چو بشنید رستم ز بهمن سخن

چنان چون بدم کهتر کیقباد کنون از تو دارم دل و مغز شاد
چو آیی به ایوان من با سپاه هم‌ایدر به شادی بباشی دو ماه
برآساید از رنج مرد و ستور دل دشمنان گردد از رشک کور
همه دشت نخچیر و مرغ اندر آب اگر دیر مانی بگیرد شتاب
ببینم ز تو زور مردان جنگ به شمشیر شیر افگنی گر پلنگ
چو خواهی که لشکر به ایران بری به نزدیک شاه دلیران بری
گشایم در گنجهای کهن که ایدر فگندم به شمشیر بن
به پیش تو آرم همه هرچ هست که من گرد کردم به نیروی دست
بخواه آنچ خواهی و دیگر ببخش مکن بر دل ما چنین روز دخش
درم ده سپه را و تندی مکن چو خوبی بیابی نژندی مکن
چو هنگام رفتن فراز آیدت به دیدار خسرو نیاز آیدت
عنان با عنان تو بندم به راه خرامان بیایم به نزدیک شاه
به پوزش کنم نرم خشم ورا ببوسم سر و پای و چشم ورا
بپرسم ز بیدار شاه بلند که پایم چرا کرد باید به بند
همه هرچ گفتم ترا یاد دار بگویش به پرمایه اسفندیار