بفرمود تا پیش او گرگسار

ازان دود برنده بیهوش گشت بیفتاد و بی‌مغز و بی‌توش گشت
پشوتن بیامد هم‌اندر زمان به نزدیک آن نامدار جهان
جهانجوی چون چشمها باز کرد به گردان گردنکش آواز کرد
که بیهوش گشتم من از دود زهر ز زخمش نیامد مرا هیچ بهر
ازان خاک برخاست و شد سوی آب چو مردی که بیهوش گردد به خواب
ز گنجور خود جامه‌ی نو بجست به آب اندر آمد سر و تن بشست
بیامد به پیش خداوند پاک همی گشت پیچان و گریان به خاک
همی گفت کین اژدها را که کشت مگر آنک بودش جهاندار پشت
سپاهش همه خواندند آفرین همه پیش دادار سر بر زمین
نهادند و گفتند با کردگار توی پاک و بی‌عیب و پروردگار