چو اسکندر آمد به نزدیک فور

برآمد دم بوق و آواس کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس
بران هم نشان هندوان رزمجوی به تنگی به روی اندر آورده روی
خروش آمد از روم کای دوستان سر مایه‌ی مرز هندوستان
سر فور هندی به خاک اندرست تن پیلوارش به چاک اندرست
شما را کنون از پی کیست جنگ چنین زخم شمشیر و چندین درنگ
سکندر شما را چنان شد که فور ازو جست باید همی رزم و سور
برفتند گردان هندوستان به آواز گشتند همداستان
تن فور دیدند پر خون و خاک بر و تنش کرده به شمشیر چاک
خروشی برآمد ز لشکر به زار فرو ریختند آلت کارزار
پر از درد نزدیک قیصر شدند پر از ناله و خاک بر سر شدند
سکندر سلیح گوان بازداد به خوبی ز هرگونه آواز داد
چنین گفت کز هند مردی به مرد شما را به غم دل نباید سپرد
نوزاش کنون من به افزون کنم بکوشم که غم نیز بیرون کنم
ببخشم شما را همه گنج اوی حرامست بر لشکرم رنج اوی
همه هندوان را توانگر کنم بکوشم که با تخت و افسر کنم
وزان جایگه شد بر تخت فور بران جشن ماتم برین جشن سور
چنین است رسم سرای سپنج بخواهد که مانی بدو در به رنج
بخور هرچ داری منه بازپس تو رنجی چرا ماند باید به کس
همی بود بر تخت قیصر دو ماه ببخشید گنجش همه بر سپاه
یکی با گهر بود نامش سورگ ز هندوستان پهلوانی سترگ