سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان

به پیشم چه گویی چه آید نخست که باید ز پیکار او راه جست
چنین داد پاسخ ورا گرگسار که این نامور مرد ناباک دار
نخستین به پیش تو آید دو گرگ نر و ماده هریک چو پیلی سترگ
دو دندان به کردار پیل ژیان بر و کتف فربه و لاغر میان
بسان گوزنان به سر بر سروی همی رزم شیران کند آرزوی
بفرمود تا همچنانش به بند به خرگاه بردند ناسودمند
بیاراست خرم یکی بزمگاه به سر بر نظاره بران جشنگاه
چو خورشید بنمود تاج از فراز هوا با زمین نیز بگشاد راز
ز درگاه برخاست آوای کوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس
سوی هفتخوان رخ به توران نهاد همی رفت با لشکر آباد و شاد
چو از راه نزدیک منزل رسید ز لشکر یکی نامور برگزید
پشوتن یکی مرد بیدار بود سپه را ز دشمن نگهدار بود
بدو گفت لشکر به آیین بدار همی پیچم از گفته‌ی گرگسار
منم پیش رو گر به من بد رسد بدین کهتران بد نیاید سزد
بیامد بپوشید خفتان جنگ ببست از بر پشت شبرنگ تنگ
سپهبد چو آمد به نزدیک گرگ چه گرگ آن سرافراز پیل سترگ
بدیدند گرگان بر و یال اوی میان یلی چنگ و گوپال اوی
ز هامون سوی او نهادند روی دو پیل سرافراز و دو جنگجوی
کمان را به زه کرد مرد دلیر بغرید بر سان غرنده شیر
بر آهرمنان تیرباران گرفت به تندی کمان سواران گرفت