چنین گفت رستم به اسفندیار

چو من زین زرین نهم بر سپاه به سر بر نهم خسروانی کلاه
به نیزه ز اسپت نهم بر زمین ازان پس نه پرخاش جویی نه کین
دو دستت ببندم برم نزد شاه بگویم که من زو ندیدم گناه
بباشیم پیشش به خواهشگری بسازیم هرگونه‌یی داوری
رهانم ترا از غم و درد و رنج بیابی پس از رنج خوبی و گنج
بخندید رستم ز اسفندیار بدو گفت سیر آیی از کارزار
کجا دیده‌ای رزم جنگاوران کجا یافتی باد گرز گران
اگر بر جزین روی گردد سپهر بپوشید میان دو تن روی مهر
به جای می سرخ کین آوریم کمند نبرد و کمین آوریم
غو کوس خواهیم از آوای رود به تیغ و به گوپال باشد درود
ببینی تو ای فرخ اسفندیار گراییدن و گردش کارزار
چو فردا بیایی به دشت نبرد به آورد مرد اندر آید به مرد
ز باره به آغوش بردارمت ز میدان به نزدیک زال آرمت
نشانمت بر نامور تخت عاج نهم بر سرت بر دل‌افروز تاج
کجا یافتستم من از کیقباد به مینو همی جان او باد شاد
گشایم در گنج و هر خواسته نهم پیش تو یکسر آراسته
دهم بی‌نیازی سپاه ترا به چرخ اندر آرم کلاه ترا
ازان پس بیابم به نزدیک شاه گرازان و خندان و خرم به راه
به مردی ترا تاج بر سر نهم سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم
ازان پس ببندم کمر بر میان چنانچون ببستم به پیش کیان