای قیدافه چندی بران | |
| مرا شاد بفرست با ده سوار | که رو نامه بر زود و پاسخ بیار | |
| بدو بیطقون گفت کایدون کنم | به فرمان برین چاره افسون کنم | |
| به شبگیر خورشید خنجر کشید | شب تیره از بیم شد ناپدید | |
| نشست از بر تخت بر بیطقون | پر از شرم رخ دل پر از آب خون | |
| سکندر به پیش اندرون با کمر | گشاده درچاره و بسته در | |
| چون آن پور قیدافه را شهرگیر | بیاورد گریان گرفته اسیر | |
| زنش هم چنان نیز با بوی و رنگ | گرفته جوان چنگ او را به چنگ | |
| سبک بیطقون گفت کین مرد کیست | کش از درد چندین بباید گریست | |
| چنین داد پاسخ که بازآر هوش | که من پور قیدافهام قیدروش | |
| جزین دخت فریان مرا نیست جفت | که دارد پس پردهی من نهفت | |
| برآنم که او را سوی خان خویش | برم تا بدارمش چون جان خویش | |
| اسیرم کنون در کف شهرگیر | روان خسته از اختر و تن به تیر | |
| چو بشنید زو این سخن بیطقون | سرش گشت پر درد و دل پر ز خون | |
| برآشفت ازان پس به دژخیم گفت | که این هر دو را خاک باید نهفت | |
| چنین هم به بند اندرون با زنش | به شمشیر هندی بزن گردنش | |
| سکندر بیامد زمین بوس داد | بدو گفت کای شاه قیصر نژاد | |
| اگر خون ایشان ببخشی به من | سرافراز گردم به هر انجمن |