ازان کار پر درد شد گرگسار

بداد آفریننده‌ی داد و راد مرا پاک جام و پرستنده داد
یکی جام پر باده‌ی مشک بوی بدو داد تا لعل گرددش روی
یکی نغز پولاد زنجیر داشت نهان کرده از جادو آژیر داشت
به بازوش در بسته بد زردهشت بگشتاسپ آورده بود از بهشت
بدان آهن از جان اسفندیار نبردی گمانی به بد روزگار
بینداخت زنجیر در گردنش بران سان که نیرو ببرد از تنش
زن جادو از خویشتن شیر کرد جهانجوی آهنگ شمشیر کرد
بدو گفت بر من نیاری گزند اگر آهنین کوه گردی بلند
بیارای زان سان که هستی رخت به شمشیر یازم کنون پاسخت
به زنجیر شد گنده پیری تباه سر و موی چون برف و رنگی سیاه
یکی تیز خنجر بزد بر سرش مبادا که بینی سرش گر برش
چو جادو بمرد آسمان تیره گشت بران سان که چشم اندران خیره گشت
یکی باد و گردی برآمد سیاه بپوشید دیدار خورشید و ماه
به بالا برآمد جهانجوی مرد چو رعد خروشان یکی نعره کرد
پشوتن بیامد همی با سپاه چنین گفت کای نامبردار شاه
نه با زخم تو پای دارد نهنگ نه ترک و نه جادو نه شیر و پلنگ
به گیتی بماناد یل سرفراز جهان را به مهر تو بادا نیاز
یکی آتش از تارک گرگسار برآمد ز پیکار اسفندیار