ازان پس بفرمود تا گرگسار

شما گفت از ایران به پند آمدید نه از بهر نام بلند آمدید
کجاآن همه خلعت و پند شاه کمرهای زرین و تخت و کلاه
کجا آن همه عهد و سوگند و بند به یزدان و آن اختر سودمند
که اکنون چنین سست شد پایتان به ره بر پراگنده شد رایتان
شما بازگردید پیروز و شاد مرا کام جز رزم جستن مباد
به گفتار این دیو ناسازگار چنین سرکشیدید از کارزار
از ایران نخواهم برین رزم کس پسر با برادر مرا یار بس
جهاندار پیروز یار منست سر اختر اندر کنار منست
به مردی نباید کسی همرهم اگر جان ستانم وگر جان دهم
به دشمن نمایم هنر هرچ هست ز مردی و پیروزی و زور دست
بیابید هم بی‌گمان آگهی ازین نامور فر شاهنشهی
که با دژ چه کردم به دستان و زور به نام خداوند کیوان و هور
چو ایرانیان برگشادند چشم بدیدند چهر ورا پر ز خشم
برفتند پوزش‌کنان نزد شاه که گر شاه بیند ببخشد گناه
فدای تو بادا تن و جان ما برین بود تا بود پیمان ما
ز بهر تن شاه غمخواره‌ایم نه از کوشش و جنگ بیچاره‌ایم
ز ما تا بود زنده یک نامدار نپیچیم یک تن سر از کارزار
سپهبد چو بشنید زیشان سخن بپیچید زان گفتهای کهن
به ایرانیان آفرین کرد و گفت که هرگز نماند هنر در نهفت
گر ایدونک گردیم پیروزگر ز رنج گذشته بیابیم بر