چنین پاسخ آوردش اسفندیار

شکسته شود نام دستان سام ز زابل نگیرد کسی نیز نام
ولیکن همی خوب گفتار من ازین پس بگویند بر انجمن
چنین گفت پس با سرافراز مرد که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیده‌جهان جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا بهر سختی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم وزین داستان خاک بالین کنیم
همی جان من در نکوهش کنی چرا دل نه اندر پژوهش کنی
به تن رنج کاری تو بر دست خویش جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرم‌دار مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بی‌نیازیست از جنگ من وزین کوشش و کردن آهنگ من