بداختر چو از شهر کابل برفت

چو او تنگ شد در میان دو چاه ز چنگ زمانه همی جست راه
دو پایش فروشد به یک چاهسار نبد جای آویزش و کارزار
بن چاه پر حربه و تیغ تیز نبد جای مردی و راه گریز
بدرید پهلوی رخش سترگ بر و پای آن پهلوان بزرگ
به مردی تن خویش را برکشید دلیر از بن چاه بر سر کشید