| چو اندر کیخسرو آرم به یاد | تو بشنو نگر سر نپیچی ز داد | |
| مرا گفت بیدادگر شهریار | یکی خو بود پیش باغ بهار | |
| که چون آب باید به نیرو شود | همه باغ ازو پر ز آهو شود | |
| جوانی هنوز این بلندی مجوی | سخن را بسنج و به اندازه گوی | |
| چو گشتاسب بشنید شد پر ز درد | بیامد ز پیش پدر گونه زرد | |
| همی گفت بیگانگان را نواز | چنین باش و با زاده هرگز مساز | |
| ز لشکر ورا بود سیصد سوار | همه گرد و شایستهی کارزار | |
| فرود آمد و کهتران را بخواند | همه رازها پیش ایشان براند | |
| که امشب همه ساز رفتن کنید | دل و دیده زین بارگه برکنید | |
| یکی گفت ازیشان که راهت کجاست | چو برداری آرامگاهت کجاست | |
| چنین داد پاسخ که در هندوان | مرا شاد دارند و روشن روان | |
| یکی نامه دارم من از شاه هند | نوشته ز مشک سیه بر پرند | |
| که گر زی من آیی ترا کهترم | ز فرمان و رای تو برنگذرم | |
| چو شب تیره شد با سپه برنشست | همی رفت جوشان و گرزی به دست | |
| به شبگیر لهراسپ آگاه شد | غمی گشت و شادیش کوتاه شد | |
| ز لشکر جهاندیدگان را بخواند | همه بودنی پیش ایشان براند | |
| ببینید گفت این که گشتاسپ کرد | دلم کرد پر درد و سر پر ز گرد | |
| بپروردمش تا برآورد یال | شد اندر جهان نامور بیهمال | |
| بدانگه که گفتم که آمد به بار | ز باغ من آواره شد نامدار | |
| برفت و بر اندیشه بر بود دیر | بفرمود تا پیش او شد زریر |