چو گشتاسپ نزدیک دریا رسید

بدو ساربان گفت کای شیرمرد نزیبد ترا هرگز این کارکرد
به چیزی که ما راست چون سر کنی به آید گر آهنگ قیصر کنی
ترا بی‌نیازی دهد زین سخن جز آهنگ درگاه قیصر مکن
و گر گم شدت راه دارم هیون پسندیده و مردم رهنمون
برو آفرین کرد و برگشت زوی پر از غم سوی شهر بنهاد روی
شد آن دردها بر دلش بر گران بیامد به بازار آهنگران
یکی نامور بود بوراب نام پسندیده آهنگری شادکام
همی ساختی نعل اسپان شاه بر قیصر او را بدی پایگاه
ورا یار و شاگرد بد سی و پنج ز پتک و ز آهن رسیده به رنج
به دکانش بنشست گشتاسپ دیر شد آن پیشه‌کار از نشستنش سیر
بدو گفت آهنگر ای نیکخوی چه داری به دکان ما آرزوی
چنین داد پاسخ که ای نیک‌بخت نپیچم سر از پتک وز کار سخت
مرا گر بداری تو یاری کنم برین پتک و سندان سواری کنم
چو بشنید بوراب زو داستان به یاری او گشت همداستان
گرانمایه گویی به آتش بتافت چو شد تافته سوی سندان شتافت
به گشتاسپ دادند پتکی گران برو انجمن گشته آهنگران
بزد پتک و بشکست سندان و گوی ازو گشت بازار پر گفت‌وگوی
بترسید بوراب و گفت ای جوان به زخم تو آهن ندارد توان
نه پتک و نه آتش نه سندان نه دم چو بشنید گشتاسپ زان شد دژم
بینداخت پتک و بشد گرسنه نه روی خورش بد نه جای بنه