بدانگه که رزم یلان شد دراز

چو از دور نوش‌آذر او را بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی تیغ زد بر سر و گردنش بدو نیمه شد پیل‌پیکر تنش
زواره برانگیخت اسپ نبرد به تندی به نوش‌آذر آواز کرد
که او را فگندی کنون پای دار چو الوای را من نخوانم سوار
زواره یکی نیزه زد بر برش به خاک اندر آمد همانگه سرش
چو نوش‌آذر نامور کشته شد سپه را همه روز برگشته شد
برادرش گریان و دل پر ز جوش جوانی که بد نام او مهرنوش
غمی شد دل مرد شمشیرزن برانگیخت آن باره‌ی پیلتن
برفت از میان سپه پیش صف ز درد جگر بر لب آورده کف
وزان سو فرامرز چون پیل مست بیامد یکی تیغ هندی به دست
برآویخت با او همی مهرنوش دو رویه ز لشکر برآمد خروش
گرامی دو پرخاشجوی جوان یکی شاهزاده دگر پهلوان
چو شیران جنگی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند
در آوردگه تیز شد مهرنوش نبودش همی با فرامرز توش
بزد تیغ بر گردن اسپ خویش سر بادپای اندرافگند پیش
فرامرز کردش پیاده تباه ز خون لعل شد خاک آوردگاه
چو بهمن برادرش را کشته دید زمین زیر او چون گل آغشته دید
بیامد دوان نزد اسفندیار به جایی که بود آتش کارزار
بدو گفت کای نره شیر ژیان سپاهی به جنگ آمد از سگزیان
دو پور تو نوش‌آذر و مهرنوش به خواری به سگزی سپردند هوش