شبی خفته بد ماه با شهریار

ز زاینده قیصر برافراخت یال که آن زادنش فرخ آمد به فال
به شبگیر فرزند را خواستی همان مادیان را بیاراستی
بسودی همان کره را چشم و یال که همتای اسکندر او بد به سال
سپهر اندرین نیز چندی بگشت ز هرگونه‌یی سالیان برگذشت
سکندر دل خسروانی گرفت سخن گفتن پهلوانی گرفت
فزون از پسر داشتی قیصرش بیاراستی پهلوانی برش
خرد یافت لختی و شد کاردان هشیوار و با سنگ و بسیاردان
ولی عهد گشت از پس فیلقوس بدیدار او داشتی نعم و بوس
هنرها که باشد کیان را به کار سکندر بیاموخت ز آموزگار
تو گفتی نشاید مگر داد را وگر تخت شاهی و بنیاد را
وزان پس که ناهید نزد پدر بیامد زنی خواست دارا دگر
یکی کودک آمدش با فر و یال ز فرزند ناهید کهتر به سال
همان روز داراش کردند نام که تا از پدر بیش باشد به کام
چو ده سال بگذشت زین با دو سال شکست اندر آمد به سال و به مال
بپژمرد داراب پور همای همی خواندندش به دیگر سرای
بزرگان و فرزانگان را بخواند ز تخت بزرگی فراوان براند
بگفت این که دارای داراکنون شما را به نیکی بود رهنمون
همه گوش دارید و فرمان کنید ز فرمان او رامش جان کنید
که این تخت شاهی نماند دراز به خوشی رود زود خوانند باز
بکوشید تا مهر و داد آورید به شادی مرا نیز یاد آورید