| نرفتی بدان نامور بارگاه | نکردی بدان نامداران نگاه | |
| کرانی گرفتستی اندر جهان | که داری همی خویشتن را نهان | |
| فرامش ترا مهتران چون کنند | مگر مغز و دل پاک بیرون کنند | |
| همیشه همه نیکویی خواستی | به فرمان شاهان بیاراستی | |
| اگر بر شمارد کسی رنج تو | به گیتی فزون آید از گنج تو | |
| ز شاهان کسی بر چنین داستان | ز بنده نبودند همداستان | |
| مرا گفت رستم ز بس خواسته | هم از کشور و گنج آراسته | |
| به زاول نشستست و گشتست مست | نگیرد کس از مست چیزی به دست | |
| برآشفت یک روز و سوگند خورد | به روز سپید و شب لاژورد | |
| که او را بجز بسته در بارگاه | نبیند ازین پس جهاندار شاه | |
| کنون من ز ایران بدین آمدم | نبد شاه دستور تا دم زدم | |
| بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی | ندیدی که خشم آورد چشم اوی | |
| چو اینجا بیایی و فرمان کنی | روان را به پوزش گروگان کنی | |
| به خورشید رخشان و جان زریر | به جان پدرم آن جهاندار شیر | |
| که من زین پشیمان کنم شاه را | برافرزوم این اختر و ماه را | |
| که من زین که گفتم نجویم فروغ | نگردم به هر کار گرد دروغ | |
| پشوتن برین بر گوای منست | روان و خرد رهنمای منست | |
| همی جستم از تو من آرام شاه | ولیکن همی از تو دیدم گناه | |
| پدر شهریارست و من کهترم | ز فرمان او یک زمان نگذرم | |
| همه دوده اکنون بباید نشست | زدن رای و سودن بدین کار دست |