همی رفت گشتاسپ پرتاب و خشم

بیاراست ایوان گوهرنگار نهادند خوان و می خوشگوار
یکی جشن کردند کز چرخ ماه ستاره ببارید بر جشنگاه
چنان بد ز مستی که هر مهتری برفتند بر سر ز زر افسری
به کاوسیان بود لهراسپ شاد همیشه ز کیخسروش بود یاد
همی ریخت زان درد گشتاسپ خون همی گفت هرگونه با رهنمون
همی گفت هرچند کوشم به رای نیارم همی چاره‌ی این به جای
اگر با سواران شوم مهتری فرستد پسم نیز با لشکری
به چاره ز ره بازگرداندم بسی خواهش و پندها راندم
چو تنها شوم ننگ دارم همی ز لهراسپ دل تنگ دارم همی
دل او به کاوسیانست شاد نیاید گذر مهر او بر نژاد
چو یک تن بود کم کند خواستار چه داند که من چون شدم شهریار